تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
ای بابا...یادش به خیر اون موقعی که با هم به تفاهم رسیدیم که اینجا رو درست کنیم...برای آدرس وبلاگ که پیشنهاد دادم melmar ملیکا ذوق کرد...ترکیبی از اسم هردومون... من که مرمر می شم گاهی و ملیکا که مل مل...حالا ترکیبشون شده بود یه اسم واحد...
واااای چقدر خوب بود اون موقع هایی که اینجا شلوغ بود و ...
زده به سرم ... بدجور...
عواقب مدرسه رفتنه دیگه...یکی نیست به من بگه آخه دیوانه واسه چی هی هر روز پا می شی می ری این برج زهرمار ها رو نگاه می کنی که خودت اینطوری قاطی کنی...!!!
دلم رو به عجب آدمایی خوش میکنم گاهی !!!
زده به سرم...دلم واسه اینجا تنگ شده بود...
خیلی...!!!

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 13:57 توسط مریم |


دلم واسه وبلاگ دوستی من و ملیکا تنگ شده بود .. گفتم یه چیزی بنویسم .. حتی اگه یه جمله باشه ...
لينك مطلب | نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386 ساعت 19:21 توسط مریم |


خیلی خب فکر نکنم لازم باشه در مورد عنوان مطلب توضیح بدم ... ولی یه چیزی هست که باید برای اونایی که رهگذرن و هر از گاهی به وبلاگ ما سر می زنن توضیح بدم چون یه نفر برای من یه همچین نظری گذاشته : در حل حاظر خانم دکتر مریم اخیانی روزهای دوشنبه در بیمارستان رازی تهران بیماران را ویزیت میکننند.ایشان استاد بیماریهای پوست دانشگاه تهران هستند.
سلامت باشید.(:-
این دقیقا کپی شده ی نظر این شخصه که لازمه گوشزد کنم که اخیانی ها تعدادشون خیلی زیاده و در این بین حدود سه -چهار نفر اسمشون مریم اخیانیه و من هم یکی از اونا هستم که ابدا دلم نمی خواد مثل بقیه ی مریم اخیانی ها پزشک بشم !!! اون خانم دکتر مریم اخیانی یه نفر دیگه ست !!!
لينك مطلب | نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 15:48 توسط مریم |


من و ملیکا در صلح و صفا به سر می بریم و این یعنی آشتی ... از این به بعد هم خیلی کم این طرفا آفتابی می شیم چون همه ی بچه های روشنگر ( چه قدیمی ها مثل من ... چه اونایی که همچنان روشنگری محسوب می شن !! ) یه وبلاگ گروهی راه انداختیم که اونجا می نویسیم ... ( خردی ها که نشون دادن عرضه ی این کارا رو ندارن !!! )  اینم لینکش : http://www.roshangariha.blogfa.com/
لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 12:6 توسط مریم |


یه روزی سه نفر به هم یه قولی دادن .... اون روز دوتاشون قولشون رو جدی نگرفتن ... اون دوتا من و فائزه بودیم .

یه سال گذشت حالا دونفر یه قولشون وفادار بودن ...اون دوتا من و ملیکا بودیم ... ( در مورد ملیکا نمی دونم می تونم با اطمینان حرف بزنم یا نه )

حالا نزدیک دو سال و نیم از اون روز می گذره .. حالا مثل اینکه فقط یه نفر یادشه یه همچین قولی هم بوده ...اصلا انگار قولی نبوده و نیست .... حالا من با یه کمی خاطره ... ملیکا شاید با کمی نفرت ... و فائزه با کمی فراموشی مونده ... حالا ما سه تا مجزاییم... امیدوارم همیشه انی جوری نباشه ... چون ما به هر حال یه قولی به هم دادیم ... مگه نه ؟

التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:27 توسط مریم |


سلام ... این دفعه خیلی زود اومدم .. واسه ی اینه که یه خبری شنیدم که فکر کردم بد نباشه شما هم بدونید .... دیروز دختر داییم اومده بود خونه مون ... صحبت از روشنگر شد .. بعدش گفت که خانم حاج قاسم بهشون گفته که خانم مقدم تا کلاس پنجم معلمشون می مونه .... این یعنی خانم فلسفی و خانم بیانی دیگه علوم درس نمی دن ... !! البته فکر می کنم خانم بیانی معلم ریاضی می مونه .. ولی خانم فلسفی ...... خب حالا خوبی و بدی این خبر رو خودتون قضاوت کنید ....
لينك مطلب | نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386 ساعت 12:21 توسط مریم |


بچه ها برای من دعا کنیییید !!!!
لينك مطلب | نوشته شده در هجدهم شهریور 1386 ساعت 15:6 توسط مریم |


سلام ...

من در قبال این هیچ مسولیتی قبول نمی کنم .. ولی خیلی جالبه امتحان کنید !

لينك مطلب | نوشته شده در هفدهم شهریور 1386 ساعت 12:24 توسط مریم |


حرفایی که زدم رو فراموش کنید !!!

البته هنوزم برام مهم نیست شما چی می گید ... برای خاطر خودم برگشتم !!! ملیکا هم هر چی می خواد بگه ولی من یه چیزی رو فهمیدم ... !!!! همه تون ( حالا نه دقیقا همه ) سر و ته یه کرباسین !

لينك مطلب نوشته شده در شانزدهم شهریور 1386 ساعت 15:4 توسط مریم |


سلاااااااااام !

ببخشید آپ نمی کردم .. آخه بابا کی حال داره ؟؟

باورتون می شه امروز روز آخر مرداد بود ؟؟؟ واقعا مرداد هم تموم شد ؟!!  اصلا نمی تونم باور کنم !!!! حالا من به عمرم یه بار نخواستم تابستون تموم بشه ها .... چقدر زود گذشت .. واااااااااااااااااای سال دیگه می ریم سوم !!! چه کابوسی !!!!البته یه کمی خوبه ها ... چون به هر حال می شیم ارشد .. ولی واااااااااااااااااااااااااای از معاونا و معلمای سوم !!!!!!!!! ( البته نه همه شون ... یه تعدادی شون !!! ) وااااااای از امتحان جامع های هر هفته !!!! واااااااااااااای از تغییر مقطع !!!! اه حالم دیگه داره به هم می خوره !!!! .... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای به سوم راهنمایی ... البته خوب هنوز جای امیدواری هست ... سال دیگه هر کاری بخوایم می تونیم بکنیم تاحدی ... بعدش تازه اردوی سه روزه ... ( احتمالا باز هم اصفهان !!  ) خوبه در کنار همه ی بدبختی هاش یه نور امیدی هم هست .

راستی روشنگری ها .... کجاید شما ها بابا ؟؟؟ همه دسته جمعی رفتین مسافرت ؟؟؟ این ملیکا جان که مثل اینکه رفتن یزد موندگار شدن .. از زهرا هم خبری نست ... هدی رو باز می شه گاهی آنلاین گیر آورد .. هدی و فاطمه رو هم همین طور ... یکی به من بگه جرا وبلاگ بقیه در شرف فسیل شدنه ؟؟؟ اه ببینید از بس آپ نمی کنید .. من هم حس آپ کردن ندارم ....( حالا نه اینکه خیلی سر می زنممممممم !!!!

خب دیگه فعلا تا موقعی که ملیکا برنگشته از آپ خبری نخواهد بود .. بعدش هم ببینیم چی پیش میاد !

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم مرداد 1386 ساعت 21:35 توسط مریم |


سلام !
 فعلا چیزی ندارم برای گفتن ... به جز اینکه برای اولین بار توی عمرم نمی خوام تابستون تموم شه ... درباره ی دلیلش هم فعلا نمی خوام چیزی بگم .... ولی فقط دز همین حد بدونید که دلیلش این نیست که خیلی دارم از تابستون لذت می برم ... یا اینکه بی کاری رو خیلی دوست دارم !!!!!!
لينك مطلب | نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386 ساعت 19:56 توسط مریم |


سلام !
باز هم اومدم برای نوشتن خاطره ... یه خاطره ی جالب از کلاس پنجم زنگ ناهار .. با  خانم محسنی  ....

یادمه موقعی که داشتیم ناهار می خوردیم همیشه خانم محسنی می گفت سر غذا حرف نزنید ، قاشقاتون رو به ظرف غذا نزنید ، از جاتون بلند نشید ... چون همه ی اینها به سوءهاضمه منجر می شه  خلاصه این قضیه بین ما جک شده بود ... و هر کاری یکی می کرد می گفتیم نکن سوءهاضمه می گیری  حالا یادمه یه بار ناهارخوری مدرسه رو گذاشته بودیم روی سرمون ( به خصوص ما پنجمی ها که دشمنی خاصی با خانم محسنی بیچاره داشتیم  ) خانم فرهی و خانم محسنی اومدن وارد ناهار خوری شدن و خانم محسنی مثل همیشه سر ما داد زد که ساکت باشین قاشق چنگالاتون رو به ظرف های غذاتون نزنید و خلاصه از این حرفا ... و من هم که همیشه به دنبال راهی برای اذیت کردن خانم محسنی بودم یه لحظه از ذهنم گذشت که حالا هر چی اون میگه برعکسشو انجام بدیم   و این فکرو با بچه های اطرافم در میون گذاشتم و همه خوششون اومد البته فقط من نبودم که به این فکر افتادم توی هر میزی ( از پنجمی ها ! ) یه نفر به این فکر افتاده بود بنا براین همه شروع کردیم به کوبیدن قاشق چنگال ها به ظرف های غذا حالا کی ؟ درست موقعی که خانم فرهی وسط ناهار خوری وایستاده بود !!!!!    و از بخت بد من خانم فرهی همون موقعی که من این فکرو برای دوستان مطرح کردم در نزدیک ترین نقطه به من ایستاده بود و از همون جا حس کرد که فقط منم که دارم همه ی بچه ها رو بر ضد خانم محسنی می کنم ( البته لازم به ذکره که اصلا نیازی به این کار نبود خانم محسنی خودشون زحمت این کار رو می کشیدن ) و خیلی قشنگ یادمه که بعد از آشوبی که توی ناهار خوری به پا کردیم قیافه ی خانم محسنی واقعا دیدنی بود تا اون موقع اون رو در اون درجه ی عصبانیت ندیده بودم !!!   قشنگ یادمه که قیافه اش دقیقا این شکلی بود  : و ما هم همه داشتیم یواشکی می خندیدیم .. البته به جر یه عده ای از دوستان چاپلوس !!!! ( دقیقا همین دوستان چاپلوس پشت سر خانم محسنی  یه جور بودن .. جلوی روش یه جور دیگه .. حالم از این کارشون به هم میخورد! )

دوستان یادآوری می کنم که من در حال حاضر هیچ دشمنی ای با خانم محسنی ندارم و این هم فقط یه خاطره بود .. راستش بعضی وقتا هم دلم برای خانم محسنی می سوزه که اینقدر اذیتش کردیم  ولی خب یه کمی اش هم تقصیر خودش بود دیگه !!! نباید اون رفتار ها رو می کرد !!!

حالا از این حرفا بگذریم دیروز رفته بودم خونه ی دایی ام چیزای بسیار ارزشمندی اونجا پیدا کردم سه تا از مجله های فصلنامه ی ارمغان روشنگر .... این ارمغان ها هر روز خوشگل تر از دیروز می شن زمان ما جلد ارمغان خالی بود فقط یه کلید و یه گل روش بود تازه تعداد صفحه هاش هم کم بود ( البته این از کم کاری خود ما بود  ) حالا جلدش خیلی خوشگل شده و تازه کلی خبر و اتفاق از مدرسه توش نوشته شده .... حالا این ارمغان ها خونه ی داییم چیکار می کردن ؟ ( این سوالیه که احتمالا به ذهن شما خطور خواهد کرد !  ) من یه دختر دایی دارم به نام سارا که سال دیگه میره سوم دبستان ... و توی مدرسه ی روشنگر هم درس می خونه ..... حالا از این جا می تونم راجع به مانلی هم صحبت کنم چون سارا خاله ی مانلیه ... راستش خیلی دلم می خواد بدونم که الان چه احساسی داره از خاله بودنش اون هم توی این سن .... مانلی در واقع دختر دختر دایی من و خواهر سارا ( سمیه ) است که الان فکر می کنم حدود ۸ ماهش باشه واااااااااااااااای خیلی بانمک و نازه و وقتی سارا کنارش باشه اصلا امکان نداره که گریه کنه !!! ....

نمی دونم چرا خیلی پرحرف شدم ....  ولی قول می دم این آخرین چیزی باشه که می نویسم : دیروز به سارا گفتم که سال دیگه به خانم مقدم سلام برسون . گفت خانم مقدم تو رو یادشه وقتی اینو گفت اونقدر ذوق کردم ... همیشه وقتی دبستان بودم و معلما راجع به فارغ التحصیلای روشنگر حرف می زدن و کاراشون رو نشون ما می دادن دلم می خواست وقتی خودم از روشنگر می رم جزو کسایی باشم که کاراش رو به بچه ها نشون می دن و گاهی یادی ازشون می کنن  حالا من می خواستم سر در بیارم که سارا از کجا فهمیده که خانم مقدم من رو یادشه ولی سارا خانم هیچی نگفت .. حالا من که گیرش میارم  البته خانم مقدم نمی تونه من رو یادش نباشه بعد از اون دعوایی که با هم کردیم !! ( خب دیگه ماجرای دعوا رو بعدا می گم هیچ کدوم از روشنگری ها هم فکر نمی کنم از این ماجرا خبر داشته باشن به غیر از فائزه که اون موقع اونجا بود و ملیکا بعدا براش تعریف کردم  ) وااای چقدر به خاطر اون روز احساس گناه می کنم ...     

خب دیگه فعلا بسه !!! ( البته در جواب ترانه باید بگم که فکر نمی کنم به دنیا اومدن من یا اون اتفاقایی که گفتم واقعا اتفاقی بوده باشن به نظرم ما اینطور فکر می کنیم !!! وگرنه حتما دلیلی پشتشونه )

لينك مطلب | نوشته شده در ششم مرداد 1386 ساعت 18:17 توسط مریم |


داشتم ارمغان ها رو می خوندم . به متنی برخورد کردم به این نام : جشن فارغ التحصیلی

وقتی خوندمش کم مونده بود اشکم در بیاد ....نوشته ی یکی از معلما بود .. ولی نمی دونم کدوم یکی شون .... نوشته بود :

«صدای قلبم را می شنیدم . دلم می خواست آرام و بی حرکت بایستد تا زمان قدمهایم را جلو نبرد و اما انگار با تند شدن ضربان قلب من لحظه هایم تند تر می گذشتند . فضای عجیبی بود و بوی غریبی داشت نگاهم از در نمازخانه تا سن را جستجو کرد ، از روی نگاههای پر شوق مادران ، جهره های مصمم بچه ها و چشمهای امیدوار معلمان گذشت و روی دست گل جلوی من متوقف شد . انگار کسی پیدا کرده بودم که حرف دل مرا می فهمید خوب که دقت کردم زمزمه ی آهسته ی گلها را شنیدم :

یکی به دیگری می گفت : زیبا هستند مگر نه ؟

آن یکی می گفت : می بینی عطر ایمان و دلهای پاکشان فضای اینجا را پر کرده . چه عطر خوشی دارند . به آنها غبطه می خورم .

- بزرگ شده اند و توانا ، دیدی چه نمایش خوبی اجرا کردند ؟

- چه متن های زیبایی هم برای معلم هایشان نوشته بودند ؟!

- چقدر هم زیبا خواندند سخت است باور کنی دستان کوچک آنها قلم هایی چنین توانا داشته باشند !

- ...

دلم با شنیدن هر یک از حرفهایشان بیشتر به تیک و تاک می افتاد . اصلا دلم نمی خواست از من جدا شوند . من به آنها خو گرفته بودم و من که هر روز شاهد نماز اول وقتشان بودم . شاهد آمدو رفتشان به نماز خانه ، شاهد لحظه هاش حساس امتحاناتشان ، شاهد جست و خیز های زنگ ورزششان ، شاهد شادی هایشان در جشن ها و غم هایشان در عزا داری ها و شاهد ...

من در این پنج سال با آنها زندگی کرده بودم و آن روز هم جشن بزرگ شدنشان بود و هم روز جدا شدنشان برای همین لحظه ها بوی غریبی داشت .. دلم می خواست گریه کنم اما وقتی حرف های خانم مدیر را به یاد آوردم آرام شدم .... »

واقعا نمی دونم این نوشته ی کی بوده ... ولی مطمئنم نوشته  ی یکی از معلم های قبلی من بوده .... هیچ وقت فکر نمی کردم که شاید معلما هم این احساس رو دارن ...پیش خودم می گفتم اونا می گن دلشون تنگ شده ... ولی سال های بعد اونا شاگردای جدیدی دارن که دوباره همین حرفو بهشون می زنن ... اون هم فقط از روی عادت ... ولی الان یه کمی به این حرفم شک کردم ...

خیلی دلم برای روشنگر تنگ شده ... کی دلش تنگ نشده ؟! همه همین طورن ... ولی اونایی که الان دارن توی راهنمایی روشنگر درس می خونن کمتر این دلتنگی رو تجربه می کنن ... چرا ؟ الان می گم .. چون اونا هر سال سر نمایشگاهشون یک دوتا از معلما رو می بینن ... اونا مدرسه رو فقط توی همون محیط مذهبی و آشنا تجربه کردن .. برای همین هیچ وقت دلشون برای محیط اونجا تنگ نمی شه .. مگر وقتی که برن دانشگاه ... شاید واسه همین خانم مرزبان به من گفت خرد بهت کمک می کنه توی محیط های دیگه راحتتر باشی .. روشنگری ها اگه سال دیگه خانم بیانی رو دیدین سلام من رو هم بهش برسونید .. دلم خیلی براشون تنگ شده ...دلم برای بچه های دبستانمون هم تنگ شده بود .. ولی وقتی شنیدم که چطور در موردم فکر می کردن  شک کردم که واقعا باید دلم برای اونا تنگ بشه یا نه ؟؟ دلم برای همه ی معلما تنگ شده .. دلم برای منظومه ی شمسی ام تنگ شده ... برای دفترای علومم دفترای انشام .... فیبر نوری ام ... مجسمه ی سنگی ام ... دلم برای همه ی چیزایی که اونجا موندن تنگ شده .... کاش یه بار دیگه بتونم یه سری به روشنگر بزنم ....  

لينك مطلب نوشته شده در پنجم مرداد 1386 ساعت 12:44 توسط مریم |


سلام !

نمی خوام خاطره ی خاصی بگم ولی راستش داشتم به اتفاقای خوبی فکر می کردم که اتفاقی برام پیش اومدن .... و وقتی همه شون رو می ذارم کنار هم می بینم بینشون یه نظم عجیبی هست ...

مثلا من اتفاقی پیش دبستان رو رفتم مدرسه ی روشنگر شهرک غرب اونجا

اتفاقی با یه نفر به نام الهام ستوده آشنا شدم . اتفاقی کلاس اول هم الهام توی اون مدرسه موند .

اتفاقی من سال دوم رفتم به یه مدرسه ی دیگه . اون مدرسه همین که من پامو گذاشتم اونجا به طور

اتفاقی اسمش از روشن به روشنگر تغییر کرد . همزمان با ورود من به مدرسه ی روشنگر اتفاقا یه نفر از

روشن رفت به نام زهرا محاوری . اتفاقی کلاس سوم ملیکا همکلاس من شد . اتفاقی با هم دوست شدیم .

اتفاقی ریحانه ( پرویزیان ) اون سال هم گروه علوم من بود . اتفاقی گروه علوم من عوض شد . اتفاقی من با فائزه دوست شدم .

اتفاقی اون سال خانم براتعلی به جای ریاضی اجتماعی درس داد و خانم بردبار معلم ریاضی ما شد .

کلاس چهارم من اتفاقی از خانم فلسفی خوشم اومد . اتفاقی فهمیدم که معلم ریاضی مون فکر می کنه من  قدرت درکم پایینه (....) اتفاقی تونستم بهش بفهمونم که اینطور نیست .

اتفاقی من رابطه ام با خانم محمودی بهتر شد . اتفاقی الهام ستوده کلاس پنجم اومد مدرسه ی ما . اتفاقی ما هم سرویسی شدیم . اتفاقی الهام همش از خاله اش توی سرویس تعریف کرد .

اتفاقی کلاس ها به طور نامساوی در اومدن اتفاقی من اون سال با معلما دعوام شد . اتفاقی اون سال خانم محسنی معاونمون بود . اتفاقی اون سال خانم محسنی انضباط من رو ۱۷ نداد .

اتفاقی خانم مرزبان مدرسه ی دخترش ، خرد ، رو به مامان من معرفی کرد . اتفاقی من مرحله ی دوم آزمون تیزهوشان رو قبول نشدم ( نمی خواستم اصلا قبول هم بشم )

اتفاقی سال  اول راهنمایی خاله ی الهام ستوده معلم پرورشی ما بود . اتفاقی من و عنایتی با هم اومدیم خرد . اتفاقی زهرا محاوری هم توی خرد بود . اتفاقی هلیا افتاد توی کلاسی که من بودم . ( قبلش سال پنجم اتفاقی من و هلیا با هم توی کانون علمی آشنا شدیم )

اتفاقی با لیلی و نسیم  بعدش هم نگین دوست شدم . اتفاقی .............................  

اتفاقی کلاس دوم راهنمایی خانم مفید معاون ما شد ( اول قرار بود توی دبیرستان باشه بعدش هم معاون سوم .. حالا چطوری رسید به دوم من نمی دونم !! ) اتفاقی من و لیلی دعوامون شد . اتفاقی خانم جماللی فهمید من عصبانی ام . اتفاقی خانم مفید هم از ماجرا با خبر شد .

اتفاقی من از خانم مفید خوشم اومد ( بازم می گم که هیچ وقت حتی از بهترین ناظم ها خوشم نیومده بود !!! )  اتفاقی من و خانم مفید تمام زنگ ریاضی رو با هم حرف زدیم . اتفاقی خانم مفید درست همون روزی که قرار بود جاهای ما رو عوض کنه مریض شد . اتفاقی همین که من رفتم مسافرت خانم مفید حالش خوب شد . اتفاقی من به اون مسافرت رفتم .

اتفاقی مسافرتم با روز معلم و روز دوم همایش مدرسه تداخل داشت اتفاقی به فکرم رسید که کارت پستالی رو که برای خیریه درست کرده بودم رو برای روز معلم ازش چندتا درست کنم برای معلما و بدم به هلیا تا بهشون بده .

اتفاقی من امسال اینقدر انسان وحشتناکی بودم . اتفاقی روزای آخر مدرسه رفتیم از خانم درودیان پرسیدیم که خانم مفید میاد یا نه . اتفاقی فهمیدیم که خانم مفید دیگه قرار نیست بیاد .. همون طوری که اتفاقی فهمیدیم خانم مومنی هم دیگه نمیاد .

اتفاقی ( یه کم برگردیم عقب ) خانم صادقی از چشمای من فهمید که دلم می خواد با یکی حرف بزنم . اتفاقی ........................

اتفاقی من نتونستم برم کلاس فیزیک و بسکتبال اتفاقی خانم صادقی اون جلسه ی بحث گفتگو رو گذاشت . اتفاقی من تونستم به اون جلسه برم . اتفاقی معلم زبانمون عوض شد . اتفاقی دیروز آرزو کردم که کاش خانم مفید رو ببینم . و شاید اتفاقی ترین اتفاقی که برام افتاد این بود که امروز یه کمی بیشتر توی مدرسه موندم و به طور کاملا اتفاقی تصمیم گرفتم با درسا برم طبقه ی دوم و به طور معجزه آسایی آرزوم برآورده شد و خانم مفید رو دیدم !!!!!!!!!!!!!!

البته امروز یه اتفاق اتفاقی هم برام افتاد اون هم این بود که فهمیدم می تونم برم کلاس بسکتبال .. اونهم اون کلاسی که به طور اتفاقی یکی از دوستان دبستانم می ره ( حاج قاسم ) البته اون اتفاقی که اول گفتم من رو خیلی هیجان زده تر کرد

خب دیگه خیلی نوشتم فکر کنم دیگه پرحرفی بسه ...

بر می گردم

لينك مطلب | نوشته شده در سوم مرداد 1386 ساعت 14:12 توسط مریم |


سلام ...

نمی دونم چرا به این زودی اومدم برای نوشتن ... ولی خب حالا که اومدم باز هم می خوام خاطره بنویسم .. ولی قبلش :

باز باران با ترانه

با گهر هاي فراوان

مي خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها ايستاده

در گذرها رودها راه اوفتاده

 

شاد و خرّم ، يك-دو سه گنجشك پر گو

باز هر دم ، مي پرند اين سو وآن سو

 

مي خورد بر شيشه و در

مشت و سيلي

آسمان امروز ديگر

نيست نيلي

 

يادم آرد روز باران

گردش يك روز ديرين

خوب و شيرين

توي جنگلهاي گيلان

 

كودكي ده ساله بودم:

شاد و خرّم

نرم و نازك، چست و چابك

 

از پرنده، از خزنده، از چرنده

بود جنگل گرم و زنده

                                                

آسمان آبي چو دريا

يك- دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من، روز روشن

 

بوي جنگل تازه و تر

همچو مي مستي دهنده

بر درختان مي زدي پر

هركجا زيبا پرنده

 

بركه ها آرام و آبي

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلو فر درخشان، آفتابي

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

 

رودخانه با دوصد زيبا ترانه

زير پاهاي درختان

چرخ مي زد، چرخ مي زد، همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي

نرم و خوش در جوش و لرزه

توي آن ها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي

 

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم از سر جو

دور مي گشتم زخانه

 

مي پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

مي شكستم كرده «خاله»

 

مي كشانيدم به پائين

شاخه هاي بيد مشكي

دست من مي گشت رنگين

از تمشك سرخ و مشكي

 

مي شنيدم از پرنده

داستان هاي نهاني

از لب باد وزنده

رازهاي زندگاني

 

هر چه مي ديدم در آنجا

بود دلكش بود زيبا

شادبودم، مي سرودم:

 

روز اي روز دلارا

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودي زشت و بي جان

 

اين درختان

با همه سبزي و خوبي

گو چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهر رخشان؟

 

روز اي روز دلارا

گر دل آرايي ست از خورشيد باشد

اي درخت سبز و زيبا

هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد

 

اندك اندك رفته رفته ابرها گشتند چيره

آسمان گرديد تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ مي زد همچو دريا

دانه هاي گرد باران

پهن مي گشتند هرجا

 

برق چون شمشير برّان

پاره مي كرد ابر ها را

تندر ديوانه غرّان

مشت مي زد ابرها را

 

روي بركه مرغ آبي

از ميانه از كناره

با شتابي چرخ مي زد بي شماره

گيسوي سيمين مه را

شانه مي زد دست باران

بادها با فوت خوانا

مي نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توي اين درياي جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به چه زيبا بود جنگل

بس ترانه بس فسانه

بس فسانه بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

به چه زيبا بود باران!

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني:

 

بشنو از من كودك من

پيش چشم مرد فردا

زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن-

هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا

 

می دونم که همه این شعرو یادشونه ... مال کلاس دوم بود نه ؟ البته فقط یه قسمتاییش ... ولی همین شعر باعث شد یاد خانم قرایی بیفتم ... چقدر دلم براش تنگ شده .... همیشه کلاساش رو دوست داشتم .. نمی دونم چرا .... و اون وقتی که توی دفتر املام چیزی و نوشت و گفت که به کسی نشونش ندم خیلی ذوق کردم ... حالا باز هم نمی دونم چرا .... اون موقع تمام درس های کتاب فارسی رو از حفظ بودم برای همینم همیشه دقت ( املا ) ها رو جلو جلو می نوشتم و وقتی هنوز همه داشتن می نوشتن من املام رو تموم کرده بودم و داشتم خانم قرایی رو نگاه می کردم که به بچه ها دیکته می گفت ...یادمه دفعه ی اول که  این کارو کردم اومد دم گوشم پرسید : چرا نمی نویسی ؟ من هم گفتم نوشتم ! بعد پرسیذ : از کجا حدس زدی ؟ گفتم : درسا رو حفظم ... یادمه گاهی موقعی که همه مشغول نوشتن بودیم چنان می رفت توی فکر که آدم فکر می کرد متوجه ما نیست ... و از اونجایی که من همیشه اولین نفر تموم می کردم ... همیشه من بودم که از  فکر و خیال درش می آوردم ... خیلی خانم قرایی رو دوست داشتم ... و این دوست داشتن وقتی بیشتر  شد که مطمئن شدم اون هم دوستم داره ... و این دوست داشتن رو فقط با یه متن کوتاه توی دفتر دقت ( املا ) ام بهم ثابت کرد .. همین گفته بود این متن رو به دوستام نشون ندم .. ولی فکر نمی کنم الان دیگه اشکالی داشته باشه که اون متن کوتاه رو اینجا بنویسم .. فقط برای این که یادم نره : مریم جان ، خط زیبای تو ، دقت ، و روحیه ی بزرگ و باوقارت مرا به وجد می آورد ! امیدوارم روز به روز موفق تر بشوی تا به قله های دانش و هنر و خلاقیت برسی . که البته این امر  با توکل به خدا و راهنمایی پدرو مادر عزیزت ممکن خواهد بود ...

راستش من هنوز دقیقا نمی فهمم که منظور خانم قرایی از روحیه ی بزرگ و باوقار چی بود ... اون هم برای یه بچه ی کلاس دومی ... نمی دونم ... دیگه چیزی نمی گم مبادا کسی فکر کنه دارم از خودم تعریف می کنم ...

 

 www.nima-yooshij.blogfa.com

 

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم تیر 1386 ساعت 19:57 توسط مریم |


دوباره سلام !

من دوباره اومدم برای گفتن خاطره ... یه خاطره ی جالب .... ولی برای شروع باید یه کمی از خانواده بگم : خانواده ی ما خیلی بزرگه و تا اونجایی که می دونم تمام اخیانی ها با هم فامیلن و مال شهر شاهرود در استان سمنان ... حالا ما توی خانواده مون تعدادی مریم اخیانی داریم ... یعنی حدود چهار تا که من چهارمی هستم ... و اون سه تای دیگه همه پزشکن .... یکی شون توی تهران و دوتای دیگه توی شاهرود و به همین دلیل اگه اسم من رو توی گوگل سرچ کنین تعدادی پایان نامه و مدرک و ... می بین که مربوط به خانم همنام منه که نمیدونم دقیقا چه نسبتی با من داره ولی از فامیل های دوره ... به هر حال .... من یه کارت از یکی از این خانم های همنامم گیرم افتاده بود و یه بار رفتم به بچه ها نشون دادم محض شوخی ... حالا بچه ها هم همه افتاده بودن به جون من که از کجا کارت آوردی و هر راه حلی که به ذهنشون رسید رو گفتن و من رد کردم و آخر سر هم براشون توضیح دادم که چرا اسم من روی یه کارت ویزیته اون هم با آدرس دقیق و عنوان متخصص پوست و مو !!!! خلاصه از اون موقع تعداد زیادی رو با این موضوع سر کار گذاشتم ... و توی خرد برای بچه ها اسمم رو نوشتم تو گوگل و خلاصه باز هم سرکارشون گذاشتم ولی بچه های راهنمایی از اون جایی که دیگه عقلشون می رسید زود دوهزاری شون افتاد که موضوع از چه قراره !!! 

اینقدر از دکتر گفتم که یاد یه خاطره ی دیگه افتادم از کلاس سوم ... یادمه املا داشتیم ( از نوعی که پای تخته نوشته می شه ! ) من رفته بودم و داشتم می نوشتم یهو نمی دونم چی شد که خانم آذرمین ( معلم ادبیات فارسی ) شروع کرد به تعریف کردن از خط من و بعد پرسید می خوای چه کاره شی ( این دوتا چه ربطی داشتن ؟! ) من هم لبخند زدم و جوابی ندادم چون اون موقع خیلی از شغل ها رو دوست داشتم و نمی دونستم چی بگم ... بعد خانم آذرمین گفت : مطمئنم نمی خوای دکتر بشی ... من هم که حالم از پزشکی به هم می خورد گفتم نه ... و خانم آذرمین ادامه داد : چون دکترا خیلی بدخطن ... و همه خندیدیم .. ولی فکر کنم اون لحظه به ملیکا خیلی بر خود چون ملیکا با این که خوش خط بود دلش می خواست دکتر بشه ... البته الان خانم دیگه علاقه ای به پزشکی ندارن و می خوان باستان شناس بشن ولی مطمئنم دبیرستان که بره یهو می ره سراغ یه شغل دیگه ... چون هر لحظه از یه شغلی خوشش میاد !!!!  خب اینم از خاطره ...

راستی خواهر کوچیکتر من دیشب یهو به سرش زد که وبلاگ درست کنه و درست هم کرد ... حالا هم از شما می خوام که به وبلاگش سر بزنین و نظر بدین : http://anbe.blogfa.com/ قبول دارم که آدرس وبش خیلی بامزه است ... ولی ماجرا داره : دیروز مهتا ( خواهرم ) یهو روی من اسم گذاشت .. اونم چی ؟ انبه حالا همون لحظه هم داشت وب درست می کرد و من هم این اسم رو بهش پیشنهاد دادم ... حالا شما برین بهش سر بزنین ... !

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم تیر 1386 ساعت 13:56 توسط مریم |


خب من تصمیم گرفتم که از این به بعد تند تند بنویسم و از خاطراتمون بگم ولی من هنوز از ملیکا دلخورم ( گفتم که ملیکا خانم بدونن !!! ) ولی قبل از شروع خاطره باید در جواب ترانه بگم که من اینجا پشت سر کسی حرف نمی رنم ملیکا خودش میاد اینجا همه چیز رو می خونه و در مورد معلما هم چیزایی که می نویسم خاطره است نه غیبت پشت سرشون !

می خوام از کلاس علوم کلاس چهارم دبستان بنویسم ... ولی قبلش باید یگم که ملیکا توی دبیستان یه عادتی داشت اونم این بود که پوست انگشت شستش  رو با دندون می کند و من نمی دونم که الان هم این عادت رو داره یا نه ... وای سرکلاس های علوم خانم فلسفی (  ) چقدر سعی کرد این عادت رو از سر ملیکا بندازه ولی نمی شد !!! یادمه یه سه شنبه بود زنگ دوم بود فکر کنم ... شاید هم زنگ سوم ولی یادمه که خانم محمودی معلم ادبیاتمون نیومده بود و ما کلاس مشترک داشتیم درسمون هم در مورد واکسن و میکروب و انعقاد خون و پلاکت ها بود (  ) و یادمه خانم فلسفی هر چند دقیقه یک بار درس رو قطع می کرد که به ملیکا بگه که پوستش رو نکنه .... و البته دیگه آخرا تبدیل شده بود به چشم غره ... و خیلی خوب هم یادمه که خانم فلسفی یه کمی از دست ملیکا کلافه شده بود و گفت : ملیکا یه بار دیگه این کارو بکنی کلامون میره تو هما !!! و ملیکا هم که این رو شنید از اون جایی که بسیار خانم فلسفی رو دوست داشت ( مثل من ) و می دونست عاقبت این حرف خانم فلسفی چندان خوب نخواهد بود سعی کرد دیگه اون کارو نکنه ولی باز هم انگار نمی تونست و یواشکی این کار  رو انجام می داد

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم تیر 1386 ساعت 12:34 توسط مریم |


سلام !
من دوباره اومدم ! هی صبر کردم شاید ملیکا بیاد وبلاگ رو از این وضعیت نجات بده ...ولی ملیکا خانوم که انگار نه انگار مثل همیشه بی حال و خسته و ...

من هم الان به شدت کلافه هستم ... آخه شما هم اگه هر روز مجبور باشین با سه تا بچه ی نسبتا شیطون و پرحرف در سنین : ۵ ، ۷ و ۸ ساله سرو کله بزنین وضعتون بهتر از من نخواهد بود ... من هیچ مشکلی با بچه ها ندارم ... ولی این که از ۷ روز هفته ۸ روزش رو مشغول سرو کله زدن باهاشون باشم خیلی وحشتناکه  وااااای بیچاره معلمای دبستان ... و البته مربی های مهدکودک ... چی می کشن ( البته بچه های دبستانی از کلاس چهارم قابل تحمل تر می شن )

در حال حاضر به یه عشق بچه مثل ملیکا نیازمندم که بیاد اینا رو آروم کنه !!!!( هروقت ملیکا زنگ می زنه یا من بهش تلفن می کنم فقط کافیه به خواهرم نگاه چپ کنم تا ملیکا خانم از پشت تلفن به من بگه این چه طرز رفتار با بچه است ؟ )

خب من که برای این کارا نیومدم ... اومدم خاطره بنویسم کاری که ملیکا خانم باید بکنه و نمی کنه 

ولی یه مشکلی هست اون هم این که هر وقت می خوام خاطره بنویسم همه ی خاطرات هجوم میارن و من نمی دونم کدومشون رو انتخاب کنم ( از این بابت خوشحالم چون نشون می ده مثل ملیکا آلزایمر نگرفتم که هیچی یادم نیاد !! )   

خب فکر کنم این یکی خوب باشه :

خب از کجا شروع کنم ؟ .... آهان .... اول اینکه ما از اون جایی که تعدادمون توی کل دو تا کلاس از ۳۵ نفر تجاوز نمی کرد گاهی اوقات که معلمی نمی تونست بیاد یه معلم دو تا کلاس رو با هم می برد توی نماز خونه ( و گاهی هم حیاط ) مدرسه و اون جا به هر دوتا کلاس درس می داد و این کلاس ها برای من و ملیکا و فائزه خیلی خوشایند بود ( البته گاهی ) چون اینطوری می تونستیم کنار هم بشینیم ... ولی یه تعدادی از معلما از اونجایی که می دونستن اگه ما با هم بیفتیم احتمالش هست که کلاس به هم بریزه  یه راهی برای این مشکل پیدا کرده بودن و می گفتن دو تا کلاس باید جدا از هم بشینن ( خانم نظرزاده و خانم بیانی و خانم فلسفی   از این دسته معلم ها بودن ) ولی در عوض من و ملیکا ( و البته فکر می کنم فائزه ) یه راهی برای مشکل تازه به وجود اومده پیدا کردیم ... می رفتیم می نشستیم بین مرز دو تا کلاس  و اینجوری دوباره کنار هم بودیم ... ولی باز هم معلما دست بردار نبودن ... از اون به بعد سر کلاس های مشترک می گفتن : اخیانی تو برو اونجا بشین ... بعد هم رو به الله داد (  منظورم ملیکاست  ) می گفتن تو هم برو اونجا بشین و ما رو در دورترین نقاط ممکن ( نسبت به هم ) می ذاشتن ... البته با فائزه معمولا کاری نداشتن ...  ...و در این موقع بود که آخرین شگرد ملیکا به کمکمون میومد ... می رفتیم خودمون رو پیش معلما لوس می کردیم ( البته بیشتر ملیکا این کار رو انجام می داد ) و بعد هم معلما دلشون به رحم می اومد و  می گفتن به شرط اینکه حرف نزنین ما هم تشکر می کردیم و می گفتیم نه حرف نمی زنیم ... ولی خب نمی شد که حرف نزنیم گاهی یواشکی و زیرلبی با هم حرف میزدیم و در همین موقع چشم غره های معلم ( که البته معمولا یه کمی خنده هم قاطی اش بود ) بر سرمون می بارید و ما رو ساکت می کرد ...البته گاهی هم نامه نگاری میکردیم که باز هم مچمون رو می گرفتن ... ولی خیلی بهمون خوش می گذشت

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 14:51 توسط مریم |


باز هم سلام !

من بعد یه مدت به این نتیجه رسیدم که شاید ملیکا راست می گه ... شاید اینجا فقط باید راجع به دوستی خودمون یه چیزایی بنویسیم ... و از طرفی حس می کنم دیگه از وبلاگ خسته شدم ... از این که همه اش بنویسم و هیچ کس نخونه ... خب هیچ کس هیچ کس هم که نه .. بالاخره یکی می خونه ... ولی نمیدونم به نظرم اینکه یه وبلاگی رو که برای دو نفر درست کرده بودم رو صاحب بشم چندان جالب نیست ... من تصمیم گرفتم فقط وقتی اینجا چیزی بنویسم که خاطره ای یادم بیاد .... دیگه از احساسات من توی این وبلاگ خبری نخواهد بود .... و توی وبلاگ کاغذ و قلم هم فقط نوشته های خودم رو می نویسم .. احساسات خودم .... من دیگه نمی خوام با کسی مبارزه کنم ... می خوام یه دنیای کوچیک فقط برای خودم داشته باشم ....کسانی هم که به نظرشون نوشته های من مسخره است .. می تونن نخونن ... کسایی هم که فکر می کنن من آدم خودخواهی هستم ... می تونن با خاطرات من زندگی کنن و با همون برداشت بچه گانه شون همون حس نفرت رو نسبت به من داشته باشن ... برای من دیگه مهم نیست که کی چی درموردم فکر می کنه ... من توی این وبلاگ تا تونستم فقط از شادی گفتم ....و سعی کردم فضای وبلاگ رو شاد نگه دارم .... حالا دیگه از این که خودم رو گول بزنم خسته شدم ... اگه با من کاری داشتین .. یا دوست داشتین دستنوشته های من رو بخونید ... می تونید به وبلاگ کاغذ و قلم  سر بزنن ... من حتی دارم فکر می کنم که وبلاگ آدم اینجا تنهاست رو هم حذف کنم ...

خداحافظ

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم تیر 1386 ساعت 15:40 توسط مریم |


.

همه چیز با نقطه آغاز می شود و با نقطه پایان میابد : متولد شدن ، بزرگ شدن و درس خواندن ، عاشق شدن ، زندگی کردن و بچه دار شدن ، شکست خوردن ، موفق شدن ، و... حتی مردن !

تولد از یک نقطه است و مرگ یک نقطه .

تو نیز دو نقطه ای . دو نقطه ای که همه چیز در آن دو خلاصه می شوند . دو نقطه با تیله های مشکی و مردمک های شبرنگ که تمام نقطه ها در آنها خلاصه می شوند ، تمام نقطه ها در آنها جان می گیرند ، دو نقطه ای که مرگ یا زندگی را نوید می دهند ، دو نقطه ای که عشق یا فراق را هجی می کنند ، دو نقطه ای که عشق را به هزاران نقطه ی دیگر تبدیل می سازند ...

چشمان تو ، همان دو نقطه ی آغاز و انتهاست ، آغازی  كه نقطه است و پاياني كه به يك نقطه ختم مي شود ، دو نقطه اي كه چشمان توست و تداعي كننده ي همه ي نقطه هاست ....

پي نوشت : تو مي تواني با اين دو نقطه حرف بزني ... و مطمئن باشي كه هيچ گاه دروغ نمي گويند .... چشم ها صادقند ....

پي نوشت بي ربط : قالب وبلاگ چطوره ؟

پي نوشت مربوط به مليكا : من از سر لج هم كه شده خاطره نمي نويسم كه مليكا بياد بنويسه .... ( جدي نگيريد بابا من كه ازم لجبازي بر نمياد !!! )

يه پي نوشت بي ربط ديگه : اين بچه هه خيلي قيافه اش شبيه مانلي مي مونه ... ( در مورد مانلي هم بعدا توضيح مي دم !!! )

لينك مطلب | نوشته شده در بیستم تیر 1386 ساعت 17:58 توسط مریم |


سلام !

این کوچولویی که این جا می بینید همون طوری که حتما می دونید یه فنچه .... البته این یه مدلشه ... من امروز کشف کردم که به رنگ های زرو و بنفش هم وجود داره .. ولی تو نه ایران  ! حالا چی شد من اومدم توی بحث جانورشناسی ( فنچ شناسی ! ) ؟ چون حورا دائم به آدمایی که ازشون خوشش نمیاد می گه فنچ .... و به نظر من حیفه که اسم این موجودات ناز رو بذاریم روی آدما  البته خب این موجودات نجیب ( !!!!!) دردسر هم کم ندارن ... به خصوص اگه آدم بخواد از ۲ تاشون توی آزمایشگاه زیست مدرسه نگه داری کنه !!!!  و فکر می کنم تو اون چند ماهی که ما ( من و لیلی و نسیم و نگین ) از این فنچا  توی آزمایشگاه  زیست نگهداری می کردیم خانم شهیدی و خانم فرهپور ( مسئول آزمایشگاه زیست ) از دستشون کلافه شده بودن .... به خصوص اون آخرا .... از بس سر کلاسا جیغ جیغ می کردن ...آخر سر هم از آزمایشگاه تبعید شدن ... و بعد ما از دست بچه ها چی می کشیدیم .... دائم می خواستن دستشون رو بکنن توی قفس و فنچا رو بگیرن ... به طوری که ما مجبور شدیم برای در قفس قفل بذاریم .. که مبادا بچه ها با ترسوندن فنچا بزنن بکشنشون ....

خب خلاصه ی مطلب این که فنچ ها موجودات خوبی هستن .. و به نظرم بهتره که حورا تکه کلامشو عوض کنه !!!!

در ضمن ... نظر هم که یادتو نمیره نه ؟ چون من به زودی دوباره برای نوشتن میام !!!! البته اگه نظر داده باشین !!!

 

 

پی نوشت : این که قالب در حال حاضر نصفه نیمه میاد تقصیر من نیست ... باز هم بلاگفا مشکل پیدا کرده .... امان از دست این بلاگفا .. پس کی می خوان این مشکلات رو برطرف کنن ؟!! .... معلوم نیست دیگه شورشو در آوردن  ( نصف وبلاگ هایی که امروز سر زدم این مشکلو داشتن .... البته همه اش هم تقصیر بلاگفا نیست ....وقتی بعضی ها فکر می کنن که مردم سرعت بیشتر از ۱۲۸ لازم ندارن همین می شه دیگه .... حالا وبلاگ چیز چندان مهمی محسوب نمی شه ... ولی آدم برای دانلود یه برنامه ای که واقعا بهش احتیاج داره می مونه .... و این در حالیه که مردم کشور های دیگه خیلی سریع برنامه ای که ما ۳ ساعته دانلود می کنیم رو توی نیم ساعت دانلود می کنن !!!!! ) 

لينك مطلب | نوشته شده در نوزدهم تیر 1386 ساعت 10:28 توسط مریم |


 دوباره سلام !

از همه معذرت می خوم به خاطر این که اینقدر دير آپ كردم ( به خصوص از ترانه جوون !!!  ) ولي چندتا دليل داشتم براي آپ نكردن .... اول اين كه هليا گفت خيلي زود زود مي نويسي نمي تونيم  بخونيم .... دوم اينكه مي خواستم ببينم اگه مليكا بياد اينجا و با يه وبلاگ آپ نشده رو به رو بشه چيزي مي نويسه يا نه كه نتيجه گرفتم بهتر بود اصلا مليكا نويسنده ي وبلاگ نمي شد .... چون وقتي وبلاگ خودش رو آپ نمي كنه نمي شه ازش انتظار هاي بزرگتر داشت !!!! ( البته مي دونم كه اگه وبلاگ خودش رو آپ مي كرد به وبلاگ گروهي محل نمي ذاشت !!!! ) و دليل سوم هم اين بود :  وبلاگ ادبی من این وبلاگ یه سری تحقیق درباره ی سبکهای مختلفه ادبیه که من می خوام به وسیله ی اون به بعضی از اطرافیان یه سری چیزایی رو ثابت کنم و به بچه های کلاس خودمون هم پیشنهاد می کنم که حتما حتما سر بزنن به خصوص هلیا و بهاره ( البته می دونم که الآن تهران نیستن ولی بعدا فکر می کنم حتما این پست رو می خونن ! )

خب من همین الآن از کلاس زبان اومدم .... و فکر کنم بد نباشه که وضعیت کلاس رو توصیف کنم ..: معلم میاد سر کلاس از چند نفر دو-سه تا جمله درس می پرسه ( فقط دو- سه تا جمله !!! ) بعد درس رو میده خودش کلمات جدید رو در میاره خودش معنی می کنه و تنها کاری که ما می کنیم اینه که هر ۱ ربع یک بار یه کلمه رو تکرار کنیم  ... بعد می ره سراغ دستور زبان دستور زبان رو پای تخته می نویسه همین طوری که اون روشو برگردونده همه ی ۶ نفری که توی کلاس هستیم (!!!) خمیازه می کشیم و به بدنمون کش و قوس می دیم و یه پچ پچ کوتاه که حاکی از خستگی مفرطه می کنیم .... بعد سرمونو می ذاریم روی میز و می ریم توی عالم خیال بعد به محض این که می بینیم معلم داره بر می گرده همه سیخ می شینیم انگار تمام مدت داشتیم به درس گوش میدادیم !!!! معلم هم بدون اینکه متوجه بشه همون طور زیرلبی درس میده و گاهی یادش می افته که چیزی به نام دانش آموز  هم توی کلاسه که باید حرفاش رو بشنوه و یه کمی تن صداش رو می بره بالا ..... خب دیگه بهتره از این وضع خواب آور کمتر بگم .... می ترسم پای کامپیوتر خوابتون ببره   

راستی بچه های ۳/۲ من یه وبلاگی پیدا کردم که ظاهرا توسط  ۲/۳ ایی های پارسال نوشته شده آدرسش هم اینه .... البته چیز جالبی توش نیست  :  http://m-kherad.blogfa.com

اینم یه وبلاگیه  که عنوانش دبستان خرده ... ولی من شک دارم همین خرد خودمون باشه :

http://kheradschool.blogfa.com/

اینم یه وبلاگ دیگه که بسیار خاک گرفته و به نظر میاد مربوط به یکی از بچه های خرده :

http://m-kherad.persianblog.com/

این پست رو هم با یه شعر خیلی خیلی قشنگ  تموم می کنم :

 

مدرسه عشق

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

                                 دانايی

                                    زيبايی

                                      و به خود می خواند

جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ

دوزخی دارد - به گمانم -

                     کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حيوان

و نگويند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهايی بدهند

که بجای مغز ، دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار

همه تکرار کنيم:

                      عدل

                         آزادی

                               قانون

                                     شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمد چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

  

     

از : مجتبی کاشانی

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم تیر 1386 ساعت 12:12 توسط مریم |


 

داشتم فكر مي كردم ... به همه ي اتفاقايي كه تا حالا توي مدرسه برام افتاده ... جايي كه نصف زندگي من رو تشكيل مي ده ...  و از وقتي حرف زدن ياد گرفتم آرزوي رفتن به مدرسه من رو با خودش مي برد ... مثل خيلي از بچه هاي ديگه .... داشتم به معلما فكر مي كردم ... دونه دونه شون رو توي ذهنم مجسم مي كردم ... دوستام .. كسايي كه چند سالي كنارشون بودم ... دفترام ... نوشته هام ... خيلي چيزا ... از پيش دبستان شروع كردم ... چون اولين جايي بود كه محيطش مثل مدرسه بود ... توي روشنگر شهرك  غرب .... ياد زهرا و ثنا ... كه هميشه كنارم بودن ... ياد وقتايي كه معلممون مي گفت من و ثنا خيلي شبيه هم هستيم ... ياد اون روزايي كه من و زهرا ( نوروزي ) توي راهرو راه مي رفتيم و هر كي رو مي ديديم سلام مي كرديم ... و چه لذتي از اين سلام كردن مي برديم ...روزايي كه مشغول حفظ سوره ي بقره بوديم ( هر چند من هيچ وقت ميونه ام با حفظ خوب نبود .. قرائت رو ترجيح مي دادم ) .... بعد از اون .. ياد روز اولي كه رفتم مدرسه ... كلاس اول الف ... يادمه توي هر كلاس سي و پنج نفر بوديم ... معلم اصلي مون ... خانم زرسازان .... و معلم علوممون كه وسط سال رفت .. خانم كيايي .. تقريبا چهره ي همه بچه هاي كلاس اول رو يادمه .... به خصوص چهره ي مريم .... بچه ي شيطوني كه توي اون چشمهاي آبي اش شيطنت هميشه بود ... هموني كه گريه ي معلم رو سركلاس درآورد .... استخر مدرسه كه براي يادگاري به من سرفه هاي وحشتناكي هديه كرد ... كه هنوز هم بعضي وقتا ميان سراغم ... و حياط سرسبزمون كه مثل جنگل پر از درخت بود ... دوچرخه هايي كه توي حياط بود ....  درختاي توت مدرسه .... كمد ها و اون روپوش هاي صورتي دست و پاگير ... آنفلوآنزای وحشتناکی که اون موقع اومد سراغم ... جشن آخر سال  .... بعد كلاس دوم ... مدرسه ي جديد ... هموني كه اول اسمش روشن بود و بعد همين كه من پامو اونجا گذاشتم اسمش به روشنگر تغيير كرد ... روز امتحان ورودي .... مصاحبه با خانم رضازاده ... نقاشي اي كه براش كشيدم ... روزي كه خانم فرهي من رو سر صف معرفي كرد ...اون باغچه ي كوچيكي كه من و حورا مي نشستيم كنارش و چرت و پرت به هم مي بافتيم .... منصوره ... كه من خيلي ازش خوشم مي اومد ...كلاساي ژيمناستيك .... جشن نماز ... كلاس دوم ياس ... گرفتن جايزه ي ويژه ي امتيازا ... اون روزي كه خانم طاهر سر كلاس سارا رو بغل كرد تا دستش به نوشته هاي روي تخته برسه ...... كلاس سوم ... رور اول كه دير رسيدم ... ديدن مليكا ... خانم آذرمين .... خانم براتعلي .... خانم بردبار.... ماجراهاي آقاي هاشمي ... خانم مقدم ... تعويض گروه علوم ... رفتن پرويزيان .... دوستي من و مليكا و فائزه ..... اون جمله اي كه خانم مقدم بهم گفت ... كلاس هاي تابستوني .... كارگاه علوم .... آشنايي با خانم فلسفي ... اون جلسه اي كه قرار بود بهمون ياد بدن كه چه طوري گروه هاي خوني رو از هم تشخيص ميديم .... كلاس چهارم ... جدا شدن كلاس من و فائزه .. از مليكا .... سرگروهي علوم ... سرگروهي كتابخونه .... خانم خسروشاهي كه در مورد من اشتباه فكر ميكرد ... ماجراهاي بچه هاي و خانم محمودي ....انشا هاي من ... بيشتر شدن دوستي ها و دشمني ها .....در كلاسمون كه هميشه خراب بود ... اون روزي كه خانم اميري به من تسليت گفت .. و من فكر كردم كه از كجا اون ماجرا رو فهميده .... خانم عارف .... دادن دفترام به معلما ... دفترايي كه خيلي دوستشون داشتم ... دفتر علوم و انشا ... مجسمه اي كه براي خانم فلسفي درست كردم ... منظومه ي شمسي ام .... جشنواره ي كاراي ما كه توي مدرسه برگزار شد .... روزي كه خانم فلسفي من رو اون طوري صدا كرد ....كلاس پنجم ... سالي كه من نه با مليكا همكلاسي بودم نه با فائزه .... وضع افتضاح كلاسمون .. و ماجرايي كه طي اون معلما مي خواستن قانعم كنن كه من اشتباه مي گم ... اون روز باروني .. هموني كه من با فاطمه دعوام شد .... خانم بياني .... چيزايي كه به ما ياد داد .... هنوز اون جمله اش رو يادمه كه مي گفت يه روزي قدر منو مي دونيد ....گردش علمي مون به باغ ملي .... كه ما از پا افتاده بوديم ... ولي خانم بياني با اون سنشون چنان مي دويدن كه ما داشتيم شاخ در مياورديم .... صحبت چهار نفره ي من خانم بياني و خانم نظر زاده و خانم محمود آبادي .... كلاساي خوشنويسي كه من و ريحانه ( فرحمند ) توي خوشنويسي با هم رقابت مي كرديم .. (و هيچ وقت به من نرسيد   ) الهام ( ستوده ) همکلاسی کلاس اولم ... که از روشنگر شهرک غرب ... اومده بود ... ماجراهای من و سارا ( جلالی  ) و الهام توی سرویس ...  گذاشتن اسم های مستعار ... یادمه من ستاره بودم .... سارا صدف ... و الهام هم ... فکر می کنم لیلا ... نمی دونم اسم کوچیکی که برای خودش انتخاب کرده بود این بود یا نه ... ولی خیلی خوب یادمه که فامیلی خاله اش رو گذاشته بود روی خودش ... می گفت این فامیلی رو خیلی دوست داره ( جمالی عالم ) ... البته خاله اش رو هم خیلی دوست داشت .... موضوع صحبتاش خیلی وقتا خاله اش بود ... ( و حالا من می فهمم چرا اینقدر خاله اش رو دوست داره .. ) و بقیه ی خاطرات کلاس ... اون موقعی که من و جلالی از طرف خانم محمود آبادی مسئول شدیم که یه سری از بچه ها رو توی ریاضی تقویت کنیم .... ( در واقع یه جور تدریس ریاضی ) .... کلاس های کانون علمی .... معلماش ... یادمه از بین معلمای کانون علمی خانم افشار رو از همه بیشتر دوست داشتم .... آشنایی اول من با هلیا .... و دوباره آنفلوآنزا اون هم درست روز امتحان ترم اول تاریخ .... و یه هفته غیبت از مدرسه .... ( اونقدر شدید بود که تا یه مدت راه رفتن یادم رفته بود ...) و همون موقع توی دوره ی بیماری .... با کتاب های درسی سال اول و دوم راهنمایی غافلگیر شدم ... و تا خوب شدنم همه ی کتاب ها رو یه دور خونده بودم .... البته کتاب علوم رو خیلی بیشتر از یه بار ... وقتی می خوندم و می دیدم که بیشترش رو بلدم احساس خوبی بهم دست می داد .... بعد .. اون روزی زهرا ( شیواپور ) زنگ زد و حالم رو پرسید .... و بعد از اون رفتن دوباره به مدرسه ....نگرانی بابت امتحان تاریخ .... نمی دونم بعدش بود یا قبلش ... ولی یادمه ملیکا هم برای دیدن آقای رئیس جمهور  که اون موقع آقای خاتمی بودن رفت و امتحان املاش رو از دست داد .... یادمه قبل از رفتن چقدر فیس و افاده کرد که آقای خاتمی فامیلشونه ..... و اون هم نگران نمره ی املاش بود .... خانم محسنی ... ناظم عزیزمون ( افعال بسیار معکوس !!!! ) .. که هیچ وقت از داد و هوار هاشون  ما رو بی نصیب نذاشتن .... و خانم فرهی به شدت فکر می کرد که من همه ی بچه ها رو بر علیه خانم محسنی کردم .... ( آخه شما بگین این کارا از من بر میاد ؟ ) ... نمره ی انضباط درخشانی که خانم محسنی به ملیکا داد و بعد با وساطت خانم محمود آبادی تغییر کرد .... کم کاری من توی کلاس ادبیات ... و ناراضی شدن خانم نظرزاده از من به مدت ۱ روز ....یادمه که موضوع سر اون رونویسی های مسخره بود ... من بعضی هاشو نصفه نوشته بودم .... آخه من هم باید تکالیف مدرسه رو انجام می دادم ... هم برای یه سری از بچه ها درس حاضر می کردم .. هم سرگروهی گروهها رو می کردم ...( گروه علوم کتابخونه ادبیات و.... ) هم مثل همه ی بچه ها باید لغتنامه درست می کردم .... و خوندن برای امتحانا هم که دیگه جای خود داشت .... دیگه واقعا حوصله ی اون رونویسی های بی خود رو نداشتم . ... کلاس پنجم  شاید خیلی بهم سخت گذشت ... ولی خیلی چیزا یاد گرفتم ... چیزایی غیر از اون چیزایی که توی کتاب درسی بود ..... و بعد لحظه به لحظه به آرزویی که داشتم نزدیک تر می شدم .... مقطع راهنمایی ! .... روز آخر دبستان رو یادمه ... همه ی بچه ها با دفتر خاطراتشون دنبال معلما می دویدن ... و من و فائزه خودمون رو با رویایی به نام خرد خفه کرده بودیم .... روز امتحان ورودی خرد رو یادمه ... مثل همیشه بدون هیچ گونه اضطرابی رفتم سر جلسه ی امتحان .... ( و سر همون امتحان هم بود که در پاکنم گم شد ) امتحان خیلی آسون بود .... و از این که می دیدم سوال دینی هم جزو سوالاته متعجب بودم ... البته تعداد سوالات دینی خیلی نبود ... یه شعر بود و از همون یه سری سوال دینی طرح شده بود ( همون طوری که الآن امتحان دینی می دیم )... شعر یادم نیست چی بود .. ولی یادمه که فائزه اون شعر رو برای یه دکلمه توی مدرسه حفظ بود .... شایدم نه .... آخه دقیقا یادم نمیاد اون شعر رو کجا شنیده بودم ....بعد امتحان یادمه که من و فائزه توی حیاط دبیرستان قدم میزدیم و حرف می زدیم و خیال می بافتیم .... وای که چقدر دوست داشتنی بود .... ولی وقتی فهمیدم فائزه میره روشنگر شهرک غرب .. پیش مامانش .. و البته زن عموی من ... خیلی ناراحت شدم .... چون خیلی وحشتناک بود .. دوباره دوست پیدا کردن ....یادمه اون روزی که من و فائزه توی حیاط داشتیم خیال می بافتیم و هنوز فائزه نمیخواست بره روشنگر .... ملیکا دائم سعی داشت ما رو منصرف کنه که نریم خرد و با اون بریم روشنگر پل رومی ... ولی هم من هم فائزه از معلم های دبستان شنیده بودیم که سطح درسی راهنمایی چندان خوب نیست ... و خب محیطش یه درد من و فائزه نمی خوره ( اینم قابل توجه روشنگری های عزیز که فکر می کنن من از خودم این حرفا رو در آوردم !!! ) ... بعد از این خیال بافی ها متوجه شدیم که اطرافمون همه دارن گریه می کنن.... ولی نه من نه فائزه هیچ کدوم یادمون نیست که گریه کرده باشیم .. ولی یادمه که ملیکا دائم بهمون می گفت بی احساسیم ... !!!.... بعد از اون کلاس های تابستونی خرد شروع شد ... برای زبان می رفتم خرد .. از اونجا می رفتم روشنگر که باهاشون برم استخر ...اولین معلم زبانم توی خرد خانم داروگری بود .... و یادمه که ترانه هم توی کلاسمون بود ...بعدش روز ۲۶ شهریور ... روز آشنایی با مدرسه .... توی کلاس ۳/۱ نمی دونستم کجا بنشینم ... سارا هم توی کلاس ۲/۱ افتاده بود ... تا اینکه یه چهره ی نسبتا آشنا دیدم .... هلیا بود ... و اون طوری که خودش بعدا گفت ... اتفاقی کنار هم نشستیم ... ستون وسط کلاس ...ردیف آخر .. به خاطر قد بلند هلیا ... هر دوتا مون چپ دست بودیم .. برای همین مشکلی برای کنار هم نشستن نداشتیم .... جلوی من لیلی می نشست و جلوی هلیا هم نسیم .... و جلوی نسیم آریانا و کنارش ترانه .... و جلوی ترانه آتین که همون اول از چشماش خیلی خوشم اومد .... ولی یادم نمیاد کنار آتین کی نشسته بود ...بقیه ی ردیفا رو هم یادمه ولی حوصله ندارم توضیحشون بدم ... خب ... ( اینم از خاطرات خرد ) ازسال اول راهنمایی خیلی چیزا یادم هست ... و خیلی چیزا هم یادم رفته ... روز اول کلاس زیست رو یادمه ... و روز اول کلاس ریاضی ... که معلم ریاضی چطور ............................ ( چیزی در موردش نمی گم ) و در مورد کلاس زیست هم خب .......... اهم .... ..................................خب .. اینم طولانیه ... و خب .... آخه من نمی تونم راجع به خاطرات سال اول حرف بزنم ... هرکی از بچه های خودمون خواست بگه که من دفتر خاطراتم رو بدم بخونه .... حوصله ندارم این جا بنویسم .... و در مورد خاطرات سال دوم هم همین طور .... هر کس خواست می تونه دفتر خاطرات من رو بخونه ..... ولی .... خب .... شاید بعدا راجع بهشون مفصل بنویسم  .... فعلا ادامه ی مطلب رو بخونید .... هیچ توضیحی نمی دم فقط می گم که درباره ی خودمه  


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در یازدهم تیر 1386 ساعت 13:7 توسط مریم |


دوباره سلام ...

مي بينم كه بچه ها توي نظر دادن زرنگ شدن ...و اين خيلي خوبه !!!!

در جوال هليا هم بايد بگم :

۱. نه هليا جان ... تو بيا و عنايتي رو نشناس .. مثلا سارا عنايتي هم مدرسه اي ماست !!!! توي كلاس ۲/۲ .... واقعا مثل اينكه آلزايمر گرفتي ها !!!! خوب بود به بهاره در رابطه با آلزايمرت مراجعه مي كردي .... !!!!! ( تازه سارا هم كه خيلي وقتا توي كلاس ماست !!!)

۲ . بله .. ماجراي خانم بياني همونيه كه شما گفتين ...

۳. خانم بياني يه چيزي اون ور تر از خوب بودن !!!! حالا كم كم باهاشون آشنا مي شي !!!!

۴. من امروز كلي از خاطرات خرد هم نوشته بودم ...ولي يه مشكلي توي سايت بلاگفا به وجود اومد و همه ي چيزايي كه نوشته بودم پاك شد .. حالا دوباره سعي مي كنم بنويسم .. شايد فردا ....

۵. من راجع به همه ي اينايي كه گفتي نوشتم چون خودشون مي خواستن ... اتفاقا برام هم عجيب بود كه تو تاحالا نخواستي .... ولي حالا باشه .. مي نويسم ... بفرماييد :

يه بچه ي... بي خيال .... البته گاهي نه هميشه ... علاقه مند به پرش !!!! ( آخه هروقت هيجان زده مي شه چنان مي پره آدم فكر مي كنه الآن مي خوره به سقف ! ) يك دوست خيلي خوب .... باهوش ( البته اكثر خردي ها باهوشن !!! ) خيلي چيزا رو اصلا بروز نمي ده .... ولي امسال يه چيزايي راجع بهش فهميدم ..... كه ........................................................ ( نمي خوام بگم مگه زوره ؟) بعد ديگه ..... بذاريد فكر كنم .....آهان !!! وقتي كنار ترانه بيفته سركلاسا معلما از دست اونو ترانه تا حدودي كفري ميشن .... ( بس كه حرف مي زنن ديگه !!!)  و از اون جايي كه قدش بلنده  ‌يا درواقع به قول خودش زرافه است ..... (ياد آوري كنم كه زرافه حيوان بسيار نجيبي است !!!!!!)  معمولا ته كلاس مي شينه .. و مثل خودم چپ دسته ....- دليل ذكر اين مطلب رو بعدا به اطلاع مي رسونم !! - ديگه ؟ خب ............بهاره دوستش داره ... و البته فيزيك رو هم فكر مي كنم دوست داره ( از گروه دوستداران معلم فيزيك هم فكر مي كنم باشه ) و خب پشتكارش هم مي شه گفت تا حدودي ... البته فقط تا حدودي .. زياده ( اينهمه تاحدودي كردن نداره ... در حد متوسطه !‌)  و امسال از دست بچه ها خيلي حرص خورد .. بيچاره .... (‌ شوراي دانش آموزي همينه ديگه .... ) به خصوص سرصبحگاه ها !!!‌ و همچنين سر اون صبحگاهي كه من توش حضور نداشتم .. و شما .... خودت مي دوني در چه مورد حرف مي زنم .. نيازي به توضيح بيشتر نيست !!!!!و ..... چيز ديگه اي فعلا يادم نمياد .... بعدا اگه چيزي يادم اومد به همين پست اضافه مي كنم .... اينم يه عكس ... براي اينكه چشمتون حتما از خوندن اين مطلب خسته شده :

 

!

ادامه ی مطلب مربوط به معرفی یک کتابه که پیشنهاد می کنم حتما بخونید .... چون خیلی قشنگه ....


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دهم تیر 1386 ساعت 15:5 توسط مریم |


سلام !

من فکر نمی کردم کسی بياد اين خاطره ی من رو بخونه ... ولی مثل اينکه کم نبودن کسايی که خوندن !

و می بينم که همه دارن آشنا های قديمی شون رو پيدا می کننن !!! زهرا خواهر من هم فعلا نيازی پارتی بازی نداره  و به خوبی خوشی داره می ره کلاس دوم دبستان خرد ... حالا ببينيم تا بعد چی می شه چون می گه چهارم و پنجم می خواد بره روشنگر ... ولی فکر نمی کنم بره ... می گه دلش برای روشنگر تنگ شده - لازم به توضيحه که خواهر من فقط يک سال توی روشنگر بود .. اون هم برای پيش دبستان - نمی دونم روشنگر از کجا يه همچين خاصيتی پيدا کرده که همه دلشون براش تنگ می شه - خب بگذريم ....

و باز هم می بينم که زهرا هم داره شيطونی هاش رو رو می کنه ... به نظرم اگه يه کم ديگه در اين باره حرف بزنيم همه ی بچه ها ميان اينجا از شيطونی هاشون حرف می زنن و اينجا می شه محل اعترافات !!!!

و در جواب ترانه هم بايد بگم که من شر نبودم شايد شيطون بودم ( که فکر کنم طبيعيه !!! و در ضمن همون موقع هم مي گفتن مريم بچه ي آروميه .. براي اينكه شيطوني هام به ندرت به طور آشكار ديده مي شد !  ) ولی "شر" نبودم ... و بايد بگم که اين دو تا تاحدودی با هم فرق دارن !!! و هنوز هم تا حدودی هستم .. ولی ۲ تا دليل داره که شما ها نمی تونيد باور کنيد ... اول اينکه من مثل شما ها هر جا به دستم می رسيد شيطونی نمی کنم ... به موقعش .. بعد هم وقتی بلدم چطوری دارای شيطونی های کم ضرر باشم ( ببخشيد نمی تونم بگم چطوری  ) و در مورد خانم مرزبان ... اول اينکه بگم که فکر نمی کنم خانم مرزبان ( خانم رضازاده ) هيچ نسبتی با حسين رضازاده داشته باشن .... بعدش هم اين که چرا ما خانم رضازاده رو خانم مرزبان صدا می کنيم دليل داره ....

چون توی دبستان خانم رضازاده و خواهرشون با هم درس می دادن ...  به ما گفتن که يکی شون رو    خانم مرزبان صدا كنيم . خانم مرزبان معلم قرآن ما بودن .... خواهرشون هم مشاور پايه های اول و دوم بودن .... و تازه ما فهميده بوديم که خانم فرهی مدير مدرسه هم با معلم دينی دوم و سوم و چهارممون ( خانم فاطمی ) خواهرن و برای همين خانم فاطمی رو به اين نام صدا می زديم ... وگرنه  ۲ تا خانم فرهی داشتيم !!!

خب همه چی روشن شد ؟ فکر می کنم شد ...  برای تنوع يه شعر کوتاه  هم ميذارم :

دل من دير زماني است كه مي پندارد ،

دوستي نيز گلي است .

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ي ترد و ظريفي دارد .

بي گمان سنگ دل است آنكه روا  مي دارد

جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد ...

 

لينك مطلب نوشته شده در دهم تیر 1386 ساعت 10:3 توسط مریم |


سلام !

مليكا به شدت دلش مي خواد كه من خاطره بنويسم .. خب من هم از اونجايي كه مليكا بهترين دوستمه ( هرچند با ننوشتن مطلب توي اين وبلاگ داره حرص منو در مياره ...    ) از خاطرات دبستان مي گم ... خب البته بايد يه كمي فكر كنم ... چون وقتي دبستان بودم هيچ وقت عادت نكردم كه خاطراتم رو بنويسم ... ولي الان توي همين دو سال ۲ تا دفتر خاطرات رو پر كردم !!! ( يكي اش توي همين خرداد و تير تموم شد !!!! ) خب ... بذاريد فكر كنم ببينم كدوم خاطره براي شروع خوبه ؟!

چطوره از كلاس هاي زبان بنويسم ... !؟ كه بيشترين شيطوني هاي من( ... البته جدا از اون آشوبي كه كلاس پنجم توي مدرسه راه انداختم ..) اونجا نمايان شد ... بذاريد از يه معلم زبان وحشتناك شروع كنم كه واقعا هيچ كدوممون ( حتي مليكا كه معمولا از رو نمي ره !!!‌)  جرات نداشتيم سر كلاسش چيزي بگيم .. البته نه به خاطر اين كه معلم جدي اي بود ... به خاطر اينكه فقط يه شيطوني كوچيك لازم بود تا اون از كوره در بره و هر توهيني كه به ذهنش مي رسه يه ما بكنه .. البته اين معلم همون وسط سال به دليل توهين به دانش آموزان از كلاس ما رفت .... ( البته گفته باشم كه مدرسه هم در پيگيري اين مساله از هيچ كاري دريغ نكرد ) بعد از اين معلم خيلي خوووووووووووب (!‌) يه معلم ديگه اومد كه ما ( من و مليكا و فائزه ) دوستش داشتيم ولي اون هم همون وسط سال به دليلي نا معلوم رفت .... و بعدش يه معلم خيلي خوب اومد سركلاسمون كه من و مليكا و فائزه خيلي خيلي خيلي خيلي دوستش داشتيم و سر كلاسش خيلي بهمون خوش مي گذشت ... يادمه هر چيزي كه مدرسه اجازه نمي داد بياريم رو سركلاس اون مي برديم .... و با كمال پررويي در رديف جلوي معلم مي نشستيم و بي توجه به حرفاي معلم بازي مي كرديم ... و جالب اينجا بود كه معلممون هم حداكثر كارش يه گفتن مريم ... مليكا .. يا فائزه ... ( البته بيشتر مليكا ) با لحن سرزنش آميز بود .. و گاهي هم يه كمي تهديدمون مي كرد ...ولي در كل سركلاسش خيلي  بهمون خوش مي گذشت ....   تا اينكه يه روز خانم محمود آبادي ( مشاور پايه هاي سوم تا پنجم ) مچمون رو گرفت ... و ما ... يا فكر كنم فقط من رو .... به دفتر خواست .. البته هيچ وقت از خانم محمود آبادي ..  (در رفتار با خودم ) تندي نديدم ... ولي از اون به بعد اين شيطوني هامون رو یواشكي انجام مي داديم ..(. ما از اون كارامون دست برنداشتيم !!!  ) 

اينم يه خاطره براي كسايي كه فكر مي كنن شيطون بودن من يه چيز محاله !!! البته اين كه چيزي نبود .....ماجراي آشوب كلاس پنجم رو هم يه روزي تعريف مي كنم .... درسته كه اون موقع خيلي اذيتم كرد .. ولي الآن حس خوبي نسبت به كاري كه كردم دارم ...  

 

راستی شما به معجزه اعتقاد دارين ؟! .... راستش من فکر می کنم يک معجزه رو چند روز بعد از  خيريه ی مدرسه تجربه کردم .... چی شد يادش افتادم نمی دونم ... ولی دوست دارم تعريف کنم ....

ماجرا از اربعين شروع شد ... برای مراسم روشنگر ( روشن ) رفته بودم .... البته فقط می خواستم دوستان و معلم ها رو ببينم ... راستش هيچ وقت حوصله ی گوش دادن به سخرانی ها رو نداشتم ... بعد از دو سال  نماز جماعت خوندم .. بعد از نماز هم نشستيم برای سخنرانی ... توی اين مدت توی جمعيت دنبال يه سری از معلم ها می گشتم ... البته هيچ کس رو به غير از خانم براتعلی ( معلم اجتماعی سوم دبستان ) ، خانم موسوی ( معلم دينی کلاس پنجم که هيچ وقت رابطه ی چندان جالبی باهاش نداشتم ) و خانم فرهی ( مدير مدرسه ) پيدا نکردم ... از همه بيشتر دنبال خانم بيانی می گشتم .. می دونستم که به هيچ وجه اين مراسم رو از دست نمی ده .. و نبودن خانم بيانی توی جمعيت برام عجيب بود  ... و بفهمی نفهمی نگرانم می کرد ... تا اينکه فهميدم نگرانی ام بی دليل هم نبوده ... يه خانمی اومد نشست کنار من رو کرد به خانم براتعلی و پرسيد که خانم بيانی کجان ؟ من هم گوش هام رو تيز کردم ببينم اين خانم چه جوابی می گيره ...و خانم براتعلی جواب داد : خانم بيانی ديروز حالش به هم خورد الان هم توی بيمارستانه .... اينو که شنيدم انگار يه سطل آب يخ خالی کردن روی سرم .... خانم بيانی رو خيلی دوست داشتم و هيچ کس رو نمی شناختم که به اندازه ی خانم بيانی معلم بودن رو دوست داشته باشه .... از وقتی که کلاس پنجم از يکی از معلم های کانون علمی شنيدم که در حالی که ۴ ساله که بازنششته شده هنوز داره معلمی می کنه برای بچه ها يه احترام و علاقه ی عجيبی نسبت به خانم بيانی احساس می کردم ...  هنوز هم اين احساس رو دارم ... بعد از سخنرانی زارع و عنايتی و کلهر و زاغری و  شادباش ( فاطمه ، سارا ، مائده ، حورا ، نرگس .... کس ديگه ای هم بود ؟! ) رو پيدا کردم و رفتيم برای شام .. ولی از اون جايی که شام و جا گيرمون نيومده بود بعد از  يه سلام و احوالپرسی با خانم طاهر ( معلم رياضی کلاس دوم ) رفتيم بالا در جمع کودکان همسن !!! ( پيش دبستانی ها !!!!! ) بعد از اينکه کودکان همسن رفتن ... ما هم رفتيم پايين بلکه غذايی چيزی !!! گيرمون بياد و خدا رو شکر يه چيزايی گيرمون اومد  بعدش هم من و سارا ( عنايتی ) رفتيم از خانم فرهی خواستيم که برای خيريه ی مدرسه مون بيان .. هر چند من که چشمم آب نمی خورد !!!

بعد از اون تا يه مدت نگران حال خانم بيانی بودم .. تا موقعی که چهارشنبه شد و خانم فرهی نيومد ... و من موندم و نگرانی ام ... تا اينکه يه روز يه معجزه رخ داد که من تونستم بفهمم که حال خانم بيانی خوب شده ...  از دست يکی از بچه ها به شدت عصبانی بودم .. و داشتم از مدرسه می رفتم بيرون که بين جمعيت یه چهره ی آشنا ديدم ... اول مطمئن نبودم ... ولی يه کم که نزديک شدم ... لبخند خانم مرزبان مطمئنم کرد .... واقعا باورم نمی شد ...  خانم مرزبان توی خرد چيکار می کرد ؟! باز اگه دخترش هنوز  از خرد فارغ التحصيل نشده بود می تونستم يه دليلی پيدا کنم ... ولی دختر خانم مرزبان درست سال پيش از خرد فارغ التحصيل شده بود ... به هم رسيديم ... سلام و احوالپرسی ... حال خانم بيانی رو پرسيدم و وقتی فهميدم حالش خوب شده خيالم راحت شد .... ازخانم مرزبان پرسيدم که توی خرد چيکار می کنه ... و من فهميدم که بله ... چند ماهی هست که معلم قرآن دبستانم توی دبستان خرد قرآن درس ميده !!!!! و واقعا داشتم شاخ در مياوردم .... می گفت خانم محمد حسين خيلی بهش اصرار کرده و اين سال تحصيلی پنجشنبه ها مياد خرد و معلم چهارم دبستان خرده ... با اين اوضاع احتمالا يه روزی معلم خواهر من هم ميشه .... و اين خيلی خوبه !!! هرچند من فکر نمی کنم تا سه سال ديگه خانم مرزبان توی دبستان خرد بمونه .... نمی دونم شايد هم موند .. !!! و يه چيزی که برام سواله اينه که تو خرد چی صداش ميکنن .. خانم مرزبان يا خانم رضازاده ؟!

خب ديگه .. فکر نمی کنم چيز ديگه ای مونده باشه برای گفتن ....

لينك مطلب | نوشته شده در هشتم تیر 1386 ساعت 17:40 توسط مریم |


خب قبل از اين كه راجع به آتين ( طبق خواسته ي خودش ) بنويسم .... يه عكس مي ذارم كه يه جورايي مي شه گفت هم از خرده هم از روشنگر ( من ترجيح مي دم روشنگر رو به اسم قديمي اش يعني روشن صدا كنم كه با ۱۰۰ تا مدرسه ي روشنگر نام- ! - در ايران قاطي نشه !‌)

البته فكر كنم بهتره اسم عكس رو بذاريم: نماي تهران از حياط راهنمايي خرد !!!!

اينم عكس ( عكس رو ليلي گرفته فكر كنم ) :

kherad-roshangar © kherad - maryam akhyani

 

Untitled © kherad - maryam akhyani

خب حالا راجع به آتين ....بذاريد فكر كنم .............................................................

خب يه بچه ي آروم .. درسخون(...) ... ديگه ... ؟ بازيگر خيلي خوب .... به طوري كه نمي شه تشخيص داد كي داره ادا در مياره ( البته اگه يه نفر نشناستش ما ها كه همه مي دونيم كي داره نقش بازي مي كنه ) ...... همون كسي كه تقريبا همه ي تكاليف هنر امسالش رو من انجام دادم  خيلي ... تا حدود زيادي چاپلوس( از اون واژه اي كه بچه ها ازش استفاده مي كننن استفاده نمي كنم چون خوشم نمياد ) .... و فكر مي كنم يه دوست خيلي خوب ... علاقه مند به فوتبال ...اسم بازيكن مورد علاقه اش دائم تغيير ميكنه  ولي طرفدار تيم منچستر يونايتد مثل اكثر۳/۲ يي ها  و علاقه مند به فيزيك ( البته فكر كنم بيشتر به معلم فيزيك علاقه داره ) ديگه هرچي فكر مي كنم چيزي يادم نمياد ... اگه بعدا چيزي يادم اومد ميام به همين پست اضافه مي كنم ... به آتين هم پيشنهاد مي دم بعد از خوندن اين پست به جاي ايميل زدن براي من همين جا نظر بده ...اينكه دردسرش كمتره !!!!

 

پي نوشت : جواب زهرا ( محاوري ) : خيلي خوبه كه تعداد معترضين زياد شده .... و در ضمن من مثل خيلي از شما ها هيچ ترسي از خانم جمالي ندارم .. تازه خيلي هم خانم جمالي رو دوست دارم ... و اگه يه كاري رو جلوي همه بتونم انجام بدم حتما جلوي خانم جمالي هم مي تونم ... !!!!

 

راستي ... ادمه ي مطلب مربوط به روانشناسي رنگ هاست كه در مورد رنگ آبي در مورد من درست تره ..... ولي در مورد رنگ صورتي اصلا به مليكا نمي خوره ( مليكا صورتي رو دوست داره !‌)


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در هفتم تیر 1386 ساعت 19:45 توسط مریم |


خب دوباره سلام ...

من گفته بودم ممکنه دیگه نیام نه ؟ ولی هنوز دو روز نشده پاشدم اومدم برای نوشتن ... نتونشتم نیام از طرف ملیکا هم من چشمم آب نمی خوره . این وبلاگنویس نمی شه !!!! من هی نگاه می کنم ببینم چند تا مطلب در کل گذاشته .. هیچی پیدا نمی کنم ... مگه یکی دوتا ... حالا خوبه وقتی داشتم این وبلاگ رو درست می کردم خودش هم علاقه نشون داد ها !!!! وگرنه من که بیکار نبودم ... من دوتا وبلاگ دیگه داشتم .. دیگه به این یکی نیازی نداشتم .. فقط گفتم یه ارتباطی با هم داشته باشیم بد نیست ... حالا نمی خواد ... به من مربوط نیست ...

داشتم نظرات وبلاگ رو می خوندم .. به یه نظر از ترانه برخوردم که به نظر می رسید قبلا ندیده بودمش ... نوشته بود که نوشته های آدم نباید اغراق آمیز باشه و غیر قابل باور ... من نمی دونم از معلم انشا گرفته تا همین بچه های کلاس .... همه با همون معیار های کلیشه ای که سرکلاس به ما میدن فکر می کنن و می نویسن ... ولی من اونا رو قبول ندارم ... البته نه اینکه همه شو قبول نداشته باشما ! یه چیزایی هست که خود به خود وارد نوشته ی آدم می شه .. ولی اونا که دیگه لازم نیست توی برگه ی مسخره ی معیار نوشته بشه ... تازه به نظر من تعریف کردن دنیا برای دیگران همون طوری که همه دارن می بینن کار بی معنیه  .... مثل این می مونه که یه نفر داره یه منظره رو می بینه ... و یه نفر هم کنارش وایستاده همون منظره رو برای آدم تعریف می کنه .. در یه همچین موقعیتی دیگه وجود نفر دوم لازم نیست چون کسی که داره به منظره نگاه می کنه دیگه نیازی نداره که کسی براش اون منظره رو توصیف کنه .... !  اصلا نوشتن برای این نیست که دقیقا اون چه اتفاق می افته رو توصیف کنیم ... اون موقع ننوشتنمون هم تفاوتی با نوشتنمون نمی کنه .. البته توی نوشتن تاریخ ... مطالب علمی و خاطرات روزانه دقیقا باید اونچه اتفاق می افته رو نوشت ولی توی یه متن ادبی لزوما این طور نیست ... تازه توی اون متن دلتنگی .. من فقط یکی از آرزو هامو گفتم ... چیزی رو به چیزی تشبیه نکردم ... بابا باور کنید تخبل هم چیز بدی نیست ... اگه یه نفر نمی تونه یه متن تخیلی رو بخونه اون دیگه مشکل خواننده است نه نویسنده .... نویسنده وظیفه نداره خواننده رو توی همین چهاردیواری دنیایی که توش زندگی می کنیم  حبس کنه اتفاقا برعکس .. وظیفه ی نوشته ها اینه که آدم رو برای چند لحظه هم که  شده از این دنیا دور کنه .... این جادوی نوشته هاست که با این کار خواننده  از مشکلاتش جدا می شه و با یه انرژی تازه می تونه به واقعیت برگرده ... حتی اگه یه متن ادبی در بیان واقعیات باشه باز هم می تونه سرشار از تخیل باشه ... همون متن دلتنگی هم دقیقا بیان واقعیات بود .... واقعیاتی که امسال تجربه شون کرده بودم ... حالا این که کسی نفهمید  به من مربوط نمی شه .... من حاضرم از انشا نمره ی افتضاح بگیرم ولی از اون کلیشه هایی که دست و پا گیر شما و اون نوشته هاتون شده پیروی نکنم .... بعضی ها می گن باید با این روش خودمو تطبیق بدم ... ولی نمی تونم با چیزی که به نظرم غلطه خودمو تطبیق بدم ... اگه این طوری باشه و آدما بدون فکر کردن ، خودشون رو با هر محیطی تطبیق بدن معلوم نیست وضع دنیا به کجا کشیده بشه .....

حالا که اینقدر راجع به نوشتن حرف زدیم من همین جا مشخص کنم که اون روز سرکلاس خانم جمالی چرا برگه معیارم رو انداختم دور(اصلا برام مهم نیست که کی سرکلاس بود اگه مدیرمون هم سر کلاس بود من همین کارو می کردم !) .... چون واقعا قبول ندارم که برگه ی معیار رو بذارن جلوی آدم و بگن مطابق اون بنویس .... آدم خودش باید به معیار های شخصی خودش توی نوشتن برسه .... تازه خیلی معذرت می خوام ولی می شه بپرسم این موضوعات مسخره چیه که به ما سرکلاس انشا می دن ؟! باور کنید ما فهمیدیم که باید مکان رو توصیف کنیم .. آدما رو توصیف کنیم روابط بین آدما و توصیف کنیم .... دیگه حالا من ترجیح می دم در مورد موضوعات مهم تر از آرایشگاه و مطب دکتر بنویسم .... ! من واقعا نمی فهمم چرا یه موضوعی به ما نمیدن که بتونیم تمام این توصیف ها رو توش بگنجونیم ...همه اش اینکه تیکه تیکه موضوعاتی بهمون بدن که این توصیف ها رو جدا جدا بنویسیم باعث هیچ پیشرفتی نمی شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب دوباره برای این که از این حال وهوا بیایم بیرون یه شعر :

نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم

افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم

كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت.  درنگي كرديم .

بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .

ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .

آذرخشي فرود آمد.  و ما را در نيايش فرو ديد .

لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .

سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .

سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .

سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .

آفتاب از چهره ما ترسيد .

دريافتيم، و خنده زديم .

نهفتيم و سوختيم .

هر چه بهم تر، تنها تر.

از ستيغ جدا شديم :

من به خاك آمدم، و بنده شدم .

تو بالا رفتي و خدا شدي

 

سهراب سپهری

 

پی نوشت : به نظر شما این شعر تخیلی بود ؟ نه ! ولی همه چیزو همون جوری که مه می بینن توصیف نکرده بود .. یه نگاه تازه بود به دنیا .. و واقعیت ها ... !!!! شاید یه نفر دیگه یه جور دیگه خدایی خدا رو ببینه ... لازم نیست همه بشینیم فلسفه ببافیم که خدا هست .. هر کس به دنیا یه جور نگاه می کنه ...

پی نوشت ۲ : آتین ... چرا توی وبلاگ نظر ندادی ؟ باشه ... در مورد تو هم مینویسم ...توی پست بعدی

پی نوشت ۳ : لطفا :نظر بدین !

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجم تیر 1386 ساعت 10:49 توسط مریم |


فعلا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ... همینو داشته باشید تا بعد( خودتون سعی کنید بفهمید چرا این شعرو انتخاب کردم .. ) .. شاید امروز دوباره اومدم یه چیزی نوشتم ... :

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل ،

از همان روزی که فرزندان "آدم" ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید‌،

آدمیت مرد .

گرچه آدم زنده بود .

*

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را شاختند ،

آدمیت مرده بود .

*

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ،

گشت و گشت .

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .

ای دریغ ،

آدمیت بر نگشت !

*

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است !

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ،

قرن " موسی چومبه " هاست !

*

 روزگار مرگ انسانیت است :

من که از پژمردن یک شاخه گل ،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ،زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ،

وای !جنگل را بیابان می کنند .

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آن چه این نامردان با جان انسان می کنند !

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور  ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق ،

گفت و گو از مرگ انسانیت است !

 

***فریدون مشیری ***

 

 

خیلی وقت بود که دچار این حالت نشده بودم .... تقریبا از وقتی مدرسه ها تعطیل شده بود ... هیچ وقت این احساس وحشتناک دوباره گریبان گیرم نشده بود ....

حفره ی عجیبی وجودم را از هم گسسته ، ذهنم سرگردان است ... دلتنگی آزارم می دهد آنچنان که راه چاره ای برایش نمی یابم .... فقط وجود خداست که کمی آرامم می کند ... حالا می فهمم ارزش خداحافظی را .... و می فهمم وقتی کسی بی خداحافظی برود ...چطور دلتنگش می شوم ...

فعلا تا یه مدت نمی خوام این جا چیزی بنویسم .... نمیدونم این یه مدت چقدر میشه ...ولی احتمالا خیلی طولانی نمی شه ... تا وقتی که بتونم این حس وحشتناک رو از خودم دور کنم ... ولی اگه بدتر بشم ... ممکنه این نبودم طولانی بشه ....

فعلا خدانگهدار ....

لينك مطلب | نوشته شده در چهارم تیر 1386 ساعت 15:52 توسط مریم |


من بسیار عوض شده ام .خوب و بد  این تغییرات را نمی دانم و من

فقط تغییر را حس می کنم .تغییر سخت است.چرا که آدمی به خود

قبلی اش احساس بی وفایی می کند و دلش برای  ان تنگ می شود

 واین تا حدی است که گاهی دوست دارم خودم را گول بزنم و

مانند قدیم ها به دنیا بنگرم .

ولی میل به واقع نگری با نگاه سرزنش آمیزش مانع این کار می شود .

ادامه ی مطلب مربوط به روانشناسی رنگهاست ... خواستید بخونید ...


ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در دوم تیر 1386 ساعت 9:52 توسط مریم |


من همین اول توضیح بدم که نمره ها برای من اصلا توی جو مدرسه ی خودمون مهم نیست ! ولی آدم نمی تونه ساکت بشینه وقتی بچه های مدارس دیگه اینقدر راحت از نمره هاشون حرف می زنن و نمره میگیرن آدم حرصش در میاد ! حالا جای شکرش باقیه که سال دیگه امتحان نهاییه و امتحان نهایی معمولا آسون تره ! ولی در عوض سال دیگه امتحان ورودی هم هست .... واقعا به نظرم این عدالت نیست ! حلا این که مدرسه می خواد سطح ما رو بالاتر ببره یه طرف ولی این که ما باید تحقیرای بچه های مدارس دیگه رو تحمل کنیم خیلی بی عدالتیه !

آهان راستی ترانه به دلیل دوری از "دوست کاغذی من "  ازم خواسته هر چی اون تو می نویسم اینجا هم بنویسم  بنابراین  يكي از متن ها رو مي نويسم بعدا هم مي گم اين "دوست کاغذی من" کیه !

زمزمه هاي خورشيد ۲

"هرگز"

گاهي زندگي پر از گمراهي هاي بزرگ وتلنگر هاي كوچك است . در زندگي خواب و  غفلت فراوان است و " بيدار باش" هايي براي هشياري نيز فراوان . زندگي پر از دل بستن هاي كوچك و بزرگ و دل كندن از ديگران است . شادي و غم نيز دو جزء جدانشدني زندگي هستند .

گاهي طي يك زمان كوتاه آدمي به كسي دل مي بندد ولي همه ي اين دل بستن ها روزي به يك دل كندن و سعي براي فراموش كردن ختم مي شود . پايان ، اجتناب ناپذير است . بعضي پايان ها دلنشينند و بعضی دیگر وحشتناک .

بعضی اوقات فکر می کنم رفتن آدم ها و دور شدنشان از زندگی کوچک من تلنگری است تا بیدار شوم و یادآور این است که انسان ها نیز جزیی از زمان هستند و سریع می گذرند . ما لحظاتی را در کنارشان می گذرانیم و بعد مثل نسیم رهگذر ی می شوند و می روند . حتی خود من هم مثل بقیه ی آدم ها ُ، یک ستاره ام . یک ستاره ی دنباله دار ، که ابتدا پررنگ وارد دنیا می شوم ... کم کم سوسو می زنم و بعد می گذرم و خاموش می شوم .و تنها رد کم رنگی از خود به جا می گذارم . و شاید آن وقت هیچ کس من را به یاد نیاورد ... و من جزئی از گذشته شوم . ستاره ای فراموش شده .

 ولی من یک چیز را میدانم ، هر قدر هم که آدم ها بی خیال از کنارم بگذرند و هر چه قدر هم در این دنیای بزرگ کمرنگ باشم ، هیچ وقت فراموش نمی کنم که بوده ام ، هستم و شاید خواهم بود و روزی می روم . می روم جایی دیگر ... جایی متفاوت .

و هرگز کسانی را که دوستشان داشته ام .. دارم ... و یا شاید خواهم داشت را فراموش نمی کنم ...

هرگز ....

خب حالا همه می پرسن این دوست کاغذی من کیه ؟ ایناهاش اینم عکسش ... یه روز برای خریدن دفتر ریاضی رفته بودم ... اول اینو خریدم ولی بعد دیدم حیفم میاد اینو بکنم دفتر ریاضی ... برای همین از اون به بعد متن هایی رو که گاهی می نو شتم رو توی این پاکنویس کردم ... آخه از اون جایی که من متن هامو شبا می نویسم هر قدر هم سعی کنم نمی تونم خوش خط بنویسم ....

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم خرداد 1386 ساعت 17:22 توسط مریم |


سلام !

این پست هم جواب نظراته ....

الیبته بیشتر جواب نظرات ترانه است چون بقیه ی نظرات نیازی به جواب نداشتن !!!!!

اولا که من ۲۴ ساعته آنلاین نیستم  دوما اینکه از شما هم می نویسم من نمی دونستم اینقدر دوست دارین راجع به شما بنویسم .... اگه این جوری پیش بره باید یه برنامه بذارم هر روز راجع به یه نفر بنویسم .... ۲۸ روز طول می کشه تا راجع به همه بنویسم که شامل خودم هم می شه بعدش هم دو یا سه روز استراحت دارم چه طوره ؟ اگه این جوری باشه که من باید عنوان وبلاگ رو عوض کنم بذارم : بچه های ۳/۲ سابق چگونه هستند !

ولی باشه در مورد تو هم می نویسم ... آهان راستی در مورد مشکل شما با دوستای من ... خب  عزیزم شما تازه واردی قبل اینکه بیای این جا رو ببینی یکی دوتا شبه دعوا این جا رخ داد !  و در ضمن راجع به خانم مفید و خانم مومنی .... می دونم دلتون برای خانم مومنی تنگ شده ولی بعد از اون حرکات بچه ها توی روز آخر انتظار نداشته باش که باور کنم در مورد خانم مفید هم مثل من فکر می کنید !

حالا بریم سراغ تو :

یه جوجه سار .... به خاطر صدای نسبتا جیغ جیغی ات  که معمولا به محض وارد کلاس شدنت گوش های هلیا رو نوازش می ده در حالی که تو داری جیغ می زنی : هلیااااااااااااااااااااااااااااااااا ! در ظاهر به نظر می رسه زیادی خوش بینی ولی وقتی آدم یه نگاه به ۳۶۰ات می اندازه می فهمه که در اشتباهه و تو در بعضی مواقع از من هم بدبین تری! خب ... دیگه .... نمیدونم  فکر می کنم دوست خوبی هم باشی ! حالا نمی دونم !   دیگه واقعا نمی دونم چی بنویسم ... جز یه شعر برای تنوع !

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

احمد شاملو

sunset © ailuj - eu tot eu

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم خرداد 1386 ساعت 11:28 توسط مریم |


سلام !

نمی دونم به نظر می رسه قسمت نظرات پست قبل یه مشکلی پیدا کرده ... چون درحال حاضر وقتی من می خوام از طریق خود وبلاگ نظرات رو ببینم .. نظر ملیکا و بهاره نمیاد ....

خب به نظر میاد اینجا همه با من دعوا دارن .... بابا تقصیر من این وسط چیه ؟  بهاره منظورت چیه دوستام رو فراموش می کنم ؟ من باید چی کار کنم که شما ها فکر نکنید فراموشتون کردم ؟ من که به قول شما ۲۴ ساعته آنلاینم ( البته خب با مقدار زیادی اغراق !!! ) ولی تو رو که نمی شه تهران گیر آورد بقیه هم نمی خوان حرف بزنن ...اگر هم منظورت چیز دیگه ای بوده و من متوجه نشده ام لطف کن توضیح بده ... اینم که ملیکا با خردی ها سر ناسازگاری داره به من مربوط نمی شه .... البته .. من می تونم از ملیکا یا شما ها طرف داری کنم .. ولی راستش حوصله ی یه دعوای دیگه رو ندارم .. تازه کسی این جا به هلیا جون چپ نگاه نکرد .. من این مشکل رو هم با خود هلیا .. هم با ملیکا ... توی مسنجر حل کردم .... و مثل این که می خواستی از تو هم بنویسم ....باشه  .... می نویسم . اصلا همین الان می نویسم .. که بعدا یادم نره  ......

خب آخه چی بنویسم .... هر چی بخوام بنویسم  رو قبلا به خودت  گفتم  و باز هم باید احتیاط کنم مبادا باعث یه دعوای دیگه بشم .... خب یه بچه ی باحال - و گاهی اوقات بامزه - که سر کلاس ها آروم و قرار نداره ... وبه قول خودش آرزوی معلم هاست که یه بار اینو ساکت و آروم سر کلاس ببینن که البته در اون صورت می شه متوجه شد که از یه چیزی ناراحته .... من خیلی دوستش دارم ( ملیکا اگه مشکلی با بهاره داشتی با خودش حل کن .. من این جا کلاغ نامه بر شما نیستم .... این حرف برای همه ی بچه های خرد ... و روشنگری بود اگه هر کدوم از دو طرف حرفی با اون یکی داره ُ مستقیما به خودش بزنه .. من که این جا بیکار نیستم پیغام شما ها رو برسونم !!! )

آهان یه خصوصیتش هم اینه که عاشق ادبیاته و .................. ( جای این تیکه خالی می مونه برای اینکه نمی دونم بهاره می خواد اینو بنویسم یا نه !!!) بازیگر و کارگردان فوق العاده ایه و خیلی هم خوب بلده خودش رو لوس کنه  خلاصه این که همه دوستش دارن ( گاهی هم این موضوع رو به رخ من می کشه البته به شوخی ) بعضی از حرفاش رو هم نباید جدی گرفت .... ولی باید اعتراف کنم که گاهی اوقات و در بعضی موارد به شدت غیر منطقیه ....  ولی معمولا این جوری نیست ...... دیگه چی بنویسم ؟(آهان! میونه اش با نقاشی هم خوب نیست !) هر چی داشتم ته کشید ...  و به خاطر علاقه ای که بهاره به ادبیات داره من یه شعر براش می نویسم ... امیدوارم کافی باشه !؟ ( هست ؟! )

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سی ام خرداد 1386 ساعت 11:46 توسط مریم |


این داستان یکی از داستان هاییه که من نوشتم ... ولی هنوز توی عنوانش شک دارم .... بعد از این که خوندید به من یه عنوان پیشنهاد بدید ... توی مدرسه .. دوستام این داستان رو با نام ماهی کوچولو می شناسن .... ولی به نظرم این عنوان خیلی سریع داستان رو لو میده ... و تازه یه کمی هم بچه گانه است ....  بعد از تموم کردن نوشتن این داستان ... یه جورایی دلم برای ماهی ام تنگ شده ... یه داستان دیگه نوشتم ... ولی به نظرم چنگی به دل نمی زنه ... دوست دارم یه داستان دیگه بنویسم .. که جای ماهی کوچولو رو پر کنه ........

 

 

 

 

زندگی در اسارت شما

فصل اول:روزهای اول

 

چند روزی بود که می توانستم از پشت پوشش ژلاتینی تخمم اطراف را ببینم . دنیا از پشت آن پوشش کلفت ، صورتی دیده می شد . آن اوایل که از دنیای اطرافم چیزی سر در نمی آوردم ، خواهر ها و برادر های بزرگترم را می دیدم که برای همیشه می رفتند .و من می دیدم که چطور مادر وقتی آنها می رفتند ناراحت و افسرده می شد .

ولی من با این که همه ی این چیز ها را می دیدم تا آن روز به یاد ماندنی از زمستان واقعا چیزی از آنها نمی فهمیدم و فقط نظاره گر بودم .بالاخره من در یکی از روز های اواخر زمستان به دنیا آمدم و از شر آن پوشش کلفت صورتی رنگ هم راحت شدم.تازه آن وقت بود که به عظمت دنیای اطرافم پی بردم .

ما در رودخانه ی شلوغی زندگی می کردیم ولی خانه ی کوچک من و مادرم ، زیر تخته سنگی در عمیق ترین و ساکت ترین قسمت رودخانه بود .

این فصل خیلی خیلی کوتاه بود مانند فصل بهار زندگی من، ولی خواهش می کنم اگر فکر می کنید داستان مسخره ای را می خوانید که به درد خواهر ها و برادر های کوچکترتان می خورد سعی کنید خود را مجبور به خواندن این داستان کنید چون همه ی شما انسان های دوپا بعضی وقت ها در مورد ما و داستان های ما اشتباه فکر می کنید!

 

بقیه ی داستان رو در ادامه ی مطلب بخوانید !

 

 

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 13:10 توسط مریم |


سلام !

از اون جایی که بی کاری به شدت داره دیوونه ام می کنه .. هر روز  باید یه چیزی این جا بنویسم .... اگه ننوشتم .. بدونید یا حوصله ی نوشتن نداشتم یا یه کاری برای انجام دادن پیدا کردم ..... دیگه نمی تونم چندان روی کلاس های تابستونی هم حساب کنم .. ازهمه ی کلاس هایی که می خواستم برم .. فعلا فقط زبان رو می تونم برم .... ساعت کلاس بسکتبال خیلی بده ... و کلاس فیزیک هم با کلاس زبان یه ربع تداخل داره  ... کتاب هایی که خریده بودم هم ته کشیده .. و دیگه واقعا با مشکل کمبود کتاب روبه رو شدم شما اگه کتاب خوبی سراغ دارن بگین !

راستی من توی این پست باید جواب هلیا رو هم بدم :

اول : اون مشکل غلط املایی رو بی خیال .... دوم : اینقدر سخت نگیر ! ... سوم : شما لطف دارين ...چهارم : از طرف خودت حرف بزن نه همه ي بچه هاي كلاس ... چون فكر نمي كنم اون شايعه در مورد من و خانم مفيد () رو يادت رفته باشه . حتما كسي توي كلاس نظري به غير ازاين داشته كه يه همچين شايعه اي درست شده ديگه .. وگرنه بچه هاي كلاس هاي ديگه كه نميان در مورد من يه همچين حرفي بزنن !!!! پنجم : مرسي ... مثل اينكه رفتي توي همه ي پست ها نظر دادي نه ؟ ششم :  من همين جا يه چيزي بگم  كه ديگه دعواتون نشه از اون چند نفري كه من نوشتم .. دلم براشون تنگ مي شه  فقط يكي دو نفرشون از بچه ها بودن .... فكر كنم مشخص شد كه بقيه كيا هستن

 

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،

پس هستيم !

 

فریدون مشیری

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 11:20 توسط مریم |


سلام ...

خب به درخواست خود ملیکا ... من اسمش رو از نویسندگان  حذف کردم .... البته بعدش خودش پشیمون شد ولی  خب تقصیر خودشه دیگه ... فکر نمی کنه به این که چی داره می گه ... به هر حال ... فعلا تنها نویسنده ی این وبلاگ منم ....شاید بعدا دوباره بیاد اینجا ... ودوباره بنویسه .... ولی فعلا فکر نمی کنم به این زودی ها بیاد ... فعلا از همه ی وبلاگ هایی که توشون می نوشت .. استعفا داده ... سر چی ؟ من ازش پرسیدم .. چرا نمی نویسی .... گفت من خاطره ندارم .. نمیدونم چی بنویسم ... انشام خوب  نیست ... خلاصه از این حرفا .... منم گفتم پس من وبلاگ رو صاحب میشم .. گفت باشه .. و من هم حذفش کردم ... بعد هم دوباره بهش گفتم که اگه می نویسی .. دوباره به نویسنده ها اضافه می کنمت ... ولی قبول نکرد .. تازه از اون یکی وبلاگش هم استعفا داد .... (در واقع یه همچین رابطه ای بود : هم از طرف من هم از طرف اون !!! )به هر حال ... مهم نیست ... اگه برای خودش مهم نیست .. برای منم مهم نیست ... من عادت دارم ...... بنابراین چیزی نمی تونم بگم به جز این : به امید دیدار ملیکا !!!!    

 

لينك مطلب نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 17:16 توسط مریم |


سلام ... !

وای .... ! باورم نمی شه ... امتحانا تموم شد .... چقدر زود گذشت .... ولی این روزای آخر دیگه واقعا حوصله ی درس خوندن نداشتم ....به خصوص بعد از دیدن بعصی نمرات درخشان  .... نمرات بدی نبود ... ولی از خودم بیشتر انتظار داشتم .... ( آخه انشا چیه که من بخوام ازش کم بیارم ؟؟؟؟؟؟ )

حالا تا یه مدت باید چشم انتظار کارنامه ها باشیم ببینیم درس خوندنامون  چه نتیجه ای داشته .... بعد  هم کلاس های تابستونی ....زبان ... فیزیک ...بسکتبال .... و... . تا یه مدت سرم به این چیزا گرم می شه .. دیروز رفتم کلی کتاب خریدم برای خوندن  ... ولی اونا دو روزه تموم می شه .... خلاصه این که ماه اول تابستون خوبه  ... ماه دوم رو هم می شه تحمل کرد ....  ولی ماه سوم دیگه خیلی زیادیه   ... آدم حوصله اش سر می ره و همه اش باید بشینه روزای تقویم رو خط بزنه ..... بعد دوباره مدرسه .... ماه های اول تا سوم عالیه  .... ماه چهارم یه ذره بد می شه ... ( دوباره امتحان !!!! ) از اون به بعد تا عید خیلی خوبه .... و خیلی خوبه که عید هم تکلیف داریم بی کار نمی مونم ....اردیبهشت هم اون اولاش خوبه .... بعد کم کم مدرسه خسته کننده می شه .... بعد توی خرداد دوباره امتحان و روز شماری برای تموم شدن مدرسه .....البته خب چون سال دیگه سال آخر راهنماییه !!!! ( ) احتمالا این روز شماری برای تموم شدن مدرسه کم تر می شه ... چون بچه ها دلشون برای هم تنگ می شه ......و نمی خوان روزایی که با هم هستن تموم شه .

واااااااااااااااااای ! چقدر نوشتم .... وقتی می شینم پای نوشتن دیگه نمی تونم ولش کنم ( البته اگه موضوع مورد علاقه ام باشه .... موضوعایی که معلمای انشا می دن رو نمی تونم اون جوری که اونا می خوان بنویسم ... آخه موضوعا خیلی مسخره اس !!!) آهان یه چیز دیگه .... اون روز داشتم قفسه ام رو مرتب می کردم ( وسط امتحانا !!! ) به یه دسته کاغذ برخوردم که خط بچگی هام روش بود ... از کلاس اول تا کلاس سوم .... خاطراتم بود ...اون موقع ها مثل الان اینقدر خاطراتم طولانی نبود ولی چون به نظرم خیلی جالب اومد می خوام این جا بنویسمشون :( البته اونی که مال کلاس اوله رو نمی نویسم )

روز های اول کلاس دوم :(۲/۹/۸۰)

درست یادم نیست که چند شنبه بود ولی یادم است که با بعضی از  آموزگاران (!) خود آشنا شدم مثل :خانم طاهر  معلم ریاضی و جمله نویسی ما  و  خانم  قرایی معلم فارسی .چند روز بعد با معلمان دیگری آشنا شدم : خانم فاطمی معلم دینی و کتابخانه و ....

من با بچه های زیادی آشنا شدم . راستی یادم رفت بگویم که من امسال به مدرسه ی دیگری رفتم که نام آن « روشن » بوده است ولی حالا نام آن روشنگر است که نام نا آشنایی هم نیست چون اسم مدرسه ی قبلی ام هم بوده است . داشتم تعریف می کردم . من دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم و می توانم نام چند تا از آنها که مهم ترینشان هستند را بگویم : زهرا شیواپور ، فاطمه توکلیان ، سارا جلالی و سوده بلوری . 

روز آخر کلاس دوم :

امروز آخرین روزی بود که من در کلاس دوم بودم . امسال سال خوب و جالبی بود . ولی تنها بدی این روز این است که من از بهترین معلممان یعنی خانم قرایی جدا می شوم . خانم قرایی دوستتان دارم و از زحماتتان متشکرم ...

روز آخر کلاس سوم :

برای آخرین بار بهترین دوستم را در آخرین روز مدرسه دیدم .اسم او ریحانه پرویزیان است و قرار است به آلمان برود .

( البته ریحانه امسال بر می گرده !!! ) راستی گفتم روز آخر یاد چهارشنبه افتادم :

بعد امتحان اول بچه ها این حالت رو داشتن :

بعدش از بهت زدگی در اومدن یادشون افتاد که امتحانا تموم شده این شکلی شدن : 

بعدش یادشون افتاد تابستون ممکنه هم دیگه رو نبینن چهره شون به شکل های زیر تغییر حالت داد :

  

 بعدش یادشون افتاد نگار دیگه سال دیگه نمیاد قیافه شون بدتر شد :    

اون آخر همه این جوری بودیم :

بعد هم وقتی هلیا کارت هایی رو که یادگاری درست کرده بود بهمون داد این شکلی شدیم :

 و در لحظه ی آخر هم :

راستی هلیا برام توی کارتش نوشته بود :

«سلام مریم جونم ! (!)

خوبی بقل دستی پارسال گلم ؟

مریم جون همون طوری که خودت گفتی امسال سال عجیبی بود ... از هر نظر .. برای همه مون .... از یه نظر خوب بود از یه نظر بد ... نمی دونم چی باید بگم ...ولی به هر حال امیدوارم سال دیگه تو ۳/۳ در کنار هم یه سال عالی رو بگذرونیم ... سعی کن خودتو سر مسائل جزیی ناراحت نکنی .... این رو بدون که همه مون از ته قلبمون دوستت داریم .....

هلیا کمال ۲۳/۳/۸۶ »

خب من از هلیا تشکر می کنم .. و امیدوارم که حرفایی که نوشته درست باشه ... این که به یه نفر بگی دوستش داری آسونه ... ولی ..... مهم نیست .... من  هم در مورد ۳/۳ بودن نمی دونم چی بگم ... گاهی فکر می کنم شاید اگه یه کلاس دیگه باشم بهتر باشه .. ولی بعد می بینم بهتون عادت کردم .... حالا ببینیم چی پیش میاد ....

 

 helianthus © photonline - marleen smets
 

راستی ... اگه شما قرار بود یه داستان بنویسین .... راجع به چی می نوشتین ؟ موضوعات مورد علاقه تون رو توی قسمت نظرات  برام بنویسید .....لطفا

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 15:53 توسط مریم |


خب ... از اون جایی که می دونم خیلی ها حوصله ندارن به همه ی ۳ تا وبلاگ من سر بزنن همه ی مطالب وبلاگ آدم این جا تنهاست رو توی ادامه ی مطلب این پست می ذارم ... اگه خواستید بخونید ....  یعنی درواقع بهتون پیشنهاد می دم که بخونید ... یک عالمه شعر و داستان و مطلب خواندنی پشت ادامه ی مطلب انتظارتون رو می کشه  .... حالا دیگه میل خودتونه !!!!
ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 18:22 توسط مریم |


هنگامی که یک تن از ما رهسپار می شود ،
و دیگری محکوم به تحمل تنهایی ،

این خاطرات است که دست به کار می گردد ،

و آن زمان تنها یاد بود هایمان ما را در خود فرو می برد ...

پل ویلیامز واشر

نمی فهمم چرا این جوریه .... آدم یه سری آدما رو می بینه ... باهاشون آشنا می شه و احساس می کنه دوستشون داره ... بعد همون اول راه اونا مجبور می شن برن ...  

دارم برای دوتا از معلم ها اینا رو می نویسم ... دو تا از معلما که امسال سال اولی بود که با هاشون آشنا شدیم .. و همین امسال هم از خرد می رن ... ولی همین یه سال کلی خاطره به جا گذاشت ... و هرچی فکر می کنم فقط خوبی بود .... خوبی ... می دونم اون دوتا معلم عزیز شاید اینا رو نخونن ... ولی من می نویسم ... چون اینجا تنها جاییه که میتونم حرفامو راحت بگم ....

خانم مومنی و خانم مفید عزیز !

راستش خیلی دوستتون دارم ... و دلم خیلی براتون تنگ میشه ....خیلی ...... راستی خانم مفید .... گفته بودین تولدتون توی خرداده .. هر چند نگفتین چندم ... ولی به حال تولدتون هم مبارک .... دلم براتون خیلی خیلی خیلی تنگ می شه .....  

 

و این هم تقدیم به همه ی معلما که خیلی دوستشون دارم ....

چنان که در آب غرقه می شوند ... باید دیگر بار برخیزند ...

بگو عاشقان رفتنی هستند اما عشق همواره جاوید است

و مرگ را اقتدار زیبنده نیست .....

دیلن توماس

Love2Read II © MsLauren - Lauren 

Love is Always in Bloom © cheriperry - Cheri Perry

پي نوشت : چرا هيچ كس نظر نمي ده !‌من رو نا اميد تر از اين نكنيد .... حداقل نظر بدين .......

پي نوشت ۲ : مليكا خانم ... يه كاري نكن احساس كنم وبلاگ فقط مال خودمه و عضويتت رو از بلاگ حذف كنما !!!‌گفتم تا دو - سه روز بعد از پست من چيزي ننويس نگفتم اصلا چيزي ننويس كه !!!!! 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 13:22 توسط مریم |


اصلا فکرشم نکنید .... من این جا نمی نویسم ... باید حتما حتما حتما حتما حتما ادامه ی مطلب رو بخونید وگرنه ناراحت می شم .
ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در هفدهم خرداد 1386 ساعت 16:5 توسط مریم |


اولا سلام ....

دوم اینکه میخواستم از همه ی کسایی که نظر دادن تشکر کنم .... البته این "همه" در واقع ۶ نفر بیشتر نیستن ...... چون از ۲۶ نظری که توی وبلاگ ثبت شده ۱۰ تاش مال من و ملیکا بوده ....بقیه هم مال همین ۶ نفر بوده ... که از اونا بسیار ممنونم ....

سوم : یه تشکر خیلی مخصوص برای بهاره جون !!!!! خیلی ممنون حوصله کردی سر زدی و خوندی ... باز هم بیا ... خوشحال می شم ....

چهارم : یه تشکر خاص دیگه از زهرا خانوم ( یا به قول خودت و اون جوری که قبلا صدات می کردیم شیواپور) عزیز که لطف کرد سر زد .... و تعداد بازدید کننده ها رو به ۷ نفر رسوند ولی من نمی فهمم یعینی چی تا وسطای کلاس چهارم دوست بودیم ؟ من همین الآنم فکر می کنم ما با هم دوستیم نه ؟ من یادم نمیاد تا حالا کینه جدی ازت به دل گرفته باشم ... تو رو نمی دونم .....  ( اینم سبز بدون اینکه چشمت در بیاد !)

لينك مطلب نوشته شده در هفدهم خرداد 1386 ساعت 14:57 توسط مریم |


دوباره سلام !

اومدم یه چیزی رو که مدت ها بهش فکر کردم تا بالاخره یادم اومد رو ثبت کنم ..... خاطره ی شروع دوستی من و ملیکا . که خیلی روزا می نشستیم و از هم می پرسیدیم چه جوری اتفاق افتاد .... امسال خیلی به این موضوع فکر کردم ... و بالاخره یادم اومد ................ بگم ؟

خب از روز اول سال سوم شروع می کنم ... اون روز یه کمی دیر به مدرسه رسیدم درست موقعی که بچه ها صف بسته بودن و بچه های جدید داشتن خودشون رو معرفی می کردن ... یادم اومد که سال پیش هم اون موقع من تنها دانش آموز جدید روشنگر بودم ... به صف کلاس خودمون نگاه کردم که به طور قابل توجهی طولانی بود چون هنوز کلاس بندی نشده بودیم همه ی سوما توی یه صف بودن ...و تعداد زیادی چهره ی جدید بین بچه ها بود .... و من رفتم جلوی یکی از این چهره های جدید وایستادم ... و اون موقع نمی دونستم این کسی که جلو اش وایستادم یه روزی بهترین دوستم ( ؟! ) می شه . خلاصه ماه های اول سال گذشت و این دوستی هنوز شروع نشد ... البته ملیکا و فائزه با هم دوست شده بودن ... ولی من هنوز وارد گروهشون نشده بودم ........ تا روزی که فائزه از گروه علومش اظهار ناراحتی کرد و معلم علوممون هم بین همه ی گرو ه ها دنبال کسی می گشت که بتونه جایگزین یکی از اعضای گروه فائزه کنه .... و من حاضر شدم این کارو بکنم .... ولی وقتی رفتم توی گروه فائزه اینا به نظرم رسید اشتباه کردم .................................... و  خانم مقدم ( معلم علوم ) متوجه شد که با گروه جدید همکاری نمی کنم ... و به نظرم مصمم بود بهم یاد بده با گروه جدید کنار بیام . و بگم که موفق هم شد و نتیجه ی موفقیتش دوستی من و ملیکا و فائزه بود . هر چند مشاورا و معلمای مدرسه از همون اول با دوستی من و ملیکا به شدت مخالفت کرد که من دلیل اصلی شو نمی دونم . ویکی از اقداماتی که مدرسه کرد تا من با ملیکا دوست نباشم جدا کردن کلاسامون بود بعد از اون دیگه هیچ وقت همکلاس نبودیم ولی به نظرم نتونستن به هدفشون برسن . (ولی توی راهنمایی فقط کافیه کلاس یه نفر عوض بشه دیگه نگاهشون به همکلاسی سابقشون نمی افته !)

Friends- William James Magnet

پی نوشت : پس با توجه به جمله ی بالا نتیجه می گیریم : اگه من تنها باشم دنیایی ندارم ... وباید هر چه زود تر برای از تنهایی در اومدن یه تلاشی بکنم ....

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:33 توسط مریم |


دوباره سلام

درسته که من الان وسط امتحانات باید سر درس و مشقم باشم ولی آخه یه نفر بگه مگه امتحان املا هم خوندن می خواد ؟

وای .... باورم نمی شه یه سال دیگه هم داره تموم می شه ... فقط پنج تا امتحان دیگه مونده و ده روز دیگه به تموم شدن مدرسه ها ....

امسال اولین سالیه که تموم شدنش یه جورایی خوشحالم می کنه .... نمی دونم چرا .. شاید به خاطر اینکه سال عجیبی بود .... خیلی عجیب ... خوبی یا بدی شو نمی گم .... چون هیچ سالی سراسر خوبی یا بدی نیست ....بالاخره امسال با آدمایی آشنا شدم که دوسشون داشتم .... ولی از یه سری آدما هم فاصله گرفتم ... امسال خیلی عجیب بود .................. خیلی خیلی عجیب ... نمی تونم بگم دقیقا چه جوری بود .... ولی با این حال دلم برای چند نفر خیلی تنگ می شه .... نمی دونم با وضعیتی که امسال داشتم .... سال دیگه روز اول سال باز  همون بچه های قدیمی رو می بینم یا نه .. وبرای اولین بار توی زندگی ام این برام مهم نیست .... کاش می تونستم ....اینا رو به یه نفر بگم ... به یه نفر که بفهمه ................................ بدون اینکه .......... کاش ....

Goldfish Art Print by Camille Soulayrol

لينك مطلب | نوشته شده در چهاردهم خرداد 1386 ساعت 13:11 توسط مریم |


سلام سلام سلام ...

اول از همه بگم که موضوع این پست همون طوری که می بینین ، حرفاییه که من با ملیکا دارم . بنابراین اگه شما خواننده ی وبلاگ حوصله ی خوندن این حرفا رو ندارید می تونید برید یه گشتی توی آرشیو کوتاه وبلاگ بزنین یا اینکه این صفحه رو ببندید و برین توی یه سایت دیگه ... خلاصه خیلی راهها هست که شما این پست رو نخونید ..... هر چند به نظر من خوندن این پست  ضرری هم  نداره  !

خب .... ملیکا بریم سراغ اصل مطلب :

اول اینکه من خوشحالم که این وبلاگ هست تا تو بتونی بدون طفره رفتن بگی که دوران دبستان در موردم چی فکر می کردی ...... لطفا به این کارت ادامه بده . می دونم تو دبستان ظاهرا توی کلاس محبوب بودم ( البته بیشتر پیش معلما !!! ) و این رو هم می دونم که محبوبیتم تا حدودی ( که نمی دونم این حدود زیاده یا کم ! ) به خاطر رقابت من و فاطمه ( توکلیان )  بود . ولی این رو هم می دونم که بچه ها چه حرفایی پشت سرم می زدن ................ مریم مغروره ... مریم خودخواهه ... مریم خودنماست ... مریم لوسه ... می ره همه چی رو به معلما می گه ..... مریم بداخلاقه .....خلاصه خیلی چیزا پشت سرم گفتن و نادیده گرفتم چون برام اهمیتی نداشت اونا چی می گن .... البته خب این حرفایی که گفتم رو همه نمی زدن .... ( مثلا فکر نمی کنم دار و دسته ی عنا ( سارا عنایتی رو می گم !) هیچ وقت یه همچین فکرایی کرده باشن ! ولی در مورد تو مطمئن نیستم ... )

خب مورد اول خیلی طولانی شد ولی مطمئن باش مورد دوم خیلی طولانی تر خواهد بود :

خب ... راجع به قضاوتت در مورد فائزه ... به نظرم خیلی عجولانه بود !

من هم توی شرایط تو بوده ام ... مثلا خیلی وقتا شده بود که زنگ می زدم خونه شون ولی اون داشت با دوستاش حرف میزد و می خندید . بنابراین می دونم چی می گی . اینو قبول دارم که کارش زیاد خوب نبوده و این رو هم قبول دارم که بچه های روشنگر شهرک غرب یه سری اخلاق ها بدی دارن که متاسفانه روی فائزه اثر گذاشته ( برای همینم می گم ممکنه مامانش دبیرستان بذارتش خرد ! چون خیلی ناراضی بود ) ولی این دلیل نمی شه که اگه یه روز دیدیش اون جوری باهاش رفتار کنی !!!

یادته کلاس چهارم وقتی تو می رفتی با هدی ( شیرزاد ) من چقدر ناراحت می شدم و طوری باهات رفتار می کردم انگار باهات قهرم ؟

و امیدوارم اینو هم یادت باشه که رفتی پیش خانم فرهی ( مدیر مدرسه ! ) شکایت من رو کردی که مریم انتظار داره همیشه با اون باشم و وقتی می رم با شیرزاد اون باهام قهر می کنه . !!!

و یادته که بعدش با هم قهر کردیم ؟ و من اومدم ازت عذر خواهی کردم  تو هم ناز کردی و اون اول آشتی نکردی .... ولی یادته چقدر خواهش و تمنا کردم ؟ اون موقع اصلا فکر نکردم که اومدم منت کشی یا این که دارم غرورم رو میشکنم ... هر چند خیلی روی غرورم حساس بودم ( و هنوزم هستم ! )

ولی یه چیزی که مطمئنم ازش بی خبری اینه که رفتار هات با من وقتی می رفتی با شیرزاد درست مثل رفتارت با یه سنگ بود .... می دونی محلم نمی ذاشتی ... ( نمی خوام اینو بگم ولی ..... واقعا رفتارت مثل رفتارای لیلی بود ! ) و این رو می دونی که وقتی محلم نمی ذاشتی احساسم در مورد تو درست مثل احساس الانت بود نسبت به فائزه .... ولی بعد به این نتیجه رسیدم که نباید این احساس رو داشته باشم .... می دونی چرا ؟ چون احساس کردم .... خب چه اشکالی داره ... من نه با تو دشمنی داشتم ... نه با شیرزاد .... تازه فائزه هنوز بود و تنها نبودم . ولی چون خیلی دوست داشتم بعد از این که فهمیدم احساسم غلطه، خودم اومدم ازت عذر خواهی کردم ....

راستی تو تا حالا این جمله رو شنیدی ؟

                        اگر کسی را دوست داری بگذار برود اگر برگشت بدان از ابتدا مال تو بوده است ولی

                                اگر بر نگشت بدان هیچ گاه تعلقی به تو نداشته است ....

پس ولش کن بذار با دوستای جدیدش باشه ... ولی مطمئن باش فراموشت نمی کنه ...( تازه اگرم فراموشت کنه این هنر توئه که فراموشش نکنی !! )

ملیکا تو با اون سه سال تمام دوست بودی ....اصلا این فائزه بود که باعث دوستی من و تو شد .....سه سال مدت کمی نیست ملیکا ! و فراموش کردنش هم آسون نیست مطمئن باش یه روز بر می گرده و با یه تلفن غافلگیرت می کنه اینو بهت اطمینان میدم .

تازه فائزه امسال دو- سه بار بهت زنگ زد برای نمایشگاه علمی مدرسه شون دعوتت کنه یادت رفته ؟( البته شایدم اون موقع خونه نبودی نمی دونم ! )

 

راستی فکر می کنی چرا من هوز این قدر با تو رابطه دارم ؟ در حالی که همه ی رفتار های تو حداقل با دیگران شبیه لیلیه ؟

دو تا دلیل داره : اول اینکه دوست دارم ( همون طوری که لیلی رو دوست داشتم )

و دوم اینکه مطمئن شدم از همون اول یه دوست واقعی بودی .

می دونی چرا اولای سال تحصیلی امسال بهت زنگ نمی زدم ؟ چون هر وقت دستم می رفت طرف تلفن یاد ماجرای تو شیرزاد می افتادم و با خودم می گفتم : " شاید حالا که من نیستم و راحت می تونه با بقیه باشه خوشحال تره " برای همینم دستم رو پس می کشیدم ... چون نمی خواستم ناراحتت کنم و شاید هم چون می خواستم بدونم که دوستمی یا نه .... و میخواستم مطمئن بشم که دوستی من و تو فقط توهمات من نبوده .... تو اینو تا حدود زیادی بهم ثابت کردی و از این بابت خوشحالم .

خلاصه اینکه من و فائزه هیچ وقت فراموشت نمی کنیم ( طبق همون قراری که همون اول گذاشتیم ... نمی دونم یادت میاد یا نه .... ) معنی دوستی اینه ....یه نگاهی به نوشته ی زیر عکس ( <= ) بنداز ... اونی که راجع به دو تا چشمه !!!!!

Friendship- Anonymous Magnet

Friendship- Unknown Magnet

 

 I'm Nuts about our Friendship Art Print by Sam Butcher

لينك مطلب | نوشته شده در سیزدهم خرداد 1386 ساعت 15:19 توسط مریم |


سلام

امان  از دست این امتحانا . ول نمی کنن که !!!!! آدم باید یه وقتایی ( مثل الان ) کلی تلاش کنه تا بتونه از دستشون در بره و یه چیزایی بنویسه .

ولی تو این لحظه ها هم وقتی یادم میاد هنوز تا ۲۳خرداد باید امتحان بدم سرم گیج می ره !!!!

بگذریم .... گفته بودم این وبلاگ خاطرات دوستی من و ملیکاست . ولی خب گاهی آدم دلش می خواد چیزای دیگه ای بنویسه .... پس بذارین بگم این وبلاگ مال من و ملیکاست . هر چی دلمون می خواد توش می نویسیم ( البته تا الان با استقبال شدید ملیکا مواجه شدم .... می بینین چه قدر می نویسه ؟؟؟)  شاید الان وقت نداشته باشیم بنویسیم ولی تابستون اونقدر می نویسیم ( یا حداقل می نویسم ) که وبلاگ پرشه !!!!!

حالا این همه نوشتم ولی هیچ کدوم از چیزایی که نوشتم به موضوع مربوط نبود .... دلتنگی .... خب برای خوندن مطلب اصلی باید ادامه ی مطلب رو بخونید ......( البته قبلش چند تا عکس قشنگ ببینید.)

Pink Passion © saxophonegirl - Sarah 

 

( این عکس رو خودم طی یه سفر گرفتم قشنگه نه ؟ )

 

اینم همین طور  *ـ*


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در پنجم خرداد 1386 ساعت 12:22 توسط مریم |


سلام !

من و بهترین دوستم (ملیکا ) تصمیم گرفتیم اینجا برای خودمون یه دفتر خاطرات درست کنیم . البته نه این که فقط خاطره باشه ها !!! گاهی هم حرفایی که داریم ، مطالب جالبی که پیدا می کنیم و... خلاصه اینکه ما دوتا چون دور از هم به سر می بریم  این وبلاگ رو درست کردیم که دوستی مون یادمون نره .

می دونم خیلی ها حوصله ی خوندن این جور چیزا رو ندارن و ما کسی رو مجبور به خوندن نمی کنیم ولی لطفا کسایی که حوصله می کنن و می خونن یه نظری بدن که بفهمیم کسی به اینجا سر زده ....

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 20:6 توسط مریم |


Home | Archive | Email