باز هم اومدم برای نوشتن خاطره ... یه خاطره ی جالب از کلاس پنجم زنگ ناهار .. با خانم محسنی
یادمه موقعی که داشتیم ناهار می خوردیم همیشه خانم محسنی می گفت سر غذا حرف نزنید ، قاشقاتون رو به ظرف غذا نزنید ، از جاتون بلند نشید ... چون همه ی اینها به سوءهاضمه منجر می شه
خلاصه این قضیه بین ما جک شده بود ... و هر کاری یکی می کرد می گفتیم نکن سوءهاضمه می گیری ![]()
حالا یادمه یه بار ناهارخوری مدرسه رو گذاشته بودیم روی سرمون ( به خصوص ما پنجمی ها که دشمنی خاصی با خانم محسنی بیچاره داشتیم ![]()
) خانم فرهی و خانم محسنی اومدن وارد ناهار خوری شدن و خانم محسنی مثل همیشه سر ما داد زد که ساکت باشین قاشق چنگالاتون رو به ظرف های غذاتون نزنید و خلاصه از این حرفا ... و من هم که همیشه به دنبال راهی برای اذیت کردن خانم محسنی بودم یه لحظه از ذهنم گذشت که حالا هر چی اون میگه برعکسشو انجام بدیم
و این فکرو با بچه های اطرافم در میون گذاشتم و همه خوششون اومد البته فقط من نبودم که به این فکر افتادم توی هر میزی ( از پنجمی ها ! ) یه نفر به این فکر افتاده بود بنا براین همه شروع کردیم به کوبیدن قاشق چنگال ها به ظرف های غذا حالا کی ؟ درست موقعی که خانم فرهی وسط ناهار خوری وایستاده بود !!!!!
و از بخت بد من خانم فرهی همون موقعی که من این فکرو برای دوستان مطرح کردم در نزدیک ترین نقطه به من ایستاده بود و از همون جا حس کرد که فقط منم که دارم همه ی بچه ها رو بر ضد خانم محسنی می کنم ( البته لازم به ذکره که اصلا نیازی به این کار نبود خانم محسنی خودشون زحمت این کار رو می کشیدن
) و خیلی قشنگ یادمه که بعد از آشوبی که توی ناهار خوری به پا کردیم قیافه ی خانم محسنی واقعا دیدنی بود تا اون موقع اون رو در اون درجه ی عصبانیت ندیده بودم !!!

قشنگ یادمه که قیافه اش دقیقا این شکلی بود :
و ما هم همه داشتیم یواشکی می خندیدیم .. البته به جر یه عده ای از دوستان چاپلوس !!!! ( دقیقا همین دوستان چاپلوس پشت سر خانم محسنی یه جور بودن .. جلوی روش یه جور دیگه .. حالم از این کارشون به هم میخورد!
)
دوستان یادآوری می کنم که من در حال حاضر هیچ دشمنی ای با خانم محسنی ندارم و این هم فقط یه خاطره بود .. راستش بعضی وقتا هم دلم برای خانم محسنی می سوزه که اینقدر اذیتش کردیم
ولی خب یه کمی اش هم تقصیر خودش بود دیگه !!! نباید اون رفتار ها رو می کرد !!!
حالا از این حرفا بگذریم دیروز رفته بودم خونه ی دایی ام چیزای بسیار ارزشمندی اونجا پیدا کردم سه تا از مجله های فصلنامه ی ارمغان روشنگر .... این ارمغان ها هر روز خوشگل تر از دیروز می شن زمان ما جلد ارمغان خالی بود فقط یه کلید و یه گل روش بود تازه تعداد صفحه هاش هم کم بود ( البته این از کم کاری خود ما بود
) حالا جلدش خیلی خوشگل شده و تازه کلی خبر و اتفاق از مدرسه توش نوشته شده .... حالا این ارمغان ها خونه ی داییم چیکار می کردن ؟ ( این سوالیه که احتمالا به ذهن شما خطور خواهد کرد !
) من یه دختر دایی دارم به نام سارا که سال دیگه میره سوم دبستان ... و توی مدرسه ی روشنگر هم درس می خونه ..... حالا از این جا می تونم راجع به مانلی هم صحبت کنم چون سارا خاله ی مانلیه ... راستش خیلی دلم می خواد بدونم که الان چه احساسی داره از خاله بودنش اون هم توی این سن .... مانلی در واقع دختر دختر دایی من و خواهر سارا ( سمیه ) است که الان فکر می کنم حدود ۸ ماهش باشه واااااااااااااااای خیلی بانمک و نازه و وقتی سارا کنارش باشه اصلا امکان نداره که گریه کنه !!! ....
نمی دونم چرا خیلی پرحرف شدم ....
ولی قول می دم این آخرین چیزی باشه که می نویسم : دیروز به سارا گفتم که سال دیگه به خانم مقدم سلام برسون . گفت خانم مقدم تو رو یادشه وقتی اینو گفت اونقدر ذوق کردم ... همیشه وقتی دبستان بودم و معلما راجع به فارغ التحصیلای روشنگر حرف می زدن و کاراشون رو نشون ما می دادن دلم می خواست وقتی خودم از روشنگر می رم جزو کسایی باشم که کاراش رو به بچه ها نشون می دن و گاهی یادی ازشون می کنن
حالا من می خواستم سر در بیارم که سارا از کجا فهمیده که خانم مقدم من رو یادشه ولی سارا خانم هیچی نگفت .. حالا من که گیرش میارم
البته خانم مقدم نمی تونه من رو یادش نباشه بعد از اون دعوایی که با هم کردیم !! ( خب دیگه ماجرای دعوا رو بعدا می گم هیچ کدوم از روشنگری ها هم فکر نمی کنم از این ماجرا خبر داشته باشن به غیر از فائزه که اون موقع اونجا بود و ملیکا بعدا براش تعریف کردم
) وااای چقدر به خاطر اون روز احساس گناه می کنم ...
خب دیگه فعلا بسه !!! ( البته در جواب ترانه باید بگم که فکر نمی کنم به دنیا اومدن من یا اون اتفاقایی که گفتم واقعا اتفاقی بوده باشن به نظرم ما اینطور فکر می کنیم !!! وگرنه حتما دلیلی پشتشونه )

