تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
سلام ...

نمی دونم چرا به این زودی اومدم برای نوشتن ... ولی خب حالا که اومدم باز هم می خوام خاطره بنویسم .. ولی قبلش :

باز باران با ترانه

با گهر هاي فراوان

مي خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها ايستاده

در گذرها رودها راه اوفتاده

 

شاد و خرّم ، يك-دو سه گنجشك پر گو

باز هر دم ، مي پرند اين سو وآن سو

 

مي خورد بر شيشه و در

مشت و سيلي

آسمان امروز ديگر

نيست نيلي

 

يادم آرد روز باران

گردش يك روز ديرين

خوب و شيرين

توي جنگلهاي گيلان

 

كودكي ده ساله بودم:

شاد و خرّم

نرم و نازك، چست و چابك

 

از پرنده، از خزنده، از چرنده

بود جنگل گرم و زنده

                                                

آسمان آبي چو دريا

يك- دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من، روز روشن

 

بوي جنگل تازه و تر

همچو مي مستي دهنده

بر درختان مي زدي پر

هركجا زيبا پرنده

 

بركه ها آرام و آبي

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلو فر درخشان، آفتابي

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

 

رودخانه با دوصد زيبا ترانه

زير پاهاي درختان

چرخ مي زد، چرخ مي زد، همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي

نرم و خوش در جوش و لرزه

توي آن ها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي

 

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم از سر جو

دور مي گشتم زخانه

 

مي پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

مي شكستم كرده «خاله»

 

مي كشانيدم به پائين

شاخه هاي بيد مشكي

دست من مي گشت رنگين

از تمشك سرخ و مشكي

 

مي شنيدم از پرنده

داستان هاي نهاني

از لب باد وزنده

رازهاي زندگاني

 

هر چه مي ديدم در آنجا

بود دلكش بود زيبا

شادبودم، مي سرودم:

 

روز اي روز دلارا

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودي زشت و بي جان

 

اين درختان

با همه سبزي و خوبي

گو چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهر رخشان؟

 

روز اي روز دلارا

گر دل آرايي ست از خورشيد باشد

اي درخت سبز و زيبا

هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد

 

اندك اندك رفته رفته ابرها گشتند چيره

آسمان گرديد تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ مي زد همچو دريا

دانه هاي گرد باران

پهن مي گشتند هرجا

 

برق چون شمشير برّان

پاره مي كرد ابر ها را

تندر ديوانه غرّان

مشت مي زد ابرها را

 

روي بركه مرغ آبي

از ميانه از كناره

با شتابي چرخ مي زد بي شماره

گيسوي سيمين مه را

شانه مي زد دست باران

بادها با فوت خوانا

مي نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توي اين درياي جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به چه زيبا بود جنگل

بس ترانه بس فسانه

بس فسانه بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

به چه زيبا بود باران!

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني:

 

بشنو از من كودك من

پيش چشم مرد فردا

زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن-

هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا

 

می دونم که همه این شعرو یادشونه ... مال کلاس دوم بود نه ؟ البته فقط یه قسمتاییش ... ولی همین شعر باعث شد یاد خانم قرایی بیفتم ... چقدر دلم براش تنگ شده .... همیشه کلاساش رو دوست داشتم .. نمی دونم چرا .... و اون وقتی که توی دفتر املام چیزی و نوشت و گفت که به کسی نشونش ندم خیلی ذوق کردم ... حالا باز هم نمی دونم چرا .... اون موقع تمام درس های کتاب فارسی رو از حفظ بودم برای همینم همیشه دقت ( املا ) ها رو جلو جلو می نوشتم و وقتی هنوز همه داشتن می نوشتن من املام رو تموم کرده بودم و داشتم خانم قرایی رو نگاه می کردم که به بچه ها دیکته می گفت ...یادمه دفعه ی اول که  این کارو کردم اومد دم گوشم پرسید : چرا نمی نویسی ؟ من هم گفتم نوشتم ! بعد پرسیذ : از کجا حدس زدی ؟ گفتم : درسا رو حفظم ... یادمه گاهی موقعی که همه مشغول نوشتن بودیم چنان می رفت توی فکر که آدم فکر می کرد متوجه ما نیست ... و از اونجایی که من همیشه اولین نفر تموم می کردم ... همیشه من بودم که از  فکر و خیال درش می آوردم ... خیلی خانم قرایی رو دوست داشتم ... و این دوست داشتن وقتی بیشتر  شد که مطمئن شدم اون هم دوستم داره ... و این دوست داشتن رو فقط با یه متن کوتاه توی دفتر دقت ( املا ) ام بهم ثابت کرد .. همین گفته بود این متن رو به دوستام نشون ندم .. ولی فکر نمی کنم الان دیگه اشکالی داشته باشه که اون متن کوتاه رو اینجا بنویسم .. فقط برای این که یادم نره : مریم جان ، خط زیبای تو ، دقت ، و روحیه ی بزرگ و باوقارت مرا به وجد می آورد ! امیدوارم روز به روز موفق تر بشوی تا به قله های دانش و هنر و خلاقیت برسی . که البته این امر  با توکل به خدا و راهنمایی پدرو مادر عزیزت ممکن خواهد بود ...

راستش من هنوز دقیقا نمی فهمم که منظور خانم قرایی از روحیه ی بزرگ و باوقار چی بود ... اون هم برای یه بچه ی کلاس دومی ... نمی دونم ... دیگه چیزی نمی گم مبادا کسی فکر کنه دارم از خودم تعریف می کنم ...

 

 www.nima-yooshij.blogfa.com

 

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم تیر 1386 ساعت 19:57 توسط مریم |


دوباره سلام !

من دوباره اومدم برای گفتن خاطره ... یه خاطره ی جالب .... ولی برای شروع باید یه کمی از خانواده بگم : خانواده ی ما خیلی بزرگه و تا اونجایی که می دونم تمام اخیانی ها با هم فامیلن و مال شهر شاهرود در استان سمنان ... حالا ما توی خانواده مون تعدادی مریم اخیانی داریم ... یعنی حدود چهار تا که من چهارمی هستم ... و اون سه تای دیگه همه پزشکن .... یکی شون توی تهران و دوتای دیگه توی شاهرود و به همین دلیل اگه اسم من رو توی گوگل سرچ کنین تعدادی پایان نامه و مدرک و ... می بین که مربوط به خانم همنام منه که نمیدونم دقیقا چه نسبتی با من داره ولی از فامیل های دوره ... به هر حال .... من یه کارت از یکی از این خانم های همنامم گیرم افتاده بود و یه بار رفتم به بچه ها نشون دادم محض شوخی ... حالا بچه ها هم همه افتاده بودن به جون من که از کجا کارت آوردی و هر راه حلی که به ذهنشون رسید رو گفتن و من رد کردم و آخر سر هم براشون توضیح دادم که چرا اسم من روی یه کارت ویزیته اون هم با آدرس دقیق و عنوان متخصص پوست و مو !!!! خلاصه از اون موقع تعداد زیادی رو با این موضوع سر کار گذاشتم ... و توی خرد برای بچه ها اسمم رو نوشتم تو گوگل و خلاصه باز هم سرکارشون گذاشتم ولی بچه های راهنمایی از اون جایی که دیگه عقلشون می رسید زود دوهزاری شون افتاد که موضوع از چه قراره !!! 

اینقدر از دکتر گفتم که یاد یه خاطره ی دیگه افتادم از کلاس سوم ... یادمه املا داشتیم ( از نوعی که پای تخته نوشته می شه ! ) من رفته بودم و داشتم می نوشتم یهو نمی دونم چی شد که خانم آذرمین ( معلم ادبیات فارسی ) شروع کرد به تعریف کردن از خط من و بعد پرسید می خوای چه کاره شی ( این دوتا چه ربطی داشتن ؟! ) من هم لبخند زدم و جوابی ندادم چون اون موقع خیلی از شغل ها رو دوست داشتم و نمی دونستم چی بگم ... بعد خانم آذرمین گفت : مطمئنم نمی خوای دکتر بشی ... من هم که حالم از پزشکی به هم می خورد گفتم نه ... و خانم آذرمین ادامه داد : چون دکترا خیلی بدخطن ... و همه خندیدیم .. ولی فکر کنم اون لحظه به ملیکا خیلی بر خود چون ملیکا با این که خوش خط بود دلش می خواست دکتر بشه ... البته الان خانم دیگه علاقه ای به پزشکی ندارن و می خوان باستان شناس بشن ولی مطمئنم دبیرستان که بره یهو می ره سراغ یه شغل دیگه ... چون هر لحظه از یه شغلی خوشش میاد !!!!  خب اینم از خاطره ...

راستی خواهر کوچیکتر من دیشب یهو به سرش زد که وبلاگ درست کنه و درست هم کرد ... حالا هم از شما می خوام که به وبلاگش سر بزنین و نظر بدین : http://anbe.blogfa.com/ قبول دارم که آدرس وبش خیلی بامزه است ... ولی ماجرا داره : دیروز مهتا ( خواهرم ) یهو روی من اسم گذاشت .. اونم چی ؟ انبه حالا همون لحظه هم داشت وب درست می کرد و من هم این اسم رو بهش پیشنهاد دادم ... حالا شما برین بهش سر بزنین ... !

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم تیر 1386 ساعت 13:56 توسط مریم |


خب من تصمیم گرفتم که از این به بعد تند تند بنویسم و از خاطراتمون بگم ولی من هنوز از ملیکا دلخورم ( گفتم که ملیکا خانم بدونن !!! ) ولی قبل از شروع خاطره باید در جواب ترانه بگم که من اینجا پشت سر کسی حرف نمی رنم ملیکا خودش میاد اینجا همه چیز رو می خونه و در مورد معلما هم چیزایی که می نویسم خاطره است نه غیبت پشت سرشون !

می خوام از کلاس علوم کلاس چهارم دبستان بنویسم ... ولی قبلش باید یگم که ملیکا توی دبیستان یه عادتی داشت اونم این بود که پوست انگشت شستش  رو با دندون می کند و من نمی دونم که الان هم این عادت رو داره یا نه ... وای سرکلاس های علوم خانم فلسفی (  ) چقدر سعی کرد این عادت رو از سر ملیکا بندازه ولی نمی شد !!! یادمه یه سه شنبه بود زنگ دوم بود فکر کنم ... شاید هم زنگ سوم ولی یادمه که خانم محمودی معلم ادبیاتمون نیومده بود و ما کلاس مشترک داشتیم درسمون هم در مورد واکسن و میکروب و انعقاد خون و پلاکت ها بود (  ) و یادمه خانم فلسفی هر چند دقیقه یک بار درس رو قطع می کرد که به ملیکا بگه که پوستش رو نکنه .... و البته دیگه آخرا تبدیل شده بود به چشم غره ... و خیلی خوب هم یادمه که خانم فلسفی یه کمی از دست ملیکا کلافه شده بود و گفت : ملیکا یه بار دیگه این کارو بکنی کلامون میره تو هما !!! و ملیکا هم که این رو شنید از اون جایی که بسیار خانم فلسفی رو دوست داشت ( مثل من ) و می دونست عاقبت این حرف خانم فلسفی چندان خوب نخواهد بود سعی کرد دیگه اون کارو نکنه ولی باز هم انگار نمی تونست و یواشکی این کار  رو انجام می داد

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم تیر 1386 ساعت 12:34 توسط مریم |


سلام !
من دوباره اومدم ! هی صبر کردم شاید ملیکا بیاد وبلاگ رو از این وضعیت نجات بده ...ولی ملیکا خانوم که انگار نه انگار مثل همیشه بی حال و خسته و ...

من هم الان به شدت کلافه هستم ... آخه شما هم اگه هر روز مجبور باشین با سه تا بچه ی نسبتا شیطون و پرحرف در سنین : ۵ ، ۷ و ۸ ساله سرو کله بزنین وضعتون بهتر از من نخواهد بود ... من هیچ مشکلی با بچه ها ندارم ... ولی این که از ۷ روز هفته ۸ روزش رو مشغول سرو کله زدن باهاشون باشم خیلی وحشتناکه  وااااای بیچاره معلمای دبستان ... و البته مربی های مهدکودک ... چی می کشن ( البته بچه های دبستانی از کلاس چهارم قابل تحمل تر می شن )

در حال حاضر به یه عشق بچه مثل ملیکا نیازمندم که بیاد اینا رو آروم کنه !!!!( هروقت ملیکا زنگ می زنه یا من بهش تلفن می کنم فقط کافیه به خواهرم نگاه چپ کنم تا ملیکا خانم از پشت تلفن به من بگه این چه طرز رفتار با بچه است ؟ )

خب من که برای این کارا نیومدم ... اومدم خاطره بنویسم کاری که ملیکا خانم باید بکنه و نمی کنه 

ولی یه مشکلی هست اون هم این که هر وقت می خوام خاطره بنویسم همه ی خاطرات هجوم میارن و من نمی دونم کدومشون رو انتخاب کنم ( از این بابت خوشحالم چون نشون می ده مثل ملیکا آلزایمر نگرفتم که هیچی یادم نیاد !! )   

خب فکر کنم این یکی خوب باشه :

خب از کجا شروع کنم ؟ .... آهان .... اول اینکه ما از اون جایی که تعدادمون توی کل دو تا کلاس از ۳۵ نفر تجاوز نمی کرد گاهی اوقات که معلمی نمی تونست بیاد یه معلم دو تا کلاس رو با هم می برد توی نماز خونه ( و گاهی هم حیاط ) مدرسه و اون جا به هر دوتا کلاس درس می داد و این کلاس ها برای من و ملیکا و فائزه خیلی خوشایند بود ( البته گاهی ) چون اینطوری می تونستیم کنار هم بشینیم ... ولی یه تعدادی از معلما از اونجایی که می دونستن اگه ما با هم بیفتیم احتمالش هست که کلاس به هم بریزه  یه راهی برای این مشکل پیدا کرده بودن و می گفتن دو تا کلاس باید جدا از هم بشینن ( خانم نظرزاده و خانم بیانی و خانم فلسفی   از این دسته معلم ها بودن ) ولی در عوض من و ملیکا ( و البته فکر می کنم فائزه ) یه راهی برای مشکل تازه به وجود اومده پیدا کردیم ... می رفتیم می نشستیم بین مرز دو تا کلاس  و اینجوری دوباره کنار هم بودیم ... ولی باز هم معلما دست بردار نبودن ... از اون به بعد سر کلاس های مشترک می گفتن : اخیانی تو برو اونجا بشین ... بعد هم رو به الله داد (  منظورم ملیکاست  ) می گفتن تو هم برو اونجا بشین و ما رو در دورترین نقاط ممکن ( نسبت به هم ) می ذاشتن ... البته با فائزه معمولا کاری نداشتن ...  ...و در این موقع بود که آخرین شگرد ملیکا به کمکمون میومد ... می رفتیم خودمون رو پیش معلما لوس می کردیم ( البته بیشتر ملیکا این کار رو انجام می داد ) و بعد هم معلما دلشون به رحم می اومد و  می گفتن به شرط اینکه حرف نزنین ما هم تشکر می کردیم و می گفتیم نه حرف نمی زنیم ... ولی خب نمی شد که حرف نزنیم گاهی یواشکی و زیرلبی با هم حرف میزدیم و در همین موقع چشم غره های معلم ( که البته معمولا یه کمی خنده هم قاطی اش بود ) بر سرمون می بارید و ما رو ساکت می کرد ...البته گاهی هم نامه نگاری میکردیم که باز هم مچمون رو می گرفتن ... ولی خیلی بهمون خوش می گذشت

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 14:51 توسط مریم |


Home | Archive | Email