تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
باز هم سلام !

من بعد یه مدت به این نتیجه رسیدم که شاید ملیکا راست می گه ... شاید اینجا فقط باید راجع به دوستی خودمون یه چیزایی بنویسیم ... و از طرفی حس می کنم دیگه از وبلاگ خسته شدم ... از این که همه اش بنویسم و هیچ کس نخونه ... خب هیچ کس هیچ کس هم که نه .. بالاخره یکی می خونه ... ولی نمیدونم به نظرم اینکه یه وبلاگی رو که برای دو نفر درست کرده بودم رو صاحب بشم چندان جالب نیست ... من تصمیم گرفتم فقط وقتی اینجا چیزی بنویسم که خاطره ای یادم بیاد .... دیگه از احساسات من توی این وبلاگ خبری نخواهد بود .... و توی وبلاگ کاغذ و قلم هم فقط نوشته های خودم رو می نویسم .. احساسات خودم .... من دیگه نمی خوام با کسی مبارزه کنم ... می خوام یه دنیای کوچیک فقط برای خودم داشته باشم ....کسانی هم که به نظرشون نوشته های من مسخره است .. می تونن نخونن ... کسایی هم که فکر می کنن من آدم خودخواهی هستم ... می تونن با خاطرات من زندگی کنن و با همون برداشت بچه گانه شون همون حس نفرت رو نسبت به من داشته باشن ... برای من دیگه مهم نیست که کی چی درموردم فکر می کنه ... من توی این وبلاگ تا تونستم فقط از شادی گفتم ....و سعی کردم فضای وبلاگ رو شاد نگه دارم .... حالا دیگه از این که خودم رو گول بزنم خسته شدم ... اگه با من کاری داشتین .. یا دوست داشتین دستنوشته های من رو بخونید ... می تونید به وبلاگ کاغذ و قلم  سر بزنن ... من حتی دارم فکر می کنم که وبلاگ آدم اینجا تنهاست رو هم حذف کنم ...

خداحافظ

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم تیر 1386 ساعت 15:40 توسط مریم |


.

همه چیز با نقطه آغاز می شود و با نقطه پایان میابد : متولد شدن ، بزرگ شدن و درس خواندن ، عاشق شدن ، زندگی کردن و بچه دار شدن ، شکست خوردن ، موفق شدن ، و... حتی مردن !

تولد از یک نقطه است و مرگ یک نقطه .

تو نیز دو نقطه ای . دو نقطه ای که همه چیز در آن دو خلاصه می شوند . دو نقطه با تیله های مشکی و مردمک های شبرنگ که تمام نقطه ها در آنها خلاصه می شوند ، تمام نقطه ها در آنها جان می گیرند ، دو نقطه ای که مرگ یا زندگی را نوید می دهند ، دو نقطه ای که عشق یا فراق را هجی می کنند ، دو نقطه ای که عشق را به هزاران نقطه ی دیگر تبدیل می سازند ...

چشمان تو ، همان دو نقطه ی آغاز و انتهاست ، آغازی  كه نقطه است و پاياني كه به يك نقطه ختم مي شود ، دو نقطه اي كه چشمان توست و تداعي كننده ي همه ي نقطه هاست ....

پي نوشت : تو مي تواني با اين دو نقطه حرف بزني ... و مطمئن باشي كه هيچ گاه دروغ نمي گويند .... چشم ها صادقند ....

پي نوشت بي ربط : قالب وبلاگ چطوره ؟

پي نوشت مربوط به مليكا : من از سر لج هم كه شده خاطره نمي نويسم كه مليكا بياد بنويسه .... ( جدي نگيريد بابا من كه ازم لجبازي بر نمياد !!! )

يه پي نوشت بي ربط ديگه : اين بچه هه خيلي قيافه اش شبيه مانلي مي مونه ... ( در مورد مانلي هم بعدا توضيح مي دم !!! )

لينك مطلب | نوشته شده در بیستم تیر 1386 ساعت 17:58 توسط مریم |


سلام !

این کوچولویی که این جا می بینید همون طوری که حتما می دونید یه فنچه .... البته این یه مدلشه ... من امروز کشف کردم که به رنگ های زرو و بنفش هم وجود داره .. ولی تو نه ایران  ! حالا چی شد من اومدم توی بحث جانورشناسی ( فنچ شناسی ! ) ؟ چون حورا دائم به آدمایی که ازشون خوشش نمیاد می گه فنچ .... و به نظر من حیفه که اسم این موجودات ناز رو بذاریم روی آدما  البته خب این موجودات نجیب ( !!!!!) دردسر هم کم ندارن ... به خصوص اگه آدم بخواد از ۲ تاشون توی آزمایشگاه زیست مدرسه نگه داری کنه !!!!  و فکر می کنم تو اون چند ماهی که ما ( من و لیلی و نسیم و نگین ) از این فنچا  توی آزمایشگاه  زیست نگهداری می کردیم خانم شهیدی و خانم فرهپور ( مسئول آزمایشگاه زیست ) از دستشون کلافه شده بودن .... به خصوص اون آخرا .... از بس سر کلاسا جیغ جیغ می کردن ...آخر سر هم از آزمایشگاه تبعید شدن ... و بعد ما از دست بچه ها چی می کشیدیم .... دائم می خواستن دستشون رو بکنن توی قفس و فنچا رو بگیرن ... به طوری که ما مجبور شدیم برای در قفس قفل بذاریم .. که مبادا بچه ها با ترسوندن فنچا بزنن بکشنشون ....

خب خلاصه ی مطلب این که فنچ ها موجودات خوبی هستن .. و به نظرم بهتره که حورا تکه کلامشو عوض کنه !!!!

در ضمن ... نظر هم که یادتو نمیره نه ؟ چون من به زودی دوباره برای نوشتن میام !!!! البته اگه نظر داده باشین !!!

 

 

پی نوشت : این که قالب در حال حاضر نصفه نیمه میاد تقصیر من نیست ... باز هم بلاگفا مشکل پیدا کرده .... امان از دست این بلاگفا .. پس کی می خوان این مشکلات رو برطرف کنن ؟!! .... معلوم نیست دیگه شورشو در آوردن  ( نصف وبلاگ هایی که امروز سر زدم این مشکلو داشتن .... البته همه اش هم تقصیر بلاگفا نیست ....وقتی بعضی ها فکر می کنن که مردم سرعت بیشتر از ۱۲۸ لازم ندارن همین می شه دیگه .... حالا وبلاگ چیز چندان مهمی محسوب نمی شه ... ولی آدم برای دانلود یه برنامه ای که واقعا بهش احتیاج داره می مونه .... و این در حالیه که مردم کشور های دیگه خیلی سریع برنامه ای که ما ۳ ساعته دانلود می کنیم رو توی نیم ساعت دانلود می کنن !!!!! ) 

لينك مطلب | نوشته شده در نوزدهم تیر 1386 ساعت 10:28 توسط مریم |


 دوباره سلام !

از همه معذرت می خوم به خاطر این که اینقدر دير آپ كردم ( به خصوص از ترانه جوون !!!  ) ولي چندتا دليل داشتم براي آپ نكردن .... اول اين كه هليا گفت خيلي زود زود مي نويسي نمي تونيم  بخونيم .... دوم اينكه مي خواستم ببينم اگه مليكا بياد اينجا و با يه وبلاگ آپ نشده رو به رو بشه چيزي مي نويسه يا نه كه نتيجه گرفتم بهتر بود اصلا مليكا نويسنده ي وبلاگ نمي شد .... چون وقتي وبلاگ خودش رو آپ نمي كنه نمي شه ازش انتظار هاي بزرگتر داشت !!!! ( البته مي دونم كه اگه وبلاگ خودش رو آپ مي كرد به وبلاگ گروهي محل نمي ذاشت !!!! ) و دليل سوم هم اين بود :  وبلاگ ادبی من این وبلاگ یه سری تحقیق درباره ی سبکهای مختلفه ادبیه که من می خوام به وسیله ی اون به بعضی از اطرافیان یه سری چیزایی رو ثابت کنم و به بچه های کلاس خودمون هم پیشنهاد می کنم که حتما حتما سر بزنن به خصوص هلیا و بهاره ( البته می دونم که الآن تهران نیستن ولی بعدا فکر می کنم حتما این پست رو می خونن ! )

خب من همین الآن از کلاس زبان اومدم .... و فکر کنم بد نباشه که وضعیت کلاس رو توصیف کنم ..: معلم میاد سر کلاس از چند نفر دو-سه تا جمله درس می پرسه ( فقط دو- سه تا جمله !!! ) بعد درس رو میده خودش کلمات جدید رو در میاره خودش معنی می کنه و تنها کاری که ما می کنیم اینه که هر ۱ ربع یک بار یه کلمه رو تکرار کنیم  ... بعد می ره سراغ دستور زبان دستور زبان رو پای تخته می نویسه همین طوری که اون روشو برگردونده همه ی ۶ نفری که توی کلاس هستیم (!!!) خمیازه می کشیم و به بدنمون کش و قوس می دیم و یه پچ پچ کوتاه که حاکی از خستگی مفرطه می کنیم .... بعد سرمونو می ذاریم روی میز و می ریم توی عالم خیال بعد به محض این که می بینیم معلم داره بر می گرده همه سیخ می شینیم انگار تمام مدت داشتیم به درس گوش میدادیم !!!! معلم هم بدون اینکه متوجه بشه همون طور زیرلبی درس میده و گاهی یادش می افته که چیزی به نام دانش آموز  هم توی کلاسه که باید حرفاش رو بشنوه و یه کمی تن صداش رو می بره بالا ..... خب دیگه بهتره از این وضع خواب آور کمتر بگم .... می ترسم پای کامپیوتر خوابتون ببره   

راستی بچه های ۳/۲ من یه وبلاگی پیدا کردم که ظاهرا توسط  ۲/۳ ایی های پارسال نوشته شده آدرسش هم اینه .... البته چیز جالبی توش نیست  :  http://m-kherad.blogfa.com

اینم یه وبلاگیه  که عنوانش دبستان خرده ... ولی من شک دارم همین خرد خودمون باشه :

http://kheradschool.blogfa.com/

اینم یه وبلاگ دیگه که بسیار خاک گرفته و به نظر میاد مربوط به یکی از بچه های خرده :

http://m-kherad.persianblog.com/

این پست رو هم با یه شعر خیلی خیلی قشنگ  تموم می کنم :

 

مدرسه عشق

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

                                 دانايی

                                    زيبايی

                                      و به خود می خواند

جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ

دوزخی دارد - به گمانم -

                     کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حيوان

و نگويند کسی را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درسهايی بدهند

که بجای مغز ، دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هر کسی حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار

همه تکرار کنيم:

                      عدل

                         آزادی

                               قانون

                                     شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمد چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

  

     

از : مجتبی کاشانی

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم تیر 1386 ساعت 12:12 توسط مریم |


Home | Archive | Email