تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
 

داشتم فكر مي كردم ... به همه ي اتفاقايي كه تا حالا توي مدرسه برام افتاده ... جايي كه نصف زندگي من رو تشكيل مي ده ...  و از وقتي حرف زدن ياد گرفتم آرزوي رفتن به مدرسه من رو با خودش مي برد ... مثل خيلي از بچه هاي ديگه .... داشتم به معلما فكر مي كردم ... دونه دونه شون رو توي ذهنم مجسم مي كردم ... دوستام .. كسايي كه چند سالي كنارشون بودم ... دفترام ... نوشته هام ... خيلي چيزا ... از پيش دبستان شروع كردم ... چون اولين جايي بود كه محيطش مثل مدرسه بود ... توي روشنگر شهرك  غرب .... ياد زهرا و ثنا ... كه هميشه كنارم بودن ... ياد وقتايي كه معلممون مي گفت من و ثنا خيلي شبيه هم هستيم ... ياد اون روزايي كه من و زهرا ( نوروزي ) توي راهرو راه مي رفتيم و هر كي رو مي ديديم سلام مي كرديم ... و چه لذتي از اين سلام كردن مي برديم ...روزايي كه مشغول حفظ سوره ي بقره بوديم ( هر چند من هيچ وقت ميونه ام با حفظ خوب نبود .. قرائت رو ترجيح مي دادم ) .... بعد از اون .. ياد روز اولي كه رفتم مدرسه ... كلاس اول الف ... يادمه توي هر كلاس سي و پنج نفر بوديم ... معلم اصلي مون ... خانم زرسازان .... و معلم علوممون كه وسط سال رفت .. خانم كيايي .. تقريبا چهره ي همه بچه هاي كلاس اول رو يادمه .... به خصوص چهره ي مريم .... بچه ي شيطوني كه توي اون چشمهاي آبي اش شيطنت هميشه بود ... هموني كه گريه ي معلم رو سركلاس درآورد .... استخر مدرسه كه براي يادگاري به من سرفه هاي وحشتناكي هديه كرد ... كه هنوز هم بعضي وقتا ميان سراغم ... و حياط سرسبزمون كه مثل جنگل پر از درخت بود ... دوچرخه هايي كه توي حياط بود ....  درختاي توت مدرسه .... كمد ها و اون روپوش هاي صورتي دست و پاگير ... آنفلوآنزای وحشتناکی که اون موقع اومد سراغم ... جشن آخر سال  .... بعد كلاس دوم ... مدرسه ي جديد ... هموني كه اول اسمش روشن بود و بعد همين كه من پامو اونجا گذاشتم اسمش به روشنگر تغيير كرد ... روز امتحان ورودي .... مصاحبه با خانم رضازاده ... نقاشي اي كه براش كشيدم ... روزي كه خانم فرهي من رو سر صف معرفي كرد ...اون باغچه ي كوچيكي كه من و حورا مي نشستيم كنارش و چرت و پرت به هم مي بافتيم .... منصوره ... كه من خيلي ازش خوشم مي اومد ...كلاساي ژيمناستيك .... جشن نماز ... كلاس دوم ياس ... گرفتن جايزه ي ويژه ي امتيازا ... اون روزي كه خانم طاهر سر كلاس سارا رو بغل كرد تا دستش به نوشته هاي روي تخته برسه ...... كلاس سوم ... رور اول كه دير رسيدم ... ديدن مليكا ... خانم آذرمين .... خانم براتعلي .... خانم بردبار.... ماجراهاي آقاي هاشمي ... خانم مقدم ... تعويض گروه علوم ... رفتن پرويزيان .... دوستي من و مليكا و فائزه ..... اون جمله اي كه خانم مقدم بهم گفت ... كلاس هاي تابستوني .... كارگاه علوم .... آشنايي با خانم فلسفي ... اون جلسه اي كه قرار بود بهمون ياد بدن كه چه طوري گروه هاي خوني رو از هم تشخيص ميديم .... كلاس چهارم ... جدا شدن كلاس من و فائزه .. از مليكا .... سرگروهي علوم ... سرگروهي كتابخونه .... خانم خسروشاهي كه در مورد من اشتباه فكر ميكرد ... ماجراهاي بچه هاي و خانم محمودي ....انشا هاي من ... بيشتر شدن دوستي ها و دشمني ها .....در كلاسمون كه هميشه خراب بود ... اون روزي كه خانم اميري به من تسليت گفت .. و من فكر كردم كه از كجا اون ماجرا رو فهميده .... خانم عارف .... دادن دفترام به معلما ... دفترايي كه خيلي دوستشون داشتم ... دفتر علوم و انشا ... مجسمه اي كه براي خانم فلسفي درست كردم ... منظومه ي شمسي ام .... جشنواره ي كاراي ما كه توي مدرسه برگزار شد .... روزي كه خانم فلسفي من رو اون طوري صدا كرد ....كلاس پنجم ... سالي كه من نه با مليكا همكلاسي بودم نه با فائزه .... وضع افتضاح كلاسمون .. و ماجرايي كه طي اون معلما مي خواستن قانعم كنن كه من اشتباه مي گم ... اون روز باروني .. هموني كه من با فاطمه دعوام شد .... خانم بياني .... چيزايي كه به ما ياد داد .... هنوز اون جمله اش رو يادمه كه مي گفت يه روزي قدر منو مي دونيد ....گردش علمي مون به باغ ملي .... كه ما از پا افتاده بوديم ... ولي خانم بياني با اون سنشون چنان مي دويدن كه ما داشتيم شاخ در مياورديم .... صحبت چهار نفره ي من خانم بياني و خانم نظر زاده و خانم محمود آبادي .... كلاساي خوشنويسي كه من و ريحانه ( فرحمند ) توي خوشنويسي با هم رقابت مي كرديم .. (و هيچ وقت به من نرسيد   ) الهام ( ستوده ) همکلاسی کلاس اولم ... که از روشنگر شهرک غرب ... اومده بود ... ماجراهای من و سارا ( جلالی  ) و الهام توی سرویس ...  گذاشتن اسم های مستعار ... یادمه من ستاره بودم .... سارا صدف ... و الهام هم ... فکر می کنم لیلا ... نمی دونم اسم کوچیکی که برای خودش انتخاب کرده بود این بود یا نه ... ولی خیلی خوب یادمه که فامیلی خاله اش رو گذاشته بود روی خودش ... می گفت این فامیلی رو خیلی دوست داره ( جمالی عالم ) ... البته خاله اش رو هم خیلی دوست داشت .... موضوع صحبتاش خیلی وقتا خاله اش بود ... ( و حالا من می فهمم چرا اینقدر خاله اش رو دوست داره .. ) و بقیه ی خاطرات کلاس ... اون موقعی که من و جلالی از طرف خانم محمود آبادی مسئول شدیم که یه سری از بچه ها رو توی ریاضی تقویت کنیم .... ( در واقع یه جور تدریس ریاضی ) .... کلاس های کانون علمی .... معلماش ... یادمه از بین معلمای کانون علمی خانم افشار رو از همه بیشتر دوست داشتم .... آشنایی اول من با هلیا .... و دوباره آنفلوآنزا اون هم درست روز امتحان ترم اول تاریخ .... و یه هفته غیبت از مدرسه .... ( اونقدر شدید بود که تا یه مدت راه رفتن یادم رفته بود ...) و همون موقع توی دوره ی بیماری .... با کتاب های درسی سال اول و دوم راهنمایی غافلگیر شدم ... و تا خوب شدنم همه ی کتاب ها رو یه دور خونده بودم .... البته کتاب علوم رو خیلی بیشتر از یه بار ... وقتی می خوندم و می دیدم که بیشترش رو بلدم احساس خوبی بهم دست می داد .... بعد .. اون روزی زهرا ( شیواپور ) زنگ زد و حالم رو پرسید .... و بعد از اون رفتن دوباره به مدرسه ....نگرانی بابت امتحان تاریخ .... نمی دونم بعدش بود یا قبلش ... ولی یادمه ملیکا هم برای دیدن آقای رئیس جمهور  که اون موقع آقای خاتمی بودن رفت و امتحان املاش رو از دست داد .... یادمه قبل از رفتن چقدر فیس و افاده کرد که آقای خاتمی فامیلشونه ..... و اون هم نگران نمره ی املاش بود .... خانم محسنی ... ناظم عزیزمون ( افعال بسیار معکوس !!!! ) .. که هیچ وقت از داد و هوار هاشون  ما رو بی نصیب نذاشتن .... و خانم فرهی به شدت فکر می کرد که من همه ی بچه ها رو بر علیه خانم محسنی کردم .... ( آخه شما بگین این کارا از من بر میاد ؟ ) ... نمره ی انضباط درخشانی که خانم محسنی به ملیکا داد و بعد با وساطت خانم محمود آبادی تغییر کرد .... کم کاری من توی کلاس ادبیات ... و ناراضی شدن خانم نظرزاده از من به مدت ۱ روز ....یادمه که موضوع سر اون رونویسی های مسخره بود ... من بعضی هاشو نصفه نوشته بودم .... آخه من هم باید تکالیف مدرسه رو انجام می دادم ... هم برای یه سری از بچه ها درس حاضر می کردم .. هم سرگروهی گروهها رو می کردم ...( گروه علوم کتابخونه ادبیات و.... ) هم مثل همه ی بچه ها باید لغتنامه درست می کردم .... و خوندن برای امتحانا هم که دیگه جای خود داشت .... دیگه واقعا حوصله ی اون رونویسی های بی خود رو نداشتم . ... کلاس پنجم  شاید خیلی بهم سخت گذشت ... ولی خیلی چیزا یاد گرفتم ... چیزایی غیر از اون چیزایی که توی کتاب درسی بود ..... و بعد لحظه به لحظه به آرزویی که داشتم نزدیک تر می شدم .... مقطع راهنمایی ! .... روز آخر دبستان رو یادمه ... همه ی بچه ها با دفتر خاطراتشون دنبال معلما می دویدن ... و من و فائزه خودمون رو با رویایی به نام خرد خفه کرده بودیم .... روز امتحان ورودی خرد رو یادمه ... مثل همیشه بدون هیچ گونه اضطرابی رفتم سر جلسه ی امتحان .... ( و سر همون امتحان هم بود که در پاکنم گم شد ) امتحان خیلی آسون بود .... و از این که می دیدم سوال دینی هم جزو سوالاته متعجب بودم ... البته تعداد سوالات دینی خیلی نبود ... یه شعر بود و از همون یه سری سوال دینی طرح شده بود ( همون طوری که الآن امتحان دینی می دیم )... شعر یادم نیست چی بود .. ولی یادمه که فائزه اون شعر رو برای یه دکلمه توی مدرسه حفظ بود .... شایدم نه .... آخه دقیقا یادم نمیاد اون شعر رو کجا شنیده بودم ....بعد امتحان یادمه که من و فائزه توی حیاط دبیرستان قدم میزدیم و حرف می زدیم و خیال می بافتیم .... وای که چقدر دوست داشتنی بود .... ولی وقتی فهمیدم فائزه میره روشنگر شهرک غرب .. پیش مامانش .. و البته زن عموی من ... خیلی ناراحت شدم .... چون خیلی وحشتناک بود .. دوباره دوست پیدا کردن ....یادمه اون روزی که من و فائزه توی حیاط داشتیم خیال می بافتیم و هنوز فائزه نمیخواست بره روشنگر .... ملیکا دائم سعی داشت ما رو منصرف کنه که نریم خرد و با اون بریم روشنگر پل رومی ... ولی هم من هم فائزه از معلم های دبستان شنیده بودیم که سطح درسی راهنمایی چندان خوب نیست ... و خب محیطش یه درد من و فائزه نمی خوره ( اینم قابل توجه روشنگری های عزیز که فکر می کنن من از خودم این حرفا رو در آوردم !!! ) ... بعد از این خیال بافی ها متوجه شدیم که اطرافمون همه دارن گریه می کنن.... ولی نه من نه فائزه هیچ کدوم یادمون نیست که گریه کرده باشیم .. ولی یادمه که ملیکا دائم بهمون می گفت بی احساسیم ... !!!.... بعد از اون کلاس های تابستونی خرد شروع شد ... برای زبان می رفتم خرد .. از اونجا می رفتم روشنگر که باهاشون برم استخر ...اولین معلم زبانم توی خرد خانم داروگری بود .... و یادمه که ترانه هم توی کلاسمون بود ...بعدش روز ۲۶ شهریور ... روز آشنایی با مدرسه .... توی کلاس ۳/۱ نمی دونستم کجا بنشینم ... سارا هم توی کلاس ۲/۱ افتاده بود ... تا اینکه یه چهره ی نسبتا آشنا دیدم .... هلیا بود ... و اون طوری که خودش بعدا گفت ... اتفاقی کنار هم نشستیم ... ستون وسط کلاس ...ردیف آخر .. به خاطر قد بلند هلیا ... هر دوتا مون چپ دست بودیم .. برای همین مشکلی برای کنار هم نشستن نداشتیم .... جلوی من لیلی می نشست و جلوی هلیا هم نسیم .... و جلوی نسیم آریانا و کنارش ترانه .... و جلوی ترانه آتین که همون اول از چشماش خیلی خوشم اومد .... ولی یادم نمیاد کنار آتین کی نشسته بود ...بقیه ی ردیفا رو هم یادمه ولی حوصله ندارم توضیحشون بدم ... خب ... ( اینم از خاطرات خرد ) ازسال اول راهنمایی خیلی چیزا یادم هست ... و خیلی چیزا هم یادم رفته ... روز اول کلاس زیست رو یادمه ... و روز اول کلاس ریاضی ... که معلم ریاضی چطور ............................ ( چیزی در موردش نمی گم ) و در مورد کلاس زیست هم خب .......... اهم .... ..................................خب .. اینم طولانیه ... و خب .... آخه من نمی تونم راجع به خاطرات سال اول حرف بزنم ... هرکی از بچه های خودمون خواست بگه که من دفتر خاطراتم رو بدم بخونه .... حوصله ندارم این جا بنویسم .... و در مورد خاطرات سال دوم هم همین طور .... هر کس خواست می تونه دفتر خاطرات من رو بخونه ..... ولی .... خب .... شاید بعدا راجع بهشون مفصل بنویسم  .... فعلا ادامه ی مطلب رو بخونید .... هیچ توضیحی نمی دم فقط می گم که درباره ی خودمه  


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در یازدهم تیر 1386 ساعت 13:7 توسط مریم |


دوباره سلام ...

مي بينم كه بچه ها توي نظر دادن زرنگ شدن ...و اين خيلي خوبه !!!!

در جوال هليا هم بايد بگم :

۱. نه هليا جان ... تو بيا و عنايتي رو نشناس .. مثلا سارا عنايتي هم مدرسه اي ماست !!!! توي كلاس ۲/۲ .... واقعا مثل اينكه آلزايمر گرفتي ها !!!! خوب بود به بهاره در رابطه با آلزايمرت مراجعه مي كردي .... !!!!! ( تازه سارا هم كه خيلي وقتا توي كلاس ماست !!!)

۲ . بله .. ماجراي خانم بياني همونيه كه شما گفتين ...

۳. خانم بياني يه چيزي اون ور تر از خوب بودن !!!! حالا كم كم باهاشون آشنا مي شي !!!!

۴. من امروز كلي از خاطرات خرد هم نوشته بودم ...ولي يه مشكلي توي سايت بلاگفا به وجود اومد و همه ي چيزايي كه نوشته بودم پاك شد .. حالا دوباره سعي مي كنم بنويسم .. شايد فردا ....

۵. من راجع به همه ي اينايي كه گفتي نوشتم چون خودشون مي خواستن ... اتفاقا برام هم عجيب بود كه تو تاحالا نخواستي .... ولي حالا باشه .. مي نويسم ... بفرماييد :

يه بچه ي... بي خيال .... البته گاهي نه هميشه ... علاقه مند به پرش !!!! ( آخه هروقت هيجان زده مي شه چنان مي پره آدم فكر مي كنه الآن مي خوره به سقف ! ) يك دوست خيلي خوب .... باهوش ( البته اكثر خردي ها باهوشن !!! ) خيلي چيزا رو اصلا بروز نمي ده .... ولي امسال يه چيزايي راجع بهش فهميدم ..... كه ........................................................ ( نمي خوام بگم مگه زوره ؟) بعد ديگه ..... بذاريد فكر كنم .....آهان !!! وقتي كنار ترانه بيفته سركلاسا معلما از دست اونو ترانه تا حدودي كفري ميشن .... ( بس كه حرف مي زنن ديگه !!!)  و از اون جايي كه قدش بلنده  ‌يا درواقع به قول خودش زرافه است ..... (ياد آوري كنم كه زرافه حيوان بسيار نجيبي است !!!!!!)  معمولا ته كلاس مي شينه .. و مثل خودم چپ دسته ....- دليل ذكر اين مطلب رو بعدا به اطلاع مي رسونم !! - ديگه ؟ خب ............بهاره دوستش داره ... و البته فيزيك رو هم فكر مي كنم دوست داره ( از گروه دوستداران معلم فيزيك هم فكر مي كنم باشه ) و خب پشتكارش هم مي شه گفت تا حدودي ... البته فقط تا حدودي .. زياده ( اينهمه تاحدودي كردن نداره ... در حد متوسطه !‌)  و امسال از دست بچه ها خيلي حرص خورد .. بيچاره .... (‌ شوراي دانش آموزي همينه ديگه .... ) به خصوص سرصبحگاه ها !!!‌ و همچنين سر اون صبحگاهي كه من توش حضور نداشتم .. و شما .... خودت مي دوني در چه مورد حرف مي زنم .. نيازي به توضيح بيشتر نيست !!!!!و ..... چيز ديگه اي فعلا يادم نمياد .... بعدا اگه چيزي يادم اومد به همين پست اضافه مي كنم .... اينم يه عكس ... براي اينكه چشمتون حتما از خوندن اين مطلب خسته شده :

 

!

ادامه ی مطلب مربوط به معرفی یک کتابه که پیشنهاد می کنم حتما بخونید .... چون خیلی قشنگه ....


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دهم تیر 1386 ساعت 15:5 توسط مریم |


سلام !

من فکر نمی کردم کسی بياد اين خاطره ی من رو بخونه ... ولی مثل اينکه کم نبودن کسايی که خوندن !

و می بينم که همه دارن آشنا های قديمی شون رو پيدا می کننن !!! زهرا خواهر من هم فعلا نيازی پارتی بازی نداره  و به خوبی خوشی داره می ره کلاس دوم دبستان خرد ... حالا ببينيم تا بعد چی می شه چون می گه چهارم و پنجم می خواد بره روشنگر ... ولی فکر نمی کنم بره ... می گه دلش برای روشنگر تنگ شده - لازم به توضيحه که خواهر من فقط يک سال توی روشنگر بود .. اون هم برای پيش دبستان - نمی دونم روشنگر از کجا يه همچين خاصيتی پيدا کرده که همه دلشون براش تنگ می شه - خب بگذريم ....

و باز هم می بينم که زهرا هم داره شيطونی هاش رو رو می کنه ... به نظرم اگه يه کم ديگه در اين باره حرف بزنيم همه ی بچه ها ميان اينجا از شيطونی هاشون حرف می زنن و اينجا می شه محل اعترافات !!!!

و در جواب ترانه هم بايد بگم که من شر نبودم شايد شيطون بودم ( که فکر کنم طبيعيه !!! و در ضمن همون موقع هم مي گفتن مريم بچه ي آروميه .. براي اينكه شيطوني هام به ندرت به طور آشكار ديده مي شد !  ) ولی "شر" نبودم ... و بايد بگم که اين دو تا تاحدودی با هم فرق دارن !!! و هنوز هم تا حدودی هستم .. ولی ۲ تا دليل داره که شما ها نمی تونيد باور کنيد ... اول اينکه من مثل شما ها هر جا به دستم می رسيد شيطونی نمی کنم ... به موقعش .. بعد هم وقتی بلدم چطوری دارای شيطونی های کم ضرر باشم ( ببخشيد نمی تونم بگم چطوری  ) و در مورد خانم مرزبان ... اول اينکه بگم که فکر نمی کنم خانم مرزبان ( خانم رضازاده ) هيچ نسبتی با حسين رضازاده داشته باشن .... بعدش هم اين که چرا ما خانم رضازاده رو خانم مرزبان صدا می کنيم دليل داره ....

چون توی دبستان خانم رضازاده و خواهرشون با هم درس می دادن ...  به ما گفتن که يکی شون رو    خانم مرزبان صدا كنيم . خانم مرزبان معلم قرآن ما بودن .... خواهرشون هم مشاور پايه های اول و دوم بودن .... و تازه ما فهميده بوديم که خانم فرهی مدير مدرسه هم با معلم دينی دوم و سوم و چهارممون ( خانم فاطمی ) خواهرن و برای همين خانم فاطمی رو به اين نام صدا می زديم ... وگرنه  ۲ تا خانم فرهی داشتيم !!!

خب همه چی روشن شد ؟ فکر می کنم شد ...  برای تنوع يه شعر کوتاه  هم ميذارم :

دل من دير زماني است كه مي پندارد ،

دوستي نيز گلي است .

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ي ترد و ظريفي دارد .

بي گمان سنگ دل است آنكه روا  مي دارد

جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد ...

 

لينك مطلب نوشته شده در دهم تیر 1386 ساعت 10:3 توسط مریم |


سلام !

مليكا به شدت دلش مي خواد كه من خاطره بنويسم .. خب من هم از اونجايي كه مليكا بهترين دوستمه ( هرچند با ننوشتن مطلب توي اين وبلاگ داره حرص منو در مياره ...    ) از خاطرات دبستان مي گم ... خب البته بايد يه كمي فكر كنم ... چون وقتي دبستان بودم هيچ وقت عادت نكردم كه خاطراتم رو بنويسم ... ولي الان توي همين دو سال ۲ تا دفتر خاطرات رو پر كردم !!! ( يكي اش توي همين خرداد و تير تموم شد !!!! ) خب ... بذاريد فكر كنم ببينم كدوم خاطره براي شروع خوبه ؟!

چطوره از كلاس هاي زبان بنويسم ... !؟ كه بيشترين شيطوني هاي من( ... البته جدا از اون آشوبي كه كلاس پنجم توي مدرسه راه انداختم ..) اونجا نمايان شد ... بذاريد از يه معلم زبان وحشتناك شروع كنم كه واقعا هيچ كدوممون ( حتي مليكا كه معمولا از رو نمي ره !!!‌)  جرات نداشتيم سر كلاسش چيزي بگيم .. البته نه به خاطر اين كه معلم جدي اي بود ... به خاطر اينكه فقط يه شيطوني كوچيك لازم بود تا اون از كوره در بره و هر توهيني كه به ذهنش مي رسه يه ما بكنه .. البته اين معلم همون وسط سال به دليل توهين به دانش آموزان از كلاس ما رفت .... ( البته گفته باشم كه مدرسه هم در پيگيري اين مساله از هيچ كاري دريغ نكرد ) بعد از اين معلم خيلي خوووووووووووب (!‌) يه معلم ديگه اومد كه ما ( من و مليكا و فائزه ) دوستش داشتيم ولي اون هم همون وسط سال به دليلي نا معلوم رفت .... و بعدش يه معلم خيلي خوب اومد سركلاسمون كه من و مليكا و فائزه خيلي خيلي خيلي خيلي دوستش داشتيم و سر كلاسش خيلي بهمون خوش مي گذشت ... يادمه هر چيزي كه مدرسه اجازه نمي داد بياريم رو سركلاس اون مي برديم .... و با كمال پررويي در رديف جلوي معلم مي نشستيم و بي توجه به حرفاي معلم بازي مي كرديم ... و جالب اينجا بود كه معلممون هم حداكثر كارش يه گفتن مريم ... مليكا .. يا فائزه ... ( البته بيشتر مليكا ) با لحن سرزنش آميز بود .. و گاهي هم يه كمي تهديدمون مي كرد ...ولي در كل سركلاسش خيلي  بهمون خوش مي گذشت ....   تا اينكه يه روز خانم محمود آبادي ( مشاور پايه هاي سوم تا پنجم ) مچمون رو گرفت ... و ما ... يا فكر كنم فقط من رو .... به دفتر خواست .. البته هيچ وقت از خانم محمود آبادي ..  (در رفتار با خودم ) تندي نديدم ... ولي از اون به بعد اين شيطوني هامون رو یواشكي انجام مي داديم ..(. ما از اون كارامون دست برنداشتيم !!!  ) 

اينم يه خاطره براي كسايي كه فكر مي كنن شيطون بودن من يه چيز محاله !!! البته اين كه چيزي نبود .....ماجراي آشوب كلاس پنجم رو هم يه روزي تعريف مي كنم .... درسته كه اون موقع خيلي اذيتم كرد .. ولي الآن حس خوبي نسبت به كاري كه كردم دارم ...  

 

راستی شما به معجزه اعتقاد دارين ؟! .... راستش من فکر می کنم يک معجزه رو چند روز بعد از  خيريه ی مدرسه تجربه کردم .... چی شد يادش افتادم نمی دونم ... ولی دوست دارم تعريف کنم ....

ماجرا از اربعين شروع شد ... برای مراسم روشنگر ( روشن ) رفته بودم .... البته فقط می خواستم دوستان و معلم ها رو ببينم ... راستش هيچ وقت حوصله ی گوش دادن به سخرانی ها رو نداشتم ... بعد از دو سال  نماز جماعت خوندم .. بعد از نماز هم نشستيم برای سخنرانی ... توی اين مدت توی جمعيت دنبال يه سری از معلم ها می گشتم ... البته هيچ کس رو به غير از خانم براتعلی ( معلم اجتماعی سوم دبستان ) ، خانم موسوی ( معلم دينی کلاس پنجم که هيچ وقت رابطه ی چندان جالبی باهاش نداشتم ) و خانم فرهی ( مدير مدرسه ) پيدا نکردم ... از همه بيشتر دنبال خانم بيانی می گشتم .. می دونستم که به هيچ وجه اين مراسم رو از دست نمی ده .. و نبودن خانم بيانی توی جمعيت برام عجيب بود  ... و بفهمی نفهمی نگرانم می کرد ... تا اينکه فهميدم نگرانی ام بی دليل هم نبوده ... يه خانمی اومد نشست کنار من رو کرد به خانم براتعلی و پرسيد که خانم بيانی کجان ؟ من هم گوش هام رو تيز کردم ببينم اين خانم چه جوابی می گيره ...و خانم براتعلی جواب داد : خانم بيانی ديروز حالش به هم خورد الان هم توی بيمارستانه .... اينو که شنيدم انگار يه سطل آب يخ خالی کردن روی سرم .... خانم بيانی رو خيلی دوست داشتم و هيچ کس رو نمی شناختم که به اندازه ی خانم بيانی معلم بودن رو دوست داشته باشه .... از وقتی که کلاس پنجم از يکی از معلم های کانون علمی شنيدم که در حالی که ۴ ساله که بازنششته شده هنوز داره معلمی می کنه برای بچه ها يه احترام و علاقه ی عجيبی نسبت به خانم بيانی احساس می کردم ...  هنوز هم اين احساس رو دارم ... بعد از سخنرانی زارع و عنايتی و کلهر و زاغری و  شادباش ( فاطمه ، سارا ، مائده ، حورا ، نرگس .... کس ديگه ای هم بود ؟! ) رو پيدا کردم و رفتيم برای شام .. ولی از اون جايی که شام و جا گيرمون نيومده بود بعد از  يه سلام و احوالپرسی با خانم طاهر ( معلم رياضی کلاس دوم ) رفتيم بالا در جمع کودکان همسن !!! ( پيش دبستانی ها !!!!! ) بعد از اينکه کودکان همسن رفتن ... ما هم رفتيم پايين بلکه غذايی چيزی !!! گيرمون بياد و خدا رو شکر يه چيزايی گيرمون اومد  بعدش هم من و سارا ( عنايتی ) رفتيم از خانم فرهی خواستيم که برای خيريه ی مدرسه مون بيان .. هر چند من که چشمم آب نمی خورد !!!

بعد از اون تا يه مدت نگران حال خانم بيانی بودم .. تا موقعی که چهارشنبه شد و خانم فرهی نيومد ... و من موندم و نگرانی ام ... تا اينکه يه روز يه معجزه رخ داد که من تونستم بفهمم که حال خانم بيانی خوب شده ...  از دست يکی از بچه ها به شدت عصبانی بودم .. و داشتم از مدرسه می رفتم بيرون که بين جمعيت یه چهره ی آشنا ديدم ... اول مطمئن نبودم ... ولی يه کم که نزديک شدم ... لبخند خانم مرزبان مطمئنم کرد .... واقعا باورم نمی شد ...  خانم مرزبان توی خرد چيکار می کرد ؟! باز اگه دخترش هنوز  از خرد فارغ التحصيل نشده بود می تونستم يه دليلی پيدا کنم ... ولی دختر خانم مرزبان درست سال پيش از خرد فارغ التحصيل شده بود ... به هم رسيديم ... سلام و احوالپرسی ... حال خانم بيانی رو پرسيدم و وقتی فهميدم حالش خوب شده خيالم راحت شد .... ازخانم مرزبان پرسيدم که توی خرد چيکار می کنه ... و من فهميدم که بله ... چند ماهی هست که معلم قرآن دبستانم توی دبستان خرد قرآن درس ميده !!!!! و واقعا داشتم شاخ در مياوردم .... می گفت خانم محمد حسين خيلی بهش اصرار کرده و اين سال تحصيلی پنجشنبه ها مياد خرد و معلم چهارم دبستان خرده ... با اين اوضاع احتمالا يه روزی معلم خواهر من هم ميشه .... و اين خيلی خوبه !!! هرچند من فکر نمی کنم تا سه سال ديگه خانم مرزبان توی دبستان خرد بمونه .... نمی دونم شايد هم موند .. !!! و يه چيزی که برام سواله اينه که تو خرد چی صداش ميکنن .. خانم مرزبان يا خانم رضازاده ؟!

خب ديگه .. فکر نمی کنم چيز ديگه ای مونده باشه برای گفتن ....

لينك مطلب | نوشته شده در هشتم تیر 1386 ساعت 17:40 توسط مریم |


Home | Archive | Email