
داشتم فكر مي كردم ... به همه ي اتفاقايي كه تا حالا توي مدرسه برام افتاده ... جايي كه نصف زندگي من رو تشكيل مي ده ... و از وقتي حرف زدن ياد گرفتم آرزوي رفتن به مدرسه من رو با خودش مي برد ... مثل خيلي از بچه هاي ديگه .... داشتم به معلما فكر مي كردم ... دونه دونه شون رو توي ذهنم مجسم مي كردم ... دوستام .. كسايي كه چند سالي كنارشون بودم ... دفترام ... نوشته هام ... خيلي چيزا ... از پيش دبستان شروع كردم ... چون اولين جايي بود كه محيطش مثل مدرسه بود ... توي روشنگر شهرك غرب .... ياد زهرا و ثنا ... كه هميشه كنارم بودن ... ياد وقتايي كه معلممون مي گفت من و ثنا خيلي شبيه هم هستيم ... ياد اون روزايي كه من و زهرا ( نوروزي ) توي راهرو راه مي رفتيم و هر كي رو مي ديديم سلام مي كرديم ... و چه لذتي از اين سلام كردن مي برديم ...روزايي كه مشغول حفظ سوره ي بقره بوديم ( هر چند من هيچ وقت ميونه ام با حفظ خوب نبود .. قرائت رو ترجيح مي دادم ) .... بعد از اون .. ياد روز اولي كه رفتم مدرسه ... كلاس اول الف ... يادمه توي هر كلاس سي و پنج نفر بوديم ... معلم اصلي مون ... خانم زرسازان .... و معلم علوممون كه وسط سال رفت .. خانم كيايي .. تقريبا چهره ي همه بچه هاي كلاس اول رو يادمه .... به خصوص چهره ي مريم .... بچه ي شيطوني كه توي اون چشمهاي آبي اش شيطنت هميشه بود ... هموني كه گريه ي معلم رو سركلاس درآورد .... استخر مدرسه كه براي يادگاري به من سرفه هاي وحشتناكي هديه كرد ... كه هنوز هم بعضي وقتا ميان سراغم ... و حياط سرسبزمون كه مثل جنگل پر از درخت بود ... دوچرخه هايي كه توي حياط بود .... درختاي توت مدرسه .... كمد ها و اون روپوش هاي صورتي دست و پاگير ... آنفلوآنزای وحشتناکی که اون موقع اومد سراغم ... جشن آخر سال .... بعد كلاس دوم ... مدرسه ي جديد ... هموني كه اول اسمش روشن بود و بعد همين كه من پامو اونجا گذاشتم اسمش به روشنگر تغيير كرد ... روز امتحان ورودي .... مصاحبه با خانم رضازاده ... نقاشي اي كه براش كشيدم ... روزي كه خانم فرهي من رو سر صف معرفي كرد ...اون باغچه ي كوچيكي كه من و حورا مي نشستيم كنارش و چرت و پرت به هم مي بافتيم .... منصوره ... كه من خيلي ازش خوشم مي اومد ...كلاساي ژيمناستيك .... جشن نماز ... كلاس دوم ياس ... گرفتن جايزه ي ويژه ي امتيازا ... اون روزي كه خانم طاهر سر كلاس سارا رو بغل كرد تا دستش به نوشته هاي روي تخته برسه ...... كلاس سوم ... رور اول كه دير رسيدم ... ديدن مليكا ... خانم آذرمين .... خانم براتعلي .... خانم بردبار.... ماجراهاي آقاي هاشمي ... خانم مقدم ... تعويض گروه علوم ... رفتن پرويزيان .... دوستي من و مليكا و فائزه ..... اون جمله اي كه خانم مقدم بهم گفت ... كلاس هاي تابستوني .... كارگاه علوم .... آشنايي با خانم فلسفي ... اون جلسه اي كه قرار بود بهمون ياد بدن كه چه طوري گروه هاي خوني رو از هم تشخيص ميديم .... كلاس چهارم ... جدا شدن كلاس من و فائزه .. از مليكا .... سرگروهي علوم ... سرگروهي كتابخونه .... خانم خسروشاهي كه در مورد من اشتباه فكر ميكرد ... ماجراهاي بچه هاي و خانم محمودي ....انشا هاي من ... بيشتر شدن دوستي ها و دشمني ها .....در كلاسمون كه هميشه خراب بود ... اون روزي كه خانم اميري به من تسليت گفت .. و من فكر كردم كه از كجا اون ماجرا رو فهميده .... خانم عارف .... دادن دفترام به معلما ... دفترايي كه خيلي دوستشون داشتم ... دفتر علوم و انشا ... مجسمه اي كه براي خانم فلسفي درست كردم ... منظومه ي شمسي ام .... جشنواره ي كاراي ما كه توي مدرسه برگزار شد .... روزي كه خانم فلسفي من رو اون طوري صدا كرد ....كلاس پنجم ... سالي كه من نه با مليكا همكلاسي بودم نه با فائزه .... وضع افتضاح كلاسمون .. و ماجرايي كه طي اون معلما مي خواستن قانعم كنن كه من اشتباه مي گم ... اون روز باروني .. هموني كه من با فاطمه دعوام شد .... خانم بياني .... چيزايي كه به ما ياد داد .... هنوز اون جمله اش رو يادمه كه مي گفت يه روزي قدر منو مي دونيد ....گردش علمي مون به باغ ملي .... كه ما از پا افتاده بوديم ... ولي خانم بياني با اون سنشون چنان مي دويدن كه ما داشتيم شاخ در مياورديم .... صحبت چهار نفره ي من خانم بياني و خانم نظر زاده و خانم محمود آبادي .... كلاساي خوشنويسي كه من و ريحانه ( فرحمند ) توي خوشنويسي با هم رقابت مي كرديم .. (و هيچ وقت به من نرسيد
) الهام ( ستوده ) همکلاسی کلاس اولم ... که از روشنگر شهرک غرب ... اومده بود ... ماجراهای من و سارا ( جلالی
) و الهام توی سرویس ... گذاشتن اسم های مستعار ... یادمه من ستاره بودم .... سارا صدف ... و الهام هم ... فکر می کنم لیلا ... نمی دونم اسم کوچیکی که برای خودش انتخاب کرده بود این بود یا نه ... ولی خیلی خوب یادمه که فامیلی خاله اش رو گذاشته بود روی خودش ... می گفت این فامیلی رو خیلی دوست داره ( جمالی عالم ) ... البته خاله اش رو هم خیلی دوست داشت .... موضوع صحبتاش خیلی وقتا خاله اش بود ... ( و حالا من می فهمم چرا اینقدر خاله اش رو دوست داره .. ) و بقیه ی خاطرات کلاس ... اون موقعی که من و جلالی از طرف خانم محمود آبادی مسئول شدیم که یه سری از بچه ها رو توی ریاضی تقویت کنیم .... ( در واقع یه جور تدریس ریاضی ) .... کلاس های کانون علمی .... معلماش ... یادمه از بین معلمای کانون علمی خانم افشار رو از همه بیشتر دوست داشتم .... آشنایی اول من با هلیا .... و دوباره آنفلوآنزا اون هم درست روز امتحان ترم اول تاریخ .... و یه هفته غیبت از مدرسه .... ( اونقدر شدید بود که تا یه مدت راه رفتن یادم رفته بود ...) و همون موقع توی دوره ی بیماری .... با کتاب های درسی سال اول و دوم راهنمایی غافلگیر شدم ... و تا خوب شدنم همه ی کتاب ها رو یه دور خونده بودم .... البته کتاب علوم رو خیلی بیشتر از یه بار ... وقتی می خوندم و می دیدم که بیشترش رو بلدم احساس خوبی بهم دست می داد .... بعد .. اون روزی زهرا ( شیواپور ) زنگ زد و حالم رو پرسید .... و بعد از اون رفتن دوباره به مدرسه ....نگرانی بابت امتحان تاریخ .... نمی دونم بعدش بود یا قبلش ... ولی یادمه ملیکا هم برای دیدن آقای رئیس جمهور که اون موقع آقای خاتمی بودن رفت و امتحان املاش رو از دست داد .... یادمه قبل از رفتن چقدر فیس و افاده کرد که آقای خاتمی فامیلشونه ..... و اون هم نگران نمره ی املاش بود .... خانم محسنی ... ناظم عزیزمون ( افعال بسیار معکوس !!!! ) .. که هیچ وقت از داد و هوار هاشون ما رو بی نصیب نذاشتن .... و خانم فرهی به شدت فکر می کرد که من همه ی بچه ها رو بر علیه خانم محسنی کردم .... ( آخه شما بگین این کارا از من بر میاد ؟ ![]()
) ... نمره ی انضباط درخشانی که خانم محسنی به ملیکا داد و بعد با وساطت خانم محمود آبادی تغییر کرد .... کم کاری من توی کلاس ادبیات ... و ناراضی شدن خانم نظرزاده از من به مدت ۱ روز ....یادمه که موضوع سر اون رونویسی های مسخره بود ... من بعضی هاشو نصفه نوشته بودم .... آخه من هم باید تکالیف مدرسه رو انجام می دادم ... هم برای یه سری از بچه ها درس حاضر می کردم .. هم سرگروهی گروهها رو می کردم ...( گروه علوم کتابخونه ادبیات و.... ) هم مثل همه ی بچه ها باید لغتنامه درست می کردم .... و خوندن برای امتحانا هم که دیگه جای خود داشت .... دیگه واقعا حوصله ی اون رونویسی های بی خود رو نداشتم . ... کلاس پنجم شاید خیلی بهم سخت گذشت ... ولی خیلی چیزا یاد گرفتم ... چیزایی غیر از اون چیزایی که توی کتاب درسی بود ..... و بعد لحظه به لحظه به آرزویی که داشتم نزدیک تر می شدم .... مقطع راهنمایی ! .... روز آخر دبستان رو یادمه ... همه ی بچه ها با دفتر خاطراتشون دنبال معلما می دویدن ... و من و فائزه خودمون رو با رویایی به نام خرد خفه کرده بودیم .... روز امتحان ورودی خرد رو یادمه ... مثل همیشه بدون هیچ گونه اضطرابی رفتم سر جلسه ی امتحان .... ( و سر همون امتحان هم بود که در پاکنم گم شد
) امتحان خیلی آسون بود .... و از این که می دیدم سوال دینی هم جزو سوالاته متعجب بودم ... البته تعداد سوالات دینی خیلی نبود ... یه شعر بود و از همون یه سری سوال دینی طرح شده بود ( همون طوری که الآن امتحان دینی می دیم )... شعر یادم نیست چی بود .. ولی یادمه که فائزه اون شعر رو برای یه دکلمه توی مدرسه حفظ بود .... شایدم نه .... آخه دقیقا یادم نمیاد اون شعر رو کجا شنیده بودم ....بعد امتحان یادمه که من و فائزه توی حیاط دبیرستان قدم میزدیم و حرف می زدیم و خیال می بافتیم .... وای که چقدر دوست داشتنی بود .... ولی وقتی فهمیدم فائزه میره روشنگر شهرک غرب .. پیش مامانش .. و البته زن عموی من ... خیلی ناراحت شدم .... چون خیلی وحشتناک بود .. دوباره دوست پیدا کردن ....یادمه اون روزی که من و فائزه توی حیاط داشتیم خیال می بافتیم و هنوز فائزه نمیخواست بره روشنگر .... ملیکا دائم سعی داشت ما رو منصرف کنه که نریم خرد و با اون بریم روشنگر پل رومی ... ولی هم من هم فائزه از معلم های دبستان شنیده بودیم که سطح درسی راهنمایی چندان خوب نیست ... و خب محیطش یه درد من و فائزه نمی خوره ( اینم قابل توجه روشنگری های عزیز که فکر می کنن من از خودم این حرفا رو در آوردم !!! ) ... بعد از این خیال بافی ها متوجه شدیم که اطرافمون همه دارن گریه می کنن.... ولی نه من نه فائزه هیچ کدوم یادمون نیست که گریه کرده باشیم .. ولی یادمه که ملیکا دائم بهمون می گفت بی احساسیم ... !!!.... بعد از اون کلاس های تابستونی خرد شروع شد ... برای زبان می رفتم خرد .. از اونجا می رفتم روشنگر که باهاشون برم استخر ...اولین معلم زبانم توی خرد خانم داروگری بود .... و یادمه که ترانه هم توی کلاسمون بود ...بعدش روز ۲۶ شهریور ... روز آشنایی با مدرسه .... توی کلاس ۳/۱ نمی دونستم کجا بنشینم ... سارا هم توی کلاس ۲/۱ افتاده بود ... تا اینکه یه چهره ی نسبتا آشنا دیدم .... هلیا بود ... و اون طوری که خودش بعدا گفت ... اتفاقی کنار هم نشستیم ... ستون وسط کلاس ...ردیف آخر .. به خاطر قد بلند هلیا ...
هر دوتا مون چپ دست بودیم .. برای همین مشکلی برای کنار هم نشستن نداشتیم .... جلوی من لیلی می نشست و جلوی هلیا هم نسیم .... و جلوی نسیم آریانا و کنارش ترانه .... و جلوی ترانه آتین که همون اول از چشماش خیلی خوشم اومد .... ولی یادم نمیاد کنار آتین کی نشسته بود ...بقیه ی ردیفا رو هم یادمه ولی حوصله ندارم توضیحشون بدم ... خب ... ( اینم از خاطرات خرد ) ازسال اول راهنمایی خیلی چیزا یادم هست ... و خیلی چیزا هم یادم رفته ... روز اول کلاس زیست رو یادمه ... و روز اول کلاس ریاضی ... که معلم ریاضی چطور ............................ ( چیزی در موردش نمی گم ) و در مورد کلاس زیست هم خب .......... اهم .... ..................................خب .. اینم طولانیه ... و خب .... آخه من نمی تونم راجع به خاطرات سال اول حرف بزنم ... هرکی از بچه های خودمون خواست بگه که من دفتر خاطراتم رو بدم بخونه .... حوصله ندارم این جا بنویسم .... و در مورد خاطرات سال دوم هم همین طور .... هر کس خواست می تونه دفتر خاطرات من رو بخونه ..... ولی .... خب .... شاید بعدا راجع بهشون مفصل بنویسم .... فعلا ادامه ی مطلب رو بخونید .... هیچ توضیحی نمی دم فقط می گم که درباره ی خودمه
ادامه مطلب

