تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
خب قبل از اين كه راجع به آتين ( طبق خواسته ي خودش ) بنويسم .... يه عكس مي ذارم كه يه جورايي مي شه گفت هم از خرده هم از روشنگر ( من ترجيح مي دم روشنگر رو به اسم قديمي اش يعني روشن صدا كنم كه با ۱۰۰ تا مدرسه ي روشنگر نام- ! - در ايران قاطي نشه !‌)

البته فكر كنم بهتره اسم عكس رو بذاريم: نماي تهران از حياط راهنمايي خرد !!!!

اينم عكس ( عكس رو ليلي گرفته فكر كنم ) :

kherad-roshangar © kherad - maryam akhyani

 

Untitled © kherad - maryam akhyani

خب حالا راجع به آتين ....بذاريد فكر كنم .............................................................

خب يه بچه ي آروم .. درسخون(...) ... ديگه ... ؟ بازيگر خيلي خوب .... به طوري كه نمي شه تشخيص داد كي داره ادا در مياره ( البته اگه يه نفر نشناستش ما ها كه همه مي دونيم كي داره نقش بازي مي كنه ) ...... همون كسي كه تقريبا همه ي تكاليف هنر امسالش رو من انجام دادم  خيلي ... تا حدود زيادي چاپلوس( از اون واژه اي كه بچه ها ازش استفاده مي كننن استفاده نمي كنم چون خوشم نمياد ) .... و فكر مي كنم يه دوست خيلي خوب ... علاقه مند به فوتبال ...اسم بازيكن مورد علاقه اش دائم تغيير ميكنه  ولي طرفدار تيم منچستر يونايتد مثل اكثر۳/۲ يي ها  و علاقه مند به فيزيك ( البته فكر كنم بيشتر به معلم فيزيك علاقه داره ) ديگه هرچي فكر مي كنم چيزي يادم نمياد ... اگه بعدا چيزي يادم اومد ميام به همين پست اضافه مي كنم ... به آتين هم پيشنهاد مي دم بعد از خوندن اين پست به جاي ايميل زدن براي من همين جا نظر بده ...اينكه دردسرش كمتره !!!!

 

پي نوشت : جواب زهرا ( محاوري ) : خيلي خوبه كه تعداد معترضين زياد شده .... و در ضمن من مثل خيلي از شما ها هيچ ترسي از خانم جمالي ندارم .. تازه خيلي هم خانم جمالي رو دوست دارم ... و اگه يه كاري رو جلوي همه بتونم انجام بدم حتما جلوي خانم جمالي هم مي تونم ... !!!!

 

راستي ... ادمه ي مطلب مربوط به روانشناسي رنگ هاست كه در مورد رنگ آبي در مورد من درست تره ..... ولي در مورد رنگ صورتي اصلا به مليكا نمي خوره ( مليكا صورتي رو دوست داره !‌)


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در هفتم تیر 1386 ساعت 19:45 توسط مریم |


خب دوباره سلام ...

من گفته بودم ممکنه دیگه نیام نه ؟ ولی هنوز دو روز نشده پاشدم اومدم برای نوشتن ... نتونشتم نیام از طرف ملیکا هم من چشمم آب نمی خوره . این وبلاگنویس نمی شه !!!! من هی نگاه می کنم ببینم چند تا مطلب در کل گذاشته .. هیچی پیدا نمی کنم ... مگه یکی دوتا ... حالا خوبه وقتی داشتم این وبلاگ رو درست می کردم خودش هم علاقه نشون داد ها !!!! وگرنه من که بیکار نبودم ... من دوتا وبلاگ دیگه داشتم .. دیگه به این یکی نیازی نداشتم .. فقط گفتم یه ارتباطی با هم داشته باشیم بد نیست ... حالا نمی خواد ... به من مربوط نیست ...

داشتم نظرات وبلاگ رو می خوندم .. به یه نظر از ترانه برخوردم که به نظر می رسید قبلا ندیده بودمش ... نوشته بود که نوشته های آدم نباید اغراق آمیز باشه و غیر قابل باور ... من نمی دونم از معلم انشا گرفته تا همین بچه های کلاس .... همه با همون معیار های کلیشه ای که سرکلاس به ما میدن فکر می کنن و می نویسن ... ولی من اونا رو قبول ندارم ... البته نه اینکه همه شو قبول نداشته باشما ! یه چیزایی هست که خود به خود وارد نوشته ی آدم می شه .. ولی اونا که دیگه لازم نیست توی برگه ی مسخره ی معیار نوشته بشه ... تازه به نظر من تعریف کردن دنیا برای دیگران همون طوری که همه دارن می بینن کار بی معنیه  .... مثل این می مونه که یه نفر داره یه منظره رو می بینه ... و یه نفر هم کنارش وایستاده همون منظره رو برای آدم تعریف می کنه .. در یه همچین موقعیتی دیگه وجود نفر دوم لازم نیست چون کسی که داره به منظره نگاه می کنه دیگه نیازی نداره که کسی براش اون منظره رو توصیف کنه .... !  اصلا نوشتن برای این نیست که دقیقا اون چه اتفاق می افته رو توصیف کنیم ... اون موقع ننوشتنمون هم تفاوتی با نوشتنمون نمی کنه .. البته توی نوشتن تاریخ ... مطالب علمی و خاطرات روزانه دقیقا باید اونچه اتفاق می افته رو نوشت ولی توی یه متن ادبی لزوما این طور نیست ... تازه توی اون متن دلتنگی .. من فقط یکی از آرزو هامو گفتم ... چیزی رو به چیزی تشبیه نکردم ... بابا باور کنید تخبل هم چیز بدی نیست ... اگه یه نفر نمی تونه یه متن تخیلی رو بخونه اون دیگه مشکل خواننده است نه نویسنده .... نویسنده وظیفه نداره خواننده رو توی همین چهاردیواری دنیایی که توش زندگی می کنیم  حبس کنه اتفاقا برعکس .. وظیفه ی نوشته ها اینه که آدم رو برای چند لحظه هم که  شده از این دنیا دور کنه .... این جادوی نوشته هاست که با این کار خواننده  از مشکلاتش جدا می شه و با یه انرژی تازه می تونه به واقعیت برگرده ... حتی اگه یه متن ادبی در بیان واقعیات باشه باز هم می تونه سرشار از تخیل باشه ... همون متن دلتنگی هم دقیقا بیان واقعیات بود .... واقعیاتی که امسال تجربه شون کرده بودم ... حالا این که کسی نفهمید  به من مربوط نمی شه .... من حاضرم از انشا نمره ی افتضاح بگیرم ولی از اون کلیشه هایی که دست و پا گیر شما و اون نوشته هاتون شده پیروی نکنم .... بعضی ها می گن باید با این روش خودمو تطبیق بدم ... ولی نمی تونم با چیزی که به نظرم غلطه خودمو تطبیق بدم ... اگه این طوری باشه و آدما بدون فکر کردن ، خودشون رو با هر محیطی تطبیق بدن معلوم نیست وضع دنیا به کجا کشیده بشه .....

حالا که اینقدر راجع به نوشتن حرف زدیم من همین جا مشخص کنم که اون روز سرکلاس خانم جمالی چرا برگه معیارم رو انداختم دور(اصلا برام مهم نیست که کی سرکلاس بود اگه مدیرمون هم سر کلاس بود من همین کارو می کردم !) .... چون واقعا قبول ندارم که برگه ی معیار رو بذارن جلوی آدم و بگن مطابق اون بنویس .... آدم خودش باید به معیار های شخصی خودش توی نوشتن برسه .... تازه خیلی معذرت می خوام ولی می شه بپرسم این موضوعات مسخره چیه که به ما سرکلاس انشا می دن ؟! باور کنید ما فهمیدیم که باید مکان رو توصیف کنیم .. آدما رو توصیف کنیم روابط بین آدما و توصیف کنیم .... دیگه حالا من ترجیح می دم در مورد موضوعات مهم تر از آرایشگاه و مطب دکتر بنویسم .... ! من واقعا نمی فهمم چرا یه موضوعی به ما نمیدن که بتونیم تمام این توصیف ها رو توش بگنجونیم ...همه اش اینکه تیکه تیکه موضوعاتی بهمون بدن که این توصیف ها رو جدا جدا بنویسیم باعث هیچ پیشرفتی نمی شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب دوباره برای این که از این حال وهوا بیایم بیرون یه شعر :

نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم

افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم

كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت.  درنگي كرديم .

بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .

ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .

آذرخشي فرود آمد.  و ما را در نيايش فرو ديد .

لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .

سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .

سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .

سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .

آفتاب از چهره ما ترسيد .

دريافتيم، و خنده زديم .

نهفتيم و سوختيم .

هر چه بهم تر، تنها تر.

از ستيغ جدا شديم :

من به خاك آمدم، و بنده شدم .

تو بالا رفتي و خدا شدي

 

سهراب سپهری

 

پی نوشت : به نظر شما این شعر تخیلی بود ؟ نه ! ولی همه چیزو همون جوری که مه می بینن توصیف نکرده بود .. یه نگاه تازه بود به دنیا .. و واقعیت ها ... !!!! شاید یه نفر دیگه یه جور دیگه خدایی خدا رو ببینه ... لازم نیست همه بشینیم فلسفه ببافیم که خدا هست .. هر کس به دنیا یه جور نگاه می کنه ...

پی نوشت ۲ : آتین ... چرا توی وبلاگ نظر ندادی ؟ باشه ... در مورد تو هم مینویسم ...توی پست بعدی

پی نوشت ۳ : لطفا :نظر بدین !

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجم تیر 1386 ساعت 10:49 توسط مریم |


فعلا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ... همینو داشته باشید تا بعد( خودتون سعی کنید بفهمید چرا این شعرو انتخاب کردم .. ) .. شاید امروز دوباره اومدم یه چیزی نوشتم ... :

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل ،

از همان روزی که فرزندان "آدم" ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید‌،

آدمیت مرد .

گرچه آدم زنده بود .

*

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را شاختند ،

آدمیت مرده بود .

*

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ،

گشت و گشت .

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .

ای دریغ ،

آدمیت بر نگشت !

*

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است !

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ،

قرن " موسی چومبه " هاست !

*

 روزگار مرگ انسانیت است :

من که از پژمردن یک شاخه گل ،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ،زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ،

وای !جنگل را بیابان می کنند .

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آن چه این نامردان با جان انسان می کنند !

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور  ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق ،

گفت و گو از مرگ انسانیت است !

 

***فریدون مشیری ***

 

 

خیلی وقت بود که دچار این حالت نشده بودم .... تقریبا از وقتی مدرسه ها تعطیل شده بود ... هیچ وقت این احساس وحشتناک دوباره گریبان گیرم نشده بود ....

حفره ی عجیبی وجودم را از هم گسسته ، ذهنم سرگردان است ... دلتنگی آزارم می دهد آنچنان که راه چاره ای برایش نمی یابم .... فقط وجود خداست که کمی آرامم می کند ... حالا می فهمم ارزش خداحافظی را .... و می فهمم وقتی کسی بی خداحافظی برود ...چطور دلتنگش می شوم ...

فعلا تا یه مدت نمی خوام این جا چیزی بنویسم .... نمیدونم این یه مدت چقدر میشه ...ولی احتمالا خیلی طولانی نمی شه ... تا وقتی که بتونم این حس وحشتناک رو از خودم دور کنم ... ولی اگه بدتر بشم ... ممکنه این نبودم طولانی بشه ....

فعلا خدانگهدار ....

لينك مطلب | نوشته شده در چهارم تیر 1386 ساعت 15:52 توسط مریم |


من بسیار عوض شده ام .خوب و بد  این تغییرات را نمی دانم و من

فقط تغییر را حس می کنم .تغییر سخت است.چرا که آدمی به خود

قبلی اش احساس بی وفایی می کند و دلش برای  ان تنگ می شود

 واین تا حدی است که گاهی دوست دارم خودم را گول بزنم و

مانند قدیم ها به دنیا بنگرم .

ولی میل به واقع نگری با نگاه سرزنش آمیزش مانع این کار می شود .

ادامه ی مطلب مربوط به روانشناسی رنگهاست ... خواستید بخونید ...


ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در دوم تیر 1386 ساعت 9:52 توسط مریم |


Home | Archive | Email