تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
من همین اول توضیح بدم که نمره ها برای من اصلا توی جو مدرسه ی خودمون مهم نیست ! ولی آدم نمی تونه ساکت بشینه وقتی بچه های مدارس دیگه اینقدر راحت از نمره هاشون حرف می زنن و نمره میگیرن آدم حرصش در میاد ! حالا جای شکرش باقیه که سال دیگه امتحان نهاییه و امتحان نهایی معمولا آسون تره ! ولی در عوض سال دیگه امتحان ورودی هم هست .... واقعا به نظرم این عدالت نیست ! حلا این که مدرسه می خواد سطح ما رو بالاتر ببره یه طرف ولی این که ما باید تحقیرای بچه های مدارس دیگه رو تحمل کنیم خیلی بی عدالتیه !

آهان راستی ترانه به دلیل دوری از "دوست کاغذی من "  ازم خواسته هر چی اون تو می نویسم اینجا هم بنویسم  بنابراین  يكي از متن ها رو مي نويسم بعدا هم مي گم اين "دوست کاغذی من" کیه !

زمزمه هاي خورشيد ۲

"هرگز"

گاهي زندگي پر از گمراهي هاي بزرگ وتلنگر هاي كوچك است . در زندگي خواب و  غفلت فراوان است و " بيدار باش" هايي براي هشياري نيز فراوان . زندگي پر از دل بستن هاي كوچك و بزرگ و دل كندن از ديگران است . شادي و غم نيز دو جزء جدانشدني زندگي هستند .

گاهي طي يك زمان كوتاه آدمي به كسي دل مي بندد ولي همه ي اين دل بستن ها روزي به يك دل كندن و سعي براي فراموش كردن ختم مي شود . پايان ، اجتناب ناپذير است . بعضي پايان ها دلنشينند و بعضی دیگر وحشتناک .

بعضی اوقات فکر می کنم رفتن آدم ها و دور شدنشان از زندگی کوچک من تلنگری است تا بیدار شوم و یادآور این است که انسان ها نیز جزیی از زمان هستند و سریع می گذرند . ما لحظاتی را در کنارشان می گذرانیم و بعد مثل نسیم رهگذر ی می شوند و می روند . حتی خود من هم مثل بقیه ی آدم ها ُ، یک ستاره ام . یک ستاره ی دنباله دار ، که ابتدا پررنگ وارد دنیا می شوم ... کم کم سوسو می زنم و بعد می گذرم و خاموش می شوم .و تنها رد کم رنگی از خود به جا می گذارم . و شاید آن وقت هیچ کس من را به یاد نیاورد ... و من جزئی از گذشته شوم . ستاره ای فراموش شده .

 ولی من یک چیز را میدانم ، هر قدر هم که آدم ها بی خیال از کنارم بگذرند و هر چه قدر هم در این دنیای بزرگ کمرنگ باشم ، هیچ وقت فراموش نمی کنم که بوده ام ، هستم و شاید خواهم بود و روزی می روم . می روم جایی دیگر ... جایی متفاوت .

و هرگز کسانی را که دوستشان داشته ام .. دارم ... و یا شاید خواهم داشت را فراموش نمی کنم ...

هرگز ....

خب حالا همه می پرسن این دوست کاغذی من کیه ؟ ایناهاش اینم عکسش ... یه روز برای خریدن دفتر ریاضی رفته بودم ... اول اینو خریدم ولی بعد دیدم حیفم میاد اینو بکنم دفتر ریاضی ... برای همین از اون به بعد متن هایی رو که گاهی می نو شتم رو توی این پاکنویس کردم ... آخه از اون جایی که من متن هامو شبا می نویسم هر قدر هم سعی کنم نمی تونم خوش خط بنویسم ....

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم خرداد 1386 ساعت 17:22 توسط مریم |


سلام !

این پست هم جواب نظراته ....

الیبته بیشتر جواب نظرات ترانه است چون بقیه ی نظرات نیازی به جواب نداشتن !!!!!

اولا که من ۲۴ ساعته آنلاین نیستم  دوما اینکه از شما هم می نویسم من نمی دونستم اینقدر دوست دارین راجع به شما بنویسم .... اگه این جوری پیش بره باید یه برنامه بذارم هر روز راجع به یه نفر بنویسم .... ۲۸ روز طول می کشه تا راجع به همه بنویسم که شامل خودم هم می شه بعدش هم دو یا سه روز استراحت دارم چه طوره ؟ اگه این جوری باشه که من باید عنوان وبلاگ رو عوض کنم بذارم : بچه های ۳/۲ سابق چگونه هستند !

ولی باشه در مورد تو هم می نویسم ... آهان راستی در مورد مشکل شما با دوستای من ... خب  عزیزم شما تازه واردی قبل اینکه بیای این جا رو ببینی یکی دوتا شبه دعوا این جا رخ داد !  و در ضمن راجع به خانم مفید و خانم مومنی .... می دونم دلتون برای خانم مومنی تنگ شده ولی بعد از اون حرکات بچه ها توی روز آخر انتظار نداشته باش که باور کنم در مورد خانم مفید هم مثل من فکر می کنید !

حالا بریم سراغ تو :

یه جوجه سار .... به خاطر صدای نسبتا جیغ جیغی ات  که معمولا به محض وارد کلاس شدنت گوش های هلیا رو نوازش می ده در حالی که تو داری جیغ می زنی : هلیااااااااااااااااااااااااااااااااا ! در ظاهر به نظر می رسه زیادی خوش بینی ولی وقتی آدم یه نگاه به ۳۶۰ات می اندازه می فهمه که در اشتباهه و تو در بعضی مواقع از من هم بدبین تری! خب ... دیگه .... نمیدونم  فکر می کنم دوست خوبی هم باشی ! حالا نمی دونم !   دیگه واقعا نمی دونم چی بنویسم ... جز یه شعر برای تنوع !

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

احمد شاملو

sunset © ailuj - eu tot eu

لينك مطلب | نوشته شده در سی و یکم خرداد 1386 ساعت 11:28 توسط مریم |


سلام !

نمی دونم به نظر می رسه قسمت نظرات پست قبل یه مشکلی پیدا کرده ... چون درحال حاضر وقتی من می خوام از طریق خود وبلاگ نظرات رو ببینم .. نظر ملیکا و بهاره نمیاد ....

خب به نظر میاد اینجا همه با من دعوا دارن .... بابا تقصیر من این وسط چیه ؟  بهاره منظورت چیه دوستام رو فراموش می کنم ؟ من باید چی کار کنم که شما ها فکر نکنید فراموشتون کردم ؟ من که به قول شما ۲۴ ساعته آنلاینم ( البته خب با مقدار زیادی اغراق !!! ) ولی تو رو که نمی شه تهران گیر آورد بقیه هم نمی خوان حرف بزنن ...اگر هم منظورت چیز دیگه ای بوده و من متوجه نشده ام لطف کن توضیح بده ... اینم که ملیکا با خردی ها سر ناسازگاری داره به من مربوط نمی شه .... البته .. من می تونم از ملیکا یا شما ها طرف داری کنم .. ولی راستش حوصله ی یه دعوای دیگه رو ندارم .. تازه کسی این جا به هلیا جون چپ نگاه نکرد .. من این مشکل رو هم با خود هلیا .. هم با ملیکا ... توی مسنجر حل کردم .... و مثل این که می خواستی از تو هم بنویسم ....باشه  .... می نویسم . اصلا همین الان می نویسم .. که بعدا یادم نره  ......

خب آخه چی بنویسم .... هر چی بخوام بنویسم  رو قبلا به خودت  گفتم  و باز هم باید احتیاط کنم مبادا باعث یه دعوای دیگه بشم .... خب یه بچه ی باحال - و گاهی اوقات بامزه - که سر کلاس ها آروم و قرار نداره ... وبه قول خودش آرزوی معلم هاست که یه بار اینو ساکت و آروم سر کلاس ببینن که البته در اون صورت می شه متوجه شد که از یه چیزی ناراحته .... من خیلی دوستش دارم ( ملیکا اگه مشکلی با بهاره داشتی با خودش حل کن .. من این جا کلاغ نامه بر شما نیستم .... این حرف برای همه ی بچه های خرد ... و روشنگری بود اگه هر کدوم از دو طرف حرفی با اون یکی داره ُ مستقیما به خودش بزنه .. من که این جا بیکار نیستم پیغام شما ها رو برسونم !!! )

آهان یه خصوصیتش هم اینه که عاشق ادبیاته و .................. ( جای این تیکه خالی می مونه برای اینکه نمی دونم بهاره می خواد اینو بنویسم یا نه !!!) بازیگر و کارگردان فوق العاده ایه و خیلی هم خوب بلده خودش رو لوس کنه  خلاصه این که همه دوستش دارن ( گاهی هم این موضوع رو به رخ من می کشه البته به شوخی ) بعضی از حرفاش رو هم نباید جدی گرفت .... ولی باید اعتراف کنم که گاهی اوقات و در بعضی موارد به شدت غیر منطقیه ....  ولی معمولا این جوری نیست ...... دیگه چی بنویسم ؟(آهان! میونه اش با نقاشی هم خوب نیست !) هر چی داشتم ته کشید ...  و به خاطر علاقه ای که بهاره به ادبیات داره من یه شعر براش می نویسم ... امیدوارم کافی باشه !؟ ( هست ؟! )

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سی ام خرداد 1386 ساعت 11:46 توسط مریم |


این داستان یکی از داستان هاییه که من نوشتم ... ولی هنوز توی عنوانش شک دارم .... بعد از این که خوندید به من یه عنوان پیشنهاد بدید ... توی مدرسه .. دوستام این داستان رو با نام ماهی کوچولو می شناسن .... ولی به نظرم این عنوان خیلی سریع داستان رو لو میده ... و تازه یه کمی هم بچه گانه است ....  بعد از تموم کردن نوشتن این داستان ... یه جورایی دلم برای ماهی ام تنگ شده ... یه داستان دیگه نوشتم ... ولی به نظرم چنگی به دل نمی زنه ... دوست دارم یه داستان دیگه بنویسم .. که جای ماهی کوچولو رو پر کنه ........

 

 

 

 

زندگی در اسارت شما

فصل اول:روزهای اول

 

چند روزی بود که می توانستم از پشت پوشش ژلاتینی تخمم اطراف را ببینم . دنیا از پشت آن پوشش کلفت ، صورتی دیده می شد . آن اوایل که از دنیای اطرافم چیزی سر در نمی آوردم ، خواهر ها و برادر های بزرگترم را می دیدم که برای همیشه می رفتند .و من می دیدم که چطور مادر وقتی آنها می رفتند ناراحت و افسرده می شد .

ولی من با این که همه ی این چیز ها را می دیدم تا آن روز به یاد ماندنی از زمستان واقعا چیزی از آنها نمی فهمیدم و فقط نظاره گر بودم .بالاخره من در یکی از روز های اواخر زمستان به دنیا آمدم و از شر آن پوشش کلفت صورتی رنگ هم راحت شدم.تازه آن وقت بود که به عظمت دنیای اطرافم پی بردم .

ما در رودخانه ی شلوغی زندگی می کردیم ولی خانه ی کوچک من و مادرم ، زیر تخته سنگی در عمیق ترین و ساکت ترین قسمت رودخانه بود .

این فصل خیلی خیلی کوتاه بود مانند فصل بهار زندگی من، ولی خواهش می کنم اگر فکر می کنید داستان مسخره ای را می خوانید که به درد خواهر ها و برادر های کوچکترتان می خورد سعی کنید خود را مجبور به خواندن این داستان کنید چون همه ی شما انسان های دوپا بعضی وقت ها در مورد ما و داستان های ما اشتباه فکر می کنید!

 

بقیه ی داستان رو در ادامه ی مطلب بخوانید !

 

 

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 13:10 توسط مریم |


سلام !

از اون جایی که بی کاری به شدت داره دیوونه ام می کنه .. هر روز  باید یه چیزی این جا بنویسم .... اگه ننوشتم .. بدونید یا حوصله ی نوشتن نداشتم یا یه کاری برای انجام دادن پیدا کردم ..... دیگه نمی تونم چندان روی کلاس های تابستونی هم حساب کنم .. ازهمه ی کلاس هایی که می خواستم برم .. فعلا فقط زبان رو می تونم برم .... ساعت کلاس بسکتبال خیلی بده ... و کلاس فیزیک هم با کلاس زبان یه ربع تداخل داره  ... کتاب هایی که خریده بودم هم ته کشیده .. و دیگه واقعا با مشکل کمبود کتاب روبه رو شدم شما اگه کتاب خوبی سراغ دارن بگین !

راستی من توی این پست باید جواب هلیا رو هم بدم :

اول : اون مشکل غلط املایی رو بی خیال .... دوم : اینقدر سخت نگیر ! ... سوم : شما لطف دارين ...چهارم : از طرف خودت حرف بزن نه همه ي بچه هاي كلاس ... چون فكر نمي كنم اون شايعه در مورد من و خانم مفيد () رو يادت رفته باشه . حتما كسي توي كلاس نظري به غير ازاين داشته كه يه همچين شايعه اي درست شده ديگه .. وگرنه بچه هاي كلاس هاي ديگه كه نميان در مورد من يه همچين حرفي بزنن !!!! پنجم : مرسي ... مثل اينكه رفتي توي همه ي پست ها نظر دادي نه ؟ ششم :  من همين جا يه چيزي بگم  كه ديگه دعواتون نشه از اون چند نفري كه من نوشتم .. دلم براشون تنگ مي شه  فقط يكي دو نفرشون از بچه ها بودن .... فكر كنم مشخص شد كه بقيه كيا هستن

 

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،

پس هستيم !

 

فریدون مشیری

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 11:20 توسط مریم |


واقعا که مریم خانم! من که بهت گفتم. تو با پاک کردن وبلاگ دفتر خاطرات منو ازم گرفتی. بهتم گفتم که داشتم شروع می کردم خاطرات دفتر خاطراتم رو بنویسم!خیلی بدی...! تو دیروز اعصاب منو خرد کردی و همین طور بهم دروغ گفتی تو دیروز به من گفتی وبلاگ رو پاک کردی ولی باید بدونی که  بعد ۵ سال دوستی دیگه من تو رو خیلی خوب می شناسم تو دلت نمی اومد وبلاگ رو پاک کنی!ولی ناراحت نباش از این به بعد برات می نویسم البته به جز وقتایی که می رم مسافرتو اگه ناراحت نمی شی بین هر مطلب ۲ روز فاصله باشه چون دکتر به من گفته روزی دو ساعت پای تلویزیون و کامپیوتر باشم و می دونی که من خیلی به دستور دکتر ها اهمیت می دم خب راستی از هلیا خانم هم معذرت می خوام ولی باید بدونی هلیا جان قبل از این که مریم دوست تو باشه دوست من بوده! دیگه نبینم دوستم رو تصاحب کنیا وگرنه...!از مریم بپرس من چه بچه ای بودم! البته من هیچ وقت مثل شما خردی ها نبودم ولی تو روشنگر چیپس و پفک خوردن خیلی کار سختی بود و داستان از این قرار بود که: 

  خواهر من دبیرستان روشنگر می رفت و من و مریم و فائزه هم  دبستان می رفتیم دقیقا کلاس چهارم. خب من و خواهرم از راه دستشویی(!!!) با هم ارتباط داشتیم و گاهی اوقات از اون راه با هم حرف می زدیم!یه روز یکی از بچه ها اومد پیش ما و گفت:الله داد کیه؟ گفتم : منم!!و چرا می پرسی؟ گفت: خواهرت دم دستشویی کارت داره . و رفت . شاید متوجه شده باشین که اگر یکی از اعضای خانواده تون رو (حتی مامانتون) توی یه جای غریبه ببینین خیلی حال می کنین!برای همین منم تو اون لحظه خیلی مشتاق بودم خواهرم رو ببینم برای همین بدو رفتم تو دستشویی! اونجا که رسیدم هنوز مریم اینا تو راه بودن بعد به خواهرم و دوستاش سلام کردم و ناگهان خواهرم یه بسته چیپس بهم داد! گفتم: من اینو چه جوری بخورم که خانم عارف (ناظممون)نبینه؟ بعد متوجه ظرف تغذیم شدم ولی کوچیک بود بعد یاد فائزه افتادم ظرفش تو دستش بود بهش گفتم: ظرفتو می دی؟ گفت: باشه! منم هر چی چیپس بود ریختم تو ظرف و با کلی دلهره شروع کردیم راه رفتن تو حباط و خوردن چیپس. خیلی حال داد ولی همش رو با دلهره خوردیم!!!!!

راستش هلیا خانم ما از این کارا خیلی کردیم ولی به هر حال به پای شما نمی رسیدیم! و مریم خانم سعی کن یه رمزی برای وبلاگت بذاری که کسی نفهمه!مرسی از این که دوباره باهام دوست شدی! البته من در تمام این مدتی که وبلاگ رو می خوندی اصلا منت کشی نکردم!راستی این که فکر نمی کردی من به این زودی ها بیام هم خیال خام بود!!!!!!!!

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 11:14 توسط |


سلام ...

خب به درخواست خود ملیکا ... من اسمش رو از نویسندگان  حذف کردم .... البته بعدش خودش پشیمون شد ولی  خب تقصیر خودشه دیگه ... فکر نمی کنه به این که چی داره می گه ... به هر حال ... فعلا تنها نویسنده ی این وبلاگ منم ....شاید بعدا دوباره بیاد اینجا ... ودوباره بنویسه .... ولی فعلا فکر نمی کنم به این زودی ها بیاد ... فعلا از همه ی وبلاگ هایی که توشون می نوشت .. استعفا داده ... سر چی ؟ من ازش پرسیدم .. چرا نمی نویسی .... گفت من خاطره ندارم .. نمیدونم چی بنویسم ... انشام خوب  نیست ... خلاصه از این حرفا .... منم گفتم پس من وبلاگ رو صاحب میشم .. گفت باشه .. و من هم حذفش کردم ... بعد هم دوباره بهش گفتم که اگه می نویسی .. دوباره به نویسنده ها اضافه می کنمت ... ولی قبول نکرد .. تازه از اون یکی وبلاگش هم استعفا داد .... (در واقع یه همچین رابطه ای بود : هم از طرف من هم از طرف اون !!! )به هر حال ... مهم نیست ... اگه برای خودش مهم نیست .. برای منم مهم نیست ... من عادت دارم ...... بنابراین چیزی نمی تونم بگم به جز این : به امید دیدار ملیکا !!!!    

 

لينك مطلب نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 17:16 توسط مریم |


سلام ... !

وای .... ! باورم نمی شه ... امتحانا تموم شد .... چقدر زود گذشت .... ولی این روزای آخر دیگه واقعا حوصله ی درس خوندن نداشتم ....به خصوص بعد از دیدن بعصی نمرات درخشان  .... نمرات بدی نبود ... ولی از خودم بیشتر انتظار داشتم .... ( آخه انشا چیه که من بخوام ازش کم بیارم ؟؟؟؟؟؟ )

حالا تا یه مدت باید چشم انتظار کارنامه ها باشیم ببینیم درس خوندنامون  چه نتیجه ای داشته .... بعد  هم کلاس های تابستونی ....زبان ... فیزیک ...بسکتبال .... و... . تا یه مدت سرم به این چیزا گرم می شه .. دیروز رفتم کلی کتاب خریدم برای خوندن  ... ولی اونا دو روزه تموم می شه .... خلاصه این که ماه اول تابستون خوبه  ... ماه دوم رو هم می شه تحمل کرد ....  ولی ماه سوم دیگه خیلی زیادیه   ... آدم حوصله اش سر می ره و همه اش باید بشینه روزای تقویم رو خط بزنه ..... بعد دوباره مدرسه .... ماه های اول تا سوم عالیه  .... ماه چهارم یه ذره بد می شه ... ( دوباره امتحان !!!! ) از اون به بعد تا عید خیلی خوبه .... و خیلی خوبه که عید هم تکلیف داریم بی کار نمی مونم ....اردیبهشت هم اون اولاش خوبه .... بعد کم کم مدرسه خسته کننده می شه .... بعد توی خرداد دوباره امتحان و روز شماری برای تموم شدن مدرسه .....البته خب چون سال دیگه سال آخر راهنماییه !!!! ( ) احتمالا این روز شماری برای تموم شدن مدرسه کم تر می شه ... چون بچه ها دلشون برای هم تنگ می شه ......و نمی خوان روزایی که با هم هستن تموم شه .

واااااااااااااااااای ! چقدر نوشتم .... وقتی می شینم پای نوشتن دیگه نمی تونم ولش کنم ( البته اگه موضوع مورد علاقه ام باشه .... موضوعایی که معلمای انشا می دن رو نمی تونم اون جوری که اونا می خوان بنویسم ... آخه موضوعا خیلی مسخره اس !!!) آهان یه چیز دیگه .... اون روز داشتم قفسه ام رو مرتب می کردم ( وسط امتحانا !!! ) به یه دسته کاغذ برخوردم که خط بچگی هام روش بود ... از کلاس اول تا کلاس سوم .... خاطراتم بود ...اون موقع ها مثل الان اینقدر خاطراتم طولانی نبود ولی چون به نظرم خیلی جالب اومد می خوام این جا بنویسمشون :( البته اونی که مال کلاس اوله رو نمی نویسم )

روز های اول کلاس دوم :(۲/۹/۸۰)

درست یادم نیست که چند شنبه بود ولی یادم است که با بعضی از  آموزگاران (!) خود آشنا شدم مثل :خانم طاهر  معلم ریاضی و جمله نویسی ما  و  خانم  قرایی معلم فارسی .چند روز بعد با معلمان دیگری آشنا شدم : خانم فاطمی معلم دینی و کتابخانه و ....

من با بچه های زیادی آشنا شدم . راستی یادم رفت بگویم که من امسال به مدرسه ی دیگری رفتم که نام آن « روشن » بوده است ولی حالا نام آن روشنگر است که نام نا آشنایی هم نیست چون اسم مدرسه ی قبلی ام هم بوده است . داشتم تعریف می کردم . من دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم و می توانم نام چند تا از آنها که مهم ترینشان هستند را بگویم : زهرا شیواپور ، فاطمه توکلیان ، سارا جلالی و سوده بلوری . 

روز آخر کلاس دوم :

امروز آخرین روزی بود که من در کلاس دوم بودم . امسال سال خوب و جالبی بود . ولی تنها بدی این روز این است که من از بهترین معلممان یعنی خانم قرایی جدا می شوم . خانم قرایی دوستتان دارم و از زحماتتان متشکرم ...

روز آخر کلاس سوم :

برای آخرین بار بهترین دوستم را در آخرین روز مدرسه دیدم .اسم او ریحانه پرویزیان است و قرار است به آلمان برود .

( البته ریحانه امسال بر می گرده !!! ) راستی گفتم روز آخر یاد چهارشنبه افتادم :

بعد امتحان اول بچه ها این حالت رو داشتن :

بعدش از بهت زدگی در اومدن یادشون افتاد که امتحانا تموم شده این شکلی شدن : 

بعدش یادشون افتاد تابستون ممکنه هم دیگه رو نبینن چهره شون به شکل های زیر تغییر حالت داد :

  

 بعدش یادشون افتاد نگار دیگه سال دیگه نمیاد قیافه شون بدتر شد :    

اون آخر همه این جوری بودیم :

بعد هم وقتی هلیا کارت هایی رو که یادگاری درست کرده بود بهمون داد این شکلی شدیم :

 و در لحظه ی آخر هم :

راستی هلیا برام توی کارتش نوشته بود :

«سلام مریم جونم ! (!)

خوبی بقل دستی پارسال گلم ؟

مریم جون همون طوری که خودت گفتی امسال سال عجیبی بود ... از هر نظر .. برای همه مون .... از یه نظر خوب بود از یه نظر بد ... نمی دونم چی باید بگم ...ولی به هر حال امیدوارم سال دیگه تو ۳/۳ در کنار هم یه سال عالی رو بگذرونیم ... سعی کن خودتو سر مسائل جزیی ناراحت نکنی .... این رو بدون که همه مون از ته قلبمون دوستت داریم .....

هلیا کمال ۲۳/۳/۸۶ »

خب من از هلیا تشکر می کنم .. و امیدوارم که حرفایی که نوشته درست باشه ... این که به یه نفر بگی دوستش داری آسونه ... ولی ..... مهم نیست .... من  هم در مورد ۳/۳ بودن نمی دونم چی بگم ... گاهی فکر می کنم شاید اگه یه کلاس دیگه باشم بهتر باشه .. ولی بعد می بینم بهتون عادت کردم .... حالا ببینیم چی پیش میاد ....

 

 helianthus © photonline - marleen smets
 

راستی ... اگه شما قرار بود یه داستان بنویسین .... راجع به چی می نوشتین ؟ موضوعات مورد علاقه تون رو توی قسمت نظرات  برام بنویسید .....لطفا

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 15:53 توسط مریم |


خب ... از اون جایی که می دونم خیلی ها حوصله ندارن به همه ی ۳ تا وبلاگ من سر بزنن همه ی مطالب وبلاگ آدم این جا تنهاست رو توی ادامه ی مطلب این پست می ذارم ... اگه خواستید بخونید ....  یعنی درواقع بهتون پیشنهاد می دم که بخونید ... یک عالمه شعر و داستان و مطلب خواندنی پشت ادامه ی مطلب انتظارتون رو می کشه  .... حالا دیگه میل خودتونه !!!!
ادامه مطلب
لينك مطلب نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 18:22 توسط مریم |


Home | Archive | Email