تبليغاتX
دوستی نيز گلی است
دوستی نيز گلی است
Home Email Archive Designer
هنگامی که یک تن از ما رهسپار می شود ،
و دیگری محکوم به تحمل تنهایی ،

این خاطرات است که دست به کار می گردد ،

و آن زمان تنها یاد بود هایمان ما را در خود فرو می برد ...

پل ویلیامز واشر

نمی فهمم چرا این جوریه .... آدم یه سری آدما رو می بینه ... باهاشون آشنا می شه و احساس می کنه دوستشون داره ... بعد همون اول راه اونا مجبور می شن برن ...  

دارم برای دوتا از معلم ها اینا رو می نویسم ... دو تا از معلما که امسال سال اولی بود که با هاشون آشنا شدیم .. و همین امسال هم از خرد می رن ... ولی همین یه سال کلی خاطره به جا گذاشت ... و هرچی فکر می کنم فقط خوبی بود .... خوبی ... می دونم اون دوتا معلم عزیز شاید اینا رو نخونن ... ولی من می نویسم ... چون اینجا تنها جاییه که میتونم حرفامو راحت بگم ....

خانم مومنی و خانم مفید عزیز !

راستش خیلی دوستتون دارم ... و دلم خیلی براتون تنگ میشه ....خیلی ...... راستی خانم مفید .... گفته بودین تولدتون توی خرداده .. هر چند نگفتین چندم ... ولی به حال تولدتون هم مبارک .... دلم براتون خیلی خیلی خیلی تنگ می شه .....  

 

و این هم تقدیم به همه ی معلما که خیلی دوستشون دارم ....

چنان که در آب غرقه می شوند ... باید دیگر بار برخیزند ...

بگو عاشقان رفتنی هستند اما عشق همواره جاوید است

و مرگ را اقتدار زیبنده نیست .....

دیلن توماس

Love2Read II © MsLauren - Lauren 

Love is Always in Bloom © cheriperry - Cheri Perry

پي نوشت : چرا هيچ كس نظر نمي ده !‌من رو نا اميد تر از اين نكنيد .... حداقل نظر بدين .......

پي نوشت ۲ : مليكا خانم ... يه كاري نكن احساس كنم وبلاگ فقط مال خودمه و عضويتت رو از بلاگ حذف كنما !!!‌گفتم تا دو - سه روز بعد از پست من چيزي ننويس نگفتم اصلا چيزي ننويس كه !!!!! 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 13:22 توسط مریم |


اصلا فکرشم نکنید .... من این جا نمی نویسم ... باید حتما حتما حتما حتما حتما ادامه ی مطلب رو بخونید وگرنه ناراحت می شم .
ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در هفدهم خرداد 1386 ساعت 16:5 توسط مریم |


اولا سلام ....

دوم اینکه میخواستم از همه ی کسایی که نظر دادن تشکر کنم .... البته این "همه" در واقع ۶ نفر بیشتر نیستن ...... چون از ۲۶ نظری که توی وبلاگ ثبت شده ۱۰ تاش مال من و ملیکا بوده ....بقیه هم مال همین ۶ نفر بوده ... که از اونا بسیار ممنونم ....

سوم : یه تشکر خیلی مخصوص برای بهاره جون !!!!! خیلی ممنون حوصله کردی سر زدی و خوندی ... باز هم بیا ... خوشحال می شم ....

چهارم : یه تشکر خاص دیگه از زهرا خانوم ( یا به قول خودت و اون جوری که قبلا صدات می کردیم شیواپور) عزیز که لطف کرد سر زد .... و تعداد بازدید کننده ها رو به ۷ نفر رسوند ولی من نمی فهمم یعینی چی تا وسطای کلاس چهارم دوست بودیم ؟ من همین الآنم فکر می کنم ما با هم دوستیم نه ؟ من یادم نمیاد تا حالا کینه جدی ازت به دل گرفته باشم ... تو رو نمی دونم .....  ( اینم سبز بدون اینکه چشمت در بیاد !)

لينك مطلب نوشته شده در هفدهم خرداد 1386 ساعت 14:57 توسط مریم |


دوباره سلام !

اومدم یه چیزی رو که مدت ها بهش فکر کردم تا بالاخره یادم اومد رو ثبت کنم ..... خاطره ی شروع دوستی من و ملیکا . که خیلی روزا می نشستیم و از هم می پرسیدیم چه جوری اتفاق افتاد .... امسال خیلی به این موضوع فکر کردم ... و بالاخره یادم اومد ................ بگم ؟

خب از روز اول سال سوم شروع می کنم ... اون روز یه کمی دیر به مدرسه رسیدم درست موقعی که بچه ها صف بسته بودن و بچه های جدید داشتن خودشون رو معرفی می کردن ... یادم اومد که سال پیش هم اون موقع من تنها دانش آموز جدید روشنگر بودم ... به صف کلاس خودمون نگاه کردم که به طور قابل توجهی طولانی بود چون هنوز کلاس بندی نشده بودیم همه ی سوما توی یه صف بودن ...و تعداد زیادی چهره ی جدید بین بچه ها بود .... و من رفتم جلوی یکی از این چهره های جدید وایستادم ... و اون موقع نمی دونستم این کسی که جلو اش وایستادم یه روزی بهترین دوستم ( ؟! ) می شه . خلاصه ماه های اول سال گذشت و این دوستی هنوز شروع نشد ... البته ملیکا و فائزه با هم دوست شده بودن ... ولی من هنوز وارد گروهشون نشده بودم ........ تا روزی که فائزه از گروه علومش اظهار ناراحتی کرد و معلم علوممون هم بین همه ی گرو ه ها دنبال کسی می گشت که بتونه جایگزین یکی از اعضای گروه فائزه کنه .... و من حاضر شدم این کارو بکنم .... ولی وقتی رفتم توی گروه فائزه اینا به نظرم رسید اشتباه کردم .................................... و  خانم مقدم ( معلم علوم ) متوجه شد که با گروه جدید همکاری نمی کنم ... و به نظرم مصمم بود بهم یاد بده با گروه جدید کنار بیام . و بگم که موفق هم شد و نتیجه ی موفقیتش دوستی من و ملیکا و فائزه بود . هر چند مشاورا و معلمای مدرسه از همون اول با دوستی من و ملیکا به شدت مخالفت کرد که من دلیل اصلی شو نمی دونم . ویکی از اقداماتی که مدرسه کرد تا من با ملیکا دوست نباشم جدا کردن کلاسامون بود بعد از اون دیگه هیچ وقت همکلاس نبودیم ولی به نظرم نتونستن به هدفشون برسن . (ولی توی راهنمایی فقط کافیه کلاس یه نفر عوض بشه دیگه نگاهشون به همکلاسی سابقشون نمی افته !)

Friends- William James Magnet

پی نوشت : پس با توجه به جمله ی بالا نتیجه می گیریم : اگه من تنها باشم دنیایی ندارم ... وباید هر چه زود تر برای از تنهایی در اومدن یه تلاشی بکنم ....

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:33 توسط مریم |


سلام راستش می خوام یه خاطره براتون بگم البته اگه جنبه ی شنیدنشو داشته باشین!!!!!!خب می خواستم به اطلاعتون برسونم زمانی که من و فائزه کنار هم بودیم!مریم رو اخی (مخفف اخیانی)صدا می کردیم اول خودش دوست نداشت ولی بعد عادت کرد البته اگه من و فائزه اونو اخی صدا می کردیم ناراحت نمی شد ولی اگه کس دیگه ای اونو اخی صدا می کرد ناراحت می شد برای همین می گم جنبه ی شنیدنشو داشته باشین(خانم های خردی توجه کنند!!!!!!!)آخه من شنیدم یک بنده ی خدا وقتی خاطره ای که من برای مریم نوشته بودم رو خونده مریمو مسخره کرده!!!!!!راستش حالا که یه چیزایی از عربی می فهمم می بینم  چه اتفاقی در سن فسقلگی بهترین دوستم رو برادرم صدا می کردم !!!!!!!!!!راستش این اختراع رو خودم کردم چون اولا حال نداشتم اونو مریم(2بخشی) یا اخیانی(4بخشی)صدا کنم برای همین اخی رو انتخاب کردم البته فائزه هم از این نعمت بی بهره نبود اون هم خسی(مخفف خسروی) صدا می کردم.راستش ما سه تا دوست بودیم اخی . خسی و الی (مخفف الله داد)ولی اونا منو ملیکا صدا می زدن . جرأت نداشتن!!!!!

 

 

Good Friends Are Like Stars Magnet

Three Friends Art Print by Joadoor

Three Tulips © tonyv - Tony Vrnjas

لينك مطلب | نوشته شده در پانزدهم خرداد 1386 ساعت 16:26 توسط |


Home | Archive | Email